سرشناسه : کالر، جاناتان، ۱۹۴۴ - م. Culler, Jonathan D.
عنوان و نام پديدآور : در جستجوی نشانهها(نشانهشناسی، ادبیات، واسازی)/ جاناتان کالر؛ ترجمه لیلا صادقی، تینا امراللهی؛ ویرایش فرزان سجودی.
مشخصات نشر : تهران: علم، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۴۶۰ ص. شابک : 978-964-224-103-3
يادداشت : عنوان اصلی: The pursuit of signs : semiotics, literature, deconstruction, 2002
موضوع : نشانهشناسی و ادبیات، شالودهشکنی
-----------------------------------------------------
«بيست سال پيش، اگر ميخواستيد بدانيد جايگاه نظريهی ادبي كجاست، من ميگفتم "نشانهشناسي" و براي شناخت پيوندهاي بين نظريهي ادبي و نشانهشناسي، جستجوي نشانههاي كالر بهترين انتخاب بود. اما آيا امروزه نيز بهترين انتخاب است؟ پاسخ همان است. كالر در هر فصل درباب مسائل و موضوعات اصلي علوم انساني، مروري اجمالي، نقد، پرسشها و راه حلهايي را ارائه كرده است. اين كتاب همان اهميت و تيزبيني گذشتهها را دارا است. علاوه بر اين، با توجه به گرايش ميان رشتهاي اين اثر، نظريهي ادبي خود به وسيلهاي متداول براي تحليل فرهنگي در اين كتاب تبديل ميشود.»
ميكی بال ، استاد نظريه ادبي،
دانشگاه آمستردام
--------------------------------------------------------------------------
يكي از مهمترين ويژگيهاي نقد ادبي در سالهاي اخير افزايش علاقهی همگان به نشانهها و شيوههاي دلالت بوده است. در اوائل دههی1960، رولان بارت، خوانندهي علاقمند به مد روشنفكري آن زمان را كه همان ساختگرايي باشد، با واژگان مربوط به دلالت آشنا ميكند: بهكاربردن اصطلاحات دال و مدلول يا همنشيني و جانشيني نشانهي ساختگرا بودن است؛ شايد اين شيوه در آن زمان آزموني مطمئن بوده است و شايد هم نبوده است، اما امروزه بيشك به دليل فعاليتهاي تبليغاتي خود ساختگرايان است كه اين واژگان رواج يافتهاند. ديگر دال و مدلول نشانههاي چندان معتبر و منحصر به رويكردي خاص نيستند، به طوري كه در گسترهی نوشتههاي انتقادي و تفسيري و حتي در تاريخ ادبيات نيز ظاهر ميشوند. كنش انتقادي همواره در ارتباطي تنگاتنگ با مفهوم نشانه بوده و نيز مباحث نظريهي ادبي با امكان تبحر در اين زمينه مرتبط است.
نقد جستجوي نشانهها است، چراكه منتقدان بدون در نظر گرفتن انگيزههاي خود، با هدف دريافتن، درك كردن، غوطه ور شدن در نثر خود و ساختارهاي دلالي گريزپا پيش ميروند. دليل وجودي نقد اين است كه نشانههاي ادبي هرگز به سادگي عرضه نميشوند، بلكه بايد جستجو شوند و نقدها باتوجه به نوع شرحي كه از اين جستجو ارائه ميدهند، به شيوههاي مختلفي تقسيم ميشوند. نشانهشناسي كه خود را به عنوان علم نشانهها تعريف ميكند، نوعی جستجوی جانورشناختي را مطرح ميكند: نشانهشناس در پيكشف انواع نشانه است و اينكه از چه منظري با هم تفاوت دارند، چگونه در زيستگاه بومي خود عمل ميكنند و چگونه با ديگر گونهها تعامل دارند. در مواجهه با فراواني متوني كه معاني گوناگوني را به خوانندگان خود منتقل ميكنند، تحليلگر در جستجوي معنا نيست، بلكه در پي شناخت نشانهها و توصيف عملكرد آنها است. البته شايد اين مطالعات جامع و طبقهبندي كننده براي ديگر منتقدان جذابيت چنداني نداشته باشد. آنها نيز همانند شكارچياني كه براي رسيدن به يك پيروزي با شكوه درجستجوي حيوان درنده خاصي باشند، هدف مشخصي دارند. از نظر آنها توالی نشانهها برای تفسيرشدن است و براي دريافت معنا ميتوان به جستجوي آنها پرداخت.
