م.فاسالیس (M.Vasalis) شاعر و روانپزشک (1998- 1998) سه مجموعه شعر دارد و یکی از پر خوانندهترین شاعران هلندیست .دغدغهی او در شعر خودِ زمان است و به همین دلیل شعرهایش هرگز قدیمی نمیشوند.
----------
1.
افسانه
برای مادرم و دخترکاش
هر دو به داستان قدیمیاش گوش میدهند،
چیزهایی عجیب و غریب میتازند.
دیدنی در چشمهای متعجبشان،
مثل وقتی گلها درظرفی شناورند
هیجانِ شیرینی در وجودشان هست،
در یکدیگر گم وغرق شدهاند،
-موهای سفید و طلایی-
باور کن،باور کن،
هر چه گفت،حقیقت دارد
و هرگز زیباتر از این چیزی نخواهیخواند.
2.
مادرم میپرسد،امروز است یا دیروز،
بیحرکت،بیوزن شناور بر بستر سفیدش.
می گویم،همیشه امروز.لبخند گنگی میزند و میگوید:
در "رودن" هستیم یا در "لاهه"؟
و کمی بعد : فرزندم ،خیلی پیر شدهام.
دلداریش دادم،سفیدبرفی فضانورد پرارزش
چنان دور از زمین رانده شده است،
چنان با زحمت پیاده شده
و معلق در فضا بی هیچ دم و دستگاهی.
بدنبال چیزی ست- این وضعیت اضطراری ست-.
مبداءاش و بودنش مثل کودک
و هیچکس هچکس او را پیدا نمیکند
به شکلی که بود.
درس زبان فرانسهاش
را در هشت سالگی تکرار میکند:
,bijou,chou,,croup,trou,clou,pou,ou,
اولین معلم،میدانی آن معلم پیر عوضی مادمازل
اسمش چه بود.خیلی خستهام.
کاش تو را در کودکی میشناختم،
تو که حالا فرزند و مادرم هستی.
3.
اگر چشم اندازی بودی، میتوانستم بر آن راه بروم،
بایستم و با چشمهای بازم تماشا کنم
و دراز به دراز بر زمین سخت ولو بشوم،
و صورتم را بر آن بفشاردم و هیچ نگویم.
اما تو بیشتر شبیه آسمان بزرگِ بالا هستی،
جایی برای بارانی نرم و ابرهای سیاه
و باد سرکش در میان آن،
که در موهایم میپیچد و صورتم را با بوسههایش میپوشاند،
بی هیچ پرسشی،بی هیچ وعدهای.
برگردان شهلا اسماعیلزاده
4.
جزر
خود را عقب میکشم و منتظر میمانم.
این زمانیست که از دست نرفته است:
هر دقیقه خود را به آینده تبدیل میکند.
من اقیانوسی از انتظارم،
لایه ای آب پیچیده در لحظهای.
جزر مکندهِ ذهن،
که دقیقهها را میکشد و مدی ژرف
در تاریکیاش آماده میکند.
زمانی نیست.یا همه چیز زمان است؟