ديروز به توبهاي شكستم ساغر
امروز به ساغري شكستم توبه
(سلمان ساوجي)
---------------------------
1
---------------------------
لبهاي دهنيشده
ـ به دوست شاعرم شهرام ميرزايي
ردي به جا نميگذارند
حتا اگر با مانتوي سياه
در برف راه بروند.
عمروعاصتر از زليخا
كام از يوسفها ميگيرند
نه چيزي پاره ميشود
نه دستي بريده ميشود
و نه...
نه،
ردي به جا نميگذارند
و با "لبهاي دهنيشده"
به خانهي بخت ميروند.
---------------------------
2
---------------------------
روز از نو، روزي از نو
خسته نميشود
ـ شيطان ـ
از شكستن
همچنانكه خدا
از توبههاي من.
شب، تطهير ميشوم و ميخوابم
و صبح به دنيا ميآيم.
من همان جهنميي بهانهجويي هستم
كه به خدا ميگفت:
«مرا يكبار ديگر به دنيا برگردان!»
---------------------------
3
---------------------------
. . .
فارغ از تمام دنيا
دراز كشيدهام روي تخت / چشمبسته / اما خواب نيستم
دارم خيال ميكنم:
«اگر اين سقف اتاقام نبود
ميتوانستم با خدا رو در رو شوم
كه اينك فقط صداياش را ميشنوم
به همراه باراني كه از سفال چكه ميكند...
ناگهان / در باز ميشود
و معشوقهاي كه بوي زليخا ميدهد
كنار تختام مينشيند.
پيراهني به تن ندارم كه پاره شود
و حتا ايمان ابن ملجم را
كه با خنجر دستام را زخمي كنم
و براي لحظهاي اعوذ بالله بگويم...»
چشمهايام را زود باز ميكنم
و سقف اتاقام را ميبينم
كه هنوز
پردهاي در برابر من كشيده است
و گاه خيال ميكنم
خدا هم مرا نميبيند.