اين كتاب مسائل و مطالعات نشانهشناسي ادبي را بررسي مي كند، به ويژه آنهايي كه در مباحث نظري جاري نقشي ايفا ميكنند. به طور عام، نشانهشناسي مدعي است كه مطالعهي ادبيات بايد قبل از هر چيز بررسي راهها و شيوههاي دلالت ادبي باشد. گاهي نظريهپردازان بر اين باورند كه امكان تفسير آثار منحصر به فرد به تسلط فرد به نظامها و فرايندهايي بستگي دارد كه نشانهشناسي توضيح ميدهد: منتقدان نميتوانند به تفسيري قانع كننده از يك رمان اميدي داشته باشند، مگر اينكه از ماهيت و قراردادهاي يك روايت، روابط ميان داستان و گفتمان و امكانات ساختار مضموني دركي دقيق داشته باشند. بعدها نشانهشناسي تأكيد ميكند كه تفسير خواننده و منتقد خود بخشي از آن چيزي است كه مطالعه ميكنند: براي بررسي دلالت ادبي بايد چگونگي برقراري ارتباط آثار ادبي را با خوانندگان تحليل كرد. گرچه در هر دو مورد، وظيفهي نشانهشناسي توصيف نظام دلالت ادبي است كه از سوي خواننده و منتقد در برخورد با آثار ادبي شكل ميگيرد و هدف آن، ارائهي توصيفي كامل از اين نظام است، همان طور که هدف زبانشناسي صرفاً ارائهي توصيفي كامل از مجموعه قواعد و قراردادهايي است كه يك زبان را ميسازد و برقراري ارتباط زباني را ممكن ميكند.
چنين مطالعات جامع و بلند پروازانهاي به اختلاف نظرهايي منجر ميشود كه از آن جمله ميتوان به عدم توافق نظريهپردازان با روند حركت نشانهشناسي و عدم توافق با ديگر نظريهپردازان دربارهي امكان انجام چنين عملي اشارهكرد كه هر دو مورد در اين كتاب مورد نظر بوده است. بخش اول حاوي دو ديدگاه كلي دربارهي نقد جديد و نشانهشناسي و همچنين طرح كلي دو پرسش اصلي است كه اولي دربارهي نقش يا موقعيت تفسير است. در خواندن شرحهايي كه بر آثار نظري و انتقادي نوشته ميشود، اين مسئله مطرح ميشود كه آيا اين بحث ما را قادر به توليد تفسيرهايي جديد دربارهي آثار ادبي ميكند يا خير؟ در اينصورت، دربارهي ميزان اعتبار اين شرحها بايد بحث كرد، در غير اينصورت، بايد آنها را سوزاند، به اين دليل كه استفاده از يك گفتمان نظري وقتي ممكنميشود كه تفسيرهاي مرتبط با آن حاصلشوند. اين تصور كه توليد تفسيرهاي جديد وظيفهي مطالعهي ادبي و علت وجودي آن است، هم اكنون فرض بنيادين نقد انگليسي- آمريكايي است كه تأثير قاطعي بر همهي زمينههاي پيشرفت در نقد معاصر دارد.
