![]() |
![]() |
هرمان دکونینک | مؤدب میرعلایی |
----------
شعر اول
----------
همین حالا واقعیت را دیدم
به من گفت:"سلام، تو که هستی؟"
گفتم: "من" اجازه هست؟"
گفت: "از نظر من اشکالی ندارد".
می خواستم او را دوست داشته باشم
اما چنان عادی بود.
گفت: " البته، نگاه کن،
دشتها به مه نیاز ندارند که بتوانند بخوابند
و ما به عشق که بتوانیم دوست بداریم".
می بایست می خندیدم.
گفتم: " تو واقعیتی شاعرانه هستی
گفت: "بله، البته، چه فکری کرده بودی؟"
مدتی به او خیره شدم و فکر کردم
" کم کم تابستان به این سرزمین می آید
و تصویرهای زیادی به شعر من.
می خواهم زبان را با دینامیتی
تا حادثه ای منفجر کنم
که بسیاری از انسان ها بیایند و به آن نگاه کنند
گفت:" بله، این کار را بکن
-----------
شعر دوم
-----------
تسلی گفتنی ها..
-دلبرم چیزی شده؟
-نه عزیزم چیزی نیست.
شب. این قطره های باران آرام.
شب مثل یک نوازنده پیانو.
خانه اینگونه نیایش می شد.پنجاه بار
صلوات بر مریم مقدس.
همانگونه زیر لب گفته شد،هیس س س
به جنگ سرد در بخاری گرم.
-دلبرم،چیزی شده؟
-نه،عزیزم.
-ببخش ،فکر کردم چیزی شده.