صرف يك فنجان چاي
با عمران صلاحي

الان بعد از ظهر جمعه است و وقت خوردن يك فنجان چاي. با دوست شاعر و طنز نويس، عمران صلاحي، توي يكي از چايخانه هاي دربند نشسته ايم. قوري چاي را روي ميز مي آورند و قليان را چاق كرده اند. از او درباره اسم هاي مستعارش سؤال مي كنم. مي گويد: مصاحبه هاي من از آثارم بيشتر شده. كم كم پشت سرم صفحه مي گذارند. تو هم مي خواهي برايم صفحه بگذاري. مي گويم: بله. اين صفحه پشت سر شماست. مي گويد: خب. باشه. درباره سؤالت. من با اسم هاي مستعار زيادي چيز نوشتم. فعلاً يكي از اسم ها ع. شكرچيان است. يكي هم كمال تعجب. اسم هاي جدي هم داشته ام، مثل مراد محبي. آن وقت ها كه توي روزنامه توفيق بودم، اسم هايي مثل ابوطياره، زرشك، زنبور، مداد داشتم. ميخ طويله و ابوقراضه هم هست. توي روزنامه يك حزب خران بود كه يك ارگان خران داشت. من خر دبير آنجا بودم. با اسم ابوالحمار. يكي ديگه از اسم هاي من كه با آن مقاله هاي تحقيقي طنز نوشتم، « يكي از بزرگان اهل تميز» بود با تيتر خنده سازان و خنده پردازان. شايد اين ها را جمع كنم و كتاب مفصلي بشود. من بچه جواديه بودم، براي همين هم اولين اسم مستعارم بچه جواديه شد. وضع مادي آن وقت ها طوري بود كه نمي توانستم روزنامه بخرم. يك روز توي جوب يك تكه روزنامه گير آوردم و تميزش كردم. ديدم توفيق است. خواندم، خوشم آمد. بعد شعري از زبان بچه هاي جواديه براي توفيق فرستادم كه اينطور شروع مي شد: من بچه جواديه هستم، آهاي كاكا/ ناراضي اند خلق ز دستم، آهاي كاكا. يك كاريكاتور هم كشيده بودم. الان هم زير ميزي يك چيزهايي مي كشم. بعد از دو هفته يك نامه آمد دستم از طرف حسين توفيق. گفته بود كه شعر و كاريكاتورت توي بهترين صفحه روزنامه چاپ شد. منتظر بوديم بيايي دفتر روزنامه. با دوچرخه قراضه ام رفتم آنجا. فكر مي كردند از آن بچه هايي هستم كه از در و ديوار مي روند بالا. بعد كه ديدند خجالتي ام، تعجب كردند. همان روز دعوتم كردند به همكاري. كوچك ترين نويسنده توفيق بودم من. مي پرسم: كدام اسمتان را بيشتر دوست داريد؟ مي گويد: ابوطياره. تصميم دارم شعرهاي فكاهي را كه توي روزنامه ها از من چاپ شده، به شكل «ديوان ابوطياره» دربياورم.