پرسش دوم ارتباط ميان نشانهشناسي با واسازي است كه از تفكر دربارهي نشانهها اما با هدفي متفاوت سرچشمه ميگيرد. واسازي به گفتهي باربارا جانسون يعني «به آرامي نيروهاي متخاصم دلالت در درون متن را از هم بازكردن» . او نسبت به امكان تسلط بر معنا با نظام يا روشي جامع ترديد دارد و به بررسي آنچه كه مؤثرترين و جالبترين متون بايد دربارهي دلالت بگويند، ميپردازد و نيز چگونگي پنبهكردن رشتههاي منطق دلالت را كه برخي به آن استناد ميكنند، نشان ميدهد.
پس از ارائهي اين ديدگاه كلي، در بخش دوم مسائل نشانهشناسي ادبي را با جزئيات بيشتر و همچنين روشهاي متفاوت رويكردهاي دلالت ادبي و كاربرد مفاهيمي خاص مانند "افق انتظارات" و "بينامتنيت" را بررسي ميكنيم. دستاورد اصلي نقد امروز تمركز بر خواننده، هم در نظريههاي دلالت ادبي و هم در نقدي است كه دريافت معناي آثار ادبي را به عنوان يك تجربه در خواننده برانگيخته و توصيف ميكند. نقد "واكنشِ خواننده" به عنوان يك روش تفسير، پرسشهاي بسياري مطرح ميكند، اما از ديدگاه نگارنده مهمترين مسئلهي مورد توجه، مناسبت آن با شعرشناسي و نشانهشناسي است كه به عنوان نظريههايي درباب خواندن بيان ميشوند. درخلال اين بخش، از تفاوت ميان نقد تفسيري و شعرشناسي بحث ميشود كه به عقيدهي نگارنده تنها راه پيشگيري از آشفتگياي است كه پيرامون ساختگرايي و نيز نشانهشناسي ادبي را فرا گرفته است.
بخش سوم تحت عنوان واسازي مطرح مي شود كه مسئلهي آن توجه به معاني ضمني است كه واسازي براي نشانهشناسيِ جنبههاي مختلف معناي ادبي پيش ميكشد. نگارنده در كتاب ديگري به نام دربارهي واسازي: نظريهي ادبي دههي 1970 به مفهوم واسازي و تحقيق دربارهي آن در نقد ادبي و به شرح مبسوط مباحثات دريدا پرداخته است. در اين کتاب مباحثات فلسفي و ارتباط ميان گفتار و نوشتار مورد توجه نيست، بلكه دغدغهي اصلي اين است كه لحظههاي خاص و مشكل آفرين متون چگونه با نشانهشناسي همراه شده و همچنين چه تأثيري بر نشانهشناسي دارند كه ميكوشد همهي اين موارد را دربرگيرد. براي مثال، فصل 7 تحت عنوان التفات به بررسي نشانهشناختي مشخصهي درخور توجه و اعجاب آور چكامه و به طوركلي غزل مي پردازد كه التفات همان احضار كردن و يا مورد خطاب قراردادن هستيهاي غايب و موجوديتهاي غيرانساني گوناگون مانند روح، چكاوك و مبل است. التفات مشخصهي زبان شناختي قابل توجهي دارد؛ اما مسئله اين است كه چگونه اين نشانههاي زباني در نظام ثانوي غزل عمل ميكنند؟ اصولاً فرد بايد اميدوار باشد كه بتواند شماري از عملكردهاي دلالي متفاوت و مشخصههاي قابل تميز را مجزا كند. احساس سراسیمگی تأثير آني صنعت التفات است، و با اين نقطة عزيمت فرد ميتواند مجموعهاي از امكانات شاعرانه را مشخص كند. هرچند اين نتايج، نشانگر برگشت پذيري ساختاري خاص در آرایههای ادبي است كه باعث ناممكن شدن نشانهشناسي متعهد به نگاشت متناظر دال- مدلول ميشود.
