محمد قادرپور

جرقه‌هاي ذهني

هنوز ظرف‌ها را کامل نشسته بود که آب قطع شد. نگاهي مضطرب به لكه‌هاي چربي روي ظرف‌ها انداخت. رئيس داشت حرف مي زد.
 اين‌ها را بايد کامل بشوري...
رئيس چرخي زد: والا از حقوق خبري نيست.
نگاهش دوباره سمت شير آب برگشت.
 ديگه هيچ بهانه‌اي براي عقب انداختن کرايه خونه رو قبول نمي‌کنم.
سردش شد. به خودش لرزيد. نور شديد رعد و برق چشم‌هايش را زد. بعد جرقه‌اي با صداي صاعقه به ذهنش تلنگري زد.
ظرف‌هاي نشسته را از پنجره بيرون گرفت. باران مي‌آمد. سردش نبود. لبخند زد.



« نظر خوانندگان »
 
 
 اين سايت ماهی یکبار به روز مي شود و نقل مطالب آن به جز لينک مستقيم، تنها با اجازه نويسنده(ليلا صادقي) مجاز است