چوبى كه پينوكيو از آن تراشيده شد
بشريت نام دارد
"کروچه"
با سُمباده هايى كه توى صورتم كشيدى
تمام شدم.
سلام پدر!
آمدم
تا پينوكيوى دروغ گوى تو باشم....
قلبم را دُرُست كار گذاشته بودى ؛
مثل ساعت كار مى كرد
زود به زود عاشق مى شد
حتا عاشق فرشته ى مهربانى
كه هميشه مواظبم بود....
مثل فانتزي هايى كه توى هاليوود هم
مخاطب نداشت ؛
قصه ى من شروع شده بود،پدر!
خيال هاى شيرينم را فروختم
تا براى تو قند رژيمى بخرم
تا ديابت دست از سَرَت بردارد
وشماره ى عينكت
هِى بالا نرود....
غصه نخور پدر!
دُرُست است كه من هيچ وقت آدم نمي شوم
و دَماغم
هر روز بزرگ تر مي شود
اما قول مي دهم
وقتى كه سردت شد
خودم
خودم را
توى شومينه بيندازم!