براساس تطابق مغز با الگوهای جهان پیرامون
در: علوم انسانی در آیینه علوم شناختی
(مجموعه مقاله های همایش علوم شناختی و علوم انسانی)
ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی، اجتماعی و تمدنی، سال 1403: صفحات: 173-200

چکیده
از آنجایی که تفکر با دستاوردهای ادبی در ارتباط است که محصول واکنش انسان نسبت به طبیعت تلقی میشود، بررسی تحول قالبهای شعر فارسی از جمله قصیده، غزل، رباعی و مثنوی و تبدیل آن ها به شعر نیمایی، غزل چندوزنی، شعر حجم و شعر سپید، نشان میدهد که این قالبهای ادبی به چه صورت به دریافت الگوهای طبیعت پیرامون مرتبط بوده و چگونه در تدوام سنت شعر فارسی و نه در انفکاک کامل از آن شکل گرفتهاند، بدین معنا که قالب های معاصر شعر فارسی در انفکاک از سنت ادبی شعر قرار ندارند، بلکه در انطباق با شرایط روزگار تحول پیدا کرده اند و با توجه به وضعیت زمانهی خود تغییراتی را در قالب کلاسیک به وجود آورده اند . از آنجایی که استعارهی شناختی الگوهای زبانی را در تناظر با الگوهای ادبی قرار میدهد (فریمن، 1993: 1)، قصیده برای مدح یا وصف، غزل برای بیان مفاهیم عاشقانه، رباعیات برای بیان جهان بینی و مثنوی برای روایتپردازی در ادبیات فارسی شکل گرفتهاند، درنتیجه، تفاوت قالبهای شعری به دلیل تفاوت مضامینی است که هر یک به آن پرداختهاند و وزن مورد استفاده در هر قالب، دلیل تمایز آن قالب نسبت به دیگری نمیتواند باشد. از این رو، در طول تاریخ وزنهای متفاوتی برای یک قالب به کار رفته، اما دلیل نامگذاری آن قالب به غزل، مضمون تغزلی آن بوده و نه وزنهای بیشماری که درخلال زمان مدام بر تعداد آن افزوده شده است. از این میان، کدام قالبها با تغییرات الگوهای جهان پیرامون بقا یافتهاند؟
می توان گفت که چگونگی پیدایش این قالبها بنا به دریافت شمایلگونهی انسان از محیط پیرامون بوده که باعث ایجاد چنین تلقی شده که هر قالبی برای بیان مفاهیمی خاص مناسبتر است، اما چنین تلقی نادرست است و باید گفت این رابطه بدنمند است. به این معنا که مضمون خاص همراه با صورت موسیقیای خاصی که در مغز برای بیان یک موضوع دلنشینتر است، همزمان به وجود آمدهاند، به شکلی که جدایی ناپذیرند. انسان برای درک جهان، از بدن خود و سپس دیگر پدیدههای ابتدایی آغاز میکند و مفهومسازی جهان از بدن نشأت میگیرد، به همین دلیل میتوان گفت که ذهن و بدن از یکدیگر جدا نیستند، به همان شکلی که صورت و معنا همزمان شکل میگیرند و جدایی ناپذیرند. درنتیجه شمایلگونگی صورت و معنا، یعنی شباهت صورت و معنا، ساختار کلی یک اثر را میسازد که همان چیدمان واژگانی آن است و در ادبیات کلاسیک به واسطهی وزن عروضی شکل میگرفت. به مرور زمان با تغییرات در جهان پیرامون، این رابطهی بدنمند در صورت تغییر ادراک انسان نسبت به جهان تغییر میکند، تا جایی که گاه به صورت ناشمایلگونگی، یعنی تفاوت عمدی صورت و معنا دیده میشود یا به عنوان مثال، صورت یک قالب مانند مثنوی یا قصیده برای سرودن مفاهیم تغزلی مورد استفاده قرار میگیرد که در صورت تعمدی بودن چنین تغییری، لایههای معنایی بیشتری شکل میگیرد و هنجارشکنی شناختی تلقی میشود، اما در غیر این صورت، این عدم تناسب به عدم استقبال مخاطب به دلیل گسست ادراکی منجر میشود. در این مجال نخست به بررسی چیستی الگوها در طبیعت و رابطهی آن با ساختار مغز میپردازم و سپس ارتباط الگوها با قالبهای شعری را مورد بحث قرار خواهم داد تا دریچهای را بر سیر تکاملی قالب های شعر در زبان فارسی گشوده باشم.