هنوز ظرفها را کامل نشسته بود که آب قطع شد. نگاهي مضطرب به لكههاي چربي روي ظرفها انداخت. رئيس داشت حرف مي زد.
اينها را بايد کامل بشوري...
رئيس چرخي زد: والا از حقوق خبري نيست.
نگاهش دوباره سمت شير آب برگشت.
ديگه هيچ بهانهاي براي عقب انداختن کرايه خونه رو قبول نميکنم.
سردش شد. به خودش لرزيد. نور شديد رعد و برق چشمهايش را زد. بعد جرقهاي با صداي صاعقه به ذهنش تلنگري زد.
ظرفهاي نشسته را از پنجره بيرون گرفت. باران ميآمد. سردش نبود. لبخند زد.