پكي به قليان مي زند و مي گويم: مي شود با اسم هاي مستعارتان خطاب شويد: خب! ابوطياره. با همسرتان چطور آشنا شديد؟
ابوطياره: توفيق شروع خوبي بود. با پرويز شاپور آشنا شدم آنجا. شاملو هم براي ديدن شاپور مي آمد. همانجا كاريكلماتور را عنوان كرد. شاپور سوژه فكر مي كرد و من كاريكاتور مي كشيدم. صفحه هاي مشترك زياد داشتيم. ازطريق شاپور با شعر نو آشنا شدم. آخرين شماره توفيق تيرماه 50 درآمد. بعد توفيق توقيف شد. همان وقت ديپلم گرفتم و خواستم بروم سربازي كه توفيق نگذاشت. گفت كه يك دانشكده زبان انگليسي دارد اسم نويسي مي كند. شهريه ات هم با من. امتحان دادم و تصادفاً قبول شدم و جزء نفرات اول. توي باغ نگارستان بود كه جزء آثار فرهنگي شده. با خواهر زنم كه متأهل بود، همكلاس شدم. از رو دست هم تقلب مي كرديم. از طريق او با عيالم آشنا شدم. اينقدر خجالتي بودم، حالا خيلي پرو شدم. پامو گذاشتم روي پوست موز يا او گذاشت. البته خيلي مسائلي كه بقيه شعرا دارند كه زندگي را از بين مي برد، من ندارم. كلاً كسي كه اهل ادب باشد، بايد زني در كنارش باشد كه تحملش كند. از مداد مي پرسم: توي خانه كسي نوشته هاي شما را مي خواند؟ نظرشان چيست؟ بچه ها دوست دارند كار شما را ادامه بدهند؟
مداد: توي خانه همه مخاطبم هستند. حتا مادرم هم نظر مي دهد. بچه ها منتقدهاي خوبي هستند. بي رو دربايستي مي گويند: بابا! اين مطلبت لوس و بي مزه است. پسرم به كاريكاتور علاقه دارد. خيلي هم خوب مي كشد. كاريكاتور همه مهمان ها را مي كشد. تشويقش مي كنم كه پي اش را بگيرد. دخترم به مطالعه علاقه دارد. تا من بيايم كتابي را ورق بزنم، همه را خوانده. از كمال تعجب مي پرسم: درباره شعر چطور فكر مي كنيد؟ شعرهايي كه فرم گرا هستند و زبان محور بيشتر به دلتان مي چسبد يا شعرهاي مفهوم گرا؟
كمال تعجب: بعضي ها كه منتقد هستند، به همان سبكي كه نقد مي نويسند، شعر مي گويند. من بيشتر به انتقال حس اهميت مي دهم. مسلماً اين انتقال حس با كلمه است. بعضي شعرها همه چيزش سرجاي خودش است. كلمه ها. تصوير. اما روح ندارد. به قول حافظ بنده طلعت آن باش كه آني دارد. آن را نمي شود تعريف كرد، اما يك آني بايد توي شعر باشد. توي توفيق كه مطلب مي نوشتيم، كيومرث صابري بالاي بعضي مطلب ها مي نوشت: مرا نگرفت. توضيح هم نمي داد كه چرا.
از زنبور مي پرسم: خب، اين مسئله حس، انتخاب و نقد را سليقه اي مي كند. يكي با يك اثري ارتباط برقرار مي كند و حس مي گيرد و يكي نه.
زنبور مي گويد: اين مثل آهنگ شنيدن است. يكي كه عاشق باشد، حال و هواي خاصي دارد و آن آهنگ برايش جالب است. كس ديگري توي وضعيت بدي است، كسي را از دست داده و يا هرچه. مثل ترانه مرا ببوس. هم عاشقانه تعبير شده، هم سياسي. اولين انتظارم از هر اثر ادبي، لذت بردن از آن است. مفهوم و پيام يك چيز ديگر است. معيار لذت بردن است.
به ميخ طويله مي گويم: چاي تان سرد نشود. قندي برمي دارد و چايش را سرمي كشد و قليان را به من تعارف مي كند. ميخ طويله: يك جلسه اي داشتيم كه آنجا هركس زياد حرف مي زد، مي گفتند چاي ات را بخور. جلسه شعر بود. از 64 تا 75 ادامه داشت. اعضاي آن محمد مختاري، مجابي، محمدعلي،….. بودند. تهران را با موشك مي زدند و ما شعر مي خوانديم. همان بحث ها به ما دل جرأت مي داد يا ما را غافل مي كرد.
مي پرسم از ابوقراضه: مگه محمدعلي شاعر بود؟
مي گويد: نه! شايد قبلاً مرتكب مي شد و مخفي مي كرد. خود من هم ذوحياتين بودم. مثل قورباغه كه گاهي توي آب و گاهي توي خشكي. معلوم نيست كدام آب است و كدام خشكي. خب حالا من با شما مصاحبه مي كنم. كتاب جديد چي خوانديد؟
مي گويم: آخرين چيزي كه خواندم، نقدش بالاي صفحه است. بالا را نگاه كنيد.
