سنگها درد ميکنند در استخوانم
کنار رودي که ميرود به خانهام
بي هيچ ساکني که بخوانم
يا آتشي که منع کند هيزمها را
-که جنگلي بودند در من -
از قطعيت درختها
ميروند برگها با رودي از همه چيز
همه فکرها را
سنگها را
يا آرزويي که ميخورد به سنگ
خرده خرده تحليل ميرود
رودي که سنگي کنارت منم
خرد شده در لحظههايت که ميرود
که میبرد
----------
ليلا صادقي
1384/6/7