واسازي در فصل بعد تا حدي شفافتر مطرح ميشود. در"مرحلهی آينه" (فصل 8) به اين مسئله ميپردازيم كه چگونه واسازي ميتواند فرد را به سوي بازنگري برخي وضعيتهاي كلاسيك هدايتكند، وضعيتهايي مانند مطالبي كه در آينه و چراغ به وضوح مطرح شده كه به گشودن آن پيچيدگي ميانجامد كه تا كنون در لفافه باقي مانده است. فصلهاي بعد به تأثير لحظههاي خودواساخته در آثار ادبي بر موضوعهاي نشانهشناختي سنتي (تحليل قصه و استعاره) اختصاص يافته است كه منتقداني چون پل دومان آن را توصيف ميكنند؛ و فصل آخر به رابطه ميان اين مجادلات و مباحثات نظري با برنامهي آموزشي دانشگاه ميپردازد. به عقيدهي نگارنده اين مبحث نشان ميدهد كه واسازي قصد انكار ساختگرايي يا نشانهشناسي را ندارد، چنانچه برخي پساساختگرايان بر آن بودهاند. اگر خوانشهاي واساخته به اين باور بينجامند كه دانش بينقص نشانهها امكان پذير نيست، اين به معناي كنار گذاشتن اين دانش نيست، چنانچه استدلال گودل مبني بر ناكامل بودن فرارياضيات ، منجر به ترك تحقيقات رياضي دانان دربارهي فرارياضيات نشد. بايد گفت كه تناقضهايي كه خوانشهاي واساخته به عنوان شناختي عميق از ماهيت زبان ادبي مشخص ميكنند، براي نشانهشناسي از تمايزهاي بنيادين روش شناختي منتج ميشود، مانند تمايز زبان و گفتار، نظام و رخداد، همزماني و درزماني، دال و مدلول، استعاره و مجاز مرسل، كه براي مطالعات تحليلي همچنان بنيادي به شمار ميرود، حتي اگر در برخي موارد با شكست مواجه شده و يا دو بعد تلفيق ناشدني را مطرح كند.
نشانهشناسي اقدامي فرازباني است كه تلاش ميكند زبان دوپهلو، مبهم و متناقض ادبيات را به صورت فرازباني معقول و بي ابهام توصيف كند. اما به دليل فراواني فرازبانهاي انتقادي سالهاي اخير، روشن است كه گفتمانهاي نظري و انتقادي در بسياري مشخصهها با زباني كه براي توصيفشان تلاش ميكند، اشتراك دارد. گفتماني كه سعي در تحليل استعاره دارد، خود از استعاره گريزي ندارد و اين كاركردي فرازباني است كه زبان بتواند از زبان بگويد، اما در واقع هيچ فرازباني وجود ندارد و صرفاً زبان بيشتري بر زبان انباشت ميشود. واسازي در نشان دادن پيچيدگيهاي غريب نظريهها در حوزههايي كه مدعي توصيفشان است و نيز در نمايش چگونه پرداختن منتقدان به بازاجراي جايگزين سناريوي متن نسبتاً موشكاف بوده است.
بنابراين نقد يعني جستجوي نشانهها در معناي ثانوي آن: وقت گذراني يا فعاليتي درون نشانهها يا دربارهي آنها. حقيقت اين است كه نشانهها براي يك منتقد تنها موضوع جستجو نيستند، بلكه كنشگر و نيز زمينهي آن جستجو نيز هستند، به اين معنا كه منتقد نبايد خود را شاعر تلقي كند و يا در پي هر فرصتي براي ايجاد جناس يا بازي زباني باشد. برعكس، او ميتواند جستجوي نشانهها را ادامه دهد و براي گرفتن، مهار كردن، تدوين و تعريف آنها تلاشكند، هرچند ميداند كه درگير فرايندي دلالتگر خارج از سلطهي كامل خود شده است، فرايندي كه در لحظه در حال اجرا است، در لحظهاي كه كسي بهترين نحوهي بيان و زاياترين بينش خود را توليد ميكند.