زرشك مي گويد: بله. بالا يك طرف كوه و يك طرف رودخانه است. كمبود وقت موجب شده كتاب ها را مثل آجر روي هم بچينم. چه وقت روي سرم مي ريزند، نمي دانم. چند وقت پيش با محمدعلي و قاسم زاده و مجابي، ميزگردي داشتيم درباره كتاب روزگار سپري شده. يك سگ كوچولويي هم توي ميزگرد بود كه سؤالاتي مي كرد. موجود گيرايي بود. دائم مي پريد و مي گرفت. مجابي خيلي خوب كتاب را خوانده بود. حتا از نظر محتوايي بررسي كرد. به دولت آبادي گفتم: چرا كتاب نازك نمي نويسي؟ گفت: نوشتن اين جور كتاب ها نبوغ خاصي مي خواهد. چرا؟ چون آدم چيزهاي زيادي به ذهنش مي رسد و نبايد روي كاغذ بياورد. اما واقعاً كمبود وقت دارم. دلم مي خواهد بروم توي يك ده كوره اي و چند ماهي بنويسم.
مي پرسم: چرا وقت نمي دزيد؟ ع. شكرچيان: اگر شما وام بديد؟ مي گويم: آخه وقت را كسي به كسي نمي دهد. بايد دزديدش. قليان را مي دهم دستش و دوباره پكي مي زند. مي گويم: جك تازه چي شنيديد؟ بچه جواديه مي گويد: يك نفر به كمربندش يك كاغذي چسباند كه رويش نوشته بود: به زودي در اين محل مبايل وصل مي شود. يكي ديگه هم دارم. يك نفر يك وري راه مي رفته. بعد معلوم مي شود كه قلاب كمربندش كج شده بود.
مي گويم: مي شود يك كاريكاتور براي ما بكشيد. از خودتون. زنبور مي گويد: خود كـِشي سخت است. كاريكاتوريست نكته اي را با اغراق مي كشد. حتا زيباترين چهره ها چيزي براي اغراق دارند. قليان بكشم؟ شما قليان بكشيد و من قليان را مي كشم.
قليان را مي دهد دستم و پكي به آن مي زنم. خطوط روي كاغذ حركت مي كنند. اين شعر را هم مي خواند: پك به قليان مي زنم/ آب قل قل مي كند/ روي قليان طبع من گل مي كند.
مي پرسم: امسال چه كتاب هايي از شما درآمده؟ عمران مي گويد: يك مجموعه شعر فاري به اسم هزار و يك آينه. يك مجموعه شعر تركي از خودم با ترجمه فارسي به اسم آينا كيمي (چون آينه). ملانصرالدين هم چاپ دوم شد. مي پرسم: شما بيدل دهلوي دوست داريد؟ مداد مي گويد: به خاطر شاعر آينه ها مي گوييد. اتفاقي اينطور شد. اما شعرهاي تركي من حال و هواي ديگري دارد. متأسفانه يادم نيست چيزي. كم كم اسم خودم هم يادم مي رود. مي گويم: من هم اگر اسم هاي زيادي داشتم، يادم مي رفت. شما چه ماهي به دنيا آمديد؟ زرشك مي گويد: يا 10 تير يا 10 اسفند. مي گويم: خب! پس شما از همه چيز چند تا داريد. يك شعر به جاي عكستان براي ما مي خوانيد. ابو طياره مي خواند: بر صندلي نشستم و تكمه هاي باز كتم را بستم/ يك شاخه گل به دستم/ عكسي به يادگار گرفتم با تنهايي/ در هاي و هوي آب و هياهوي بچه ها/ اسمش عكس يادگاري است.
مي گويم: صفحه ما را حتماً بخوانيد. البته صفحه خودتان است. از اينكه وقتتان را دو دستي بخشيديد، ممنونم.