![]() |
شیوا مقانلو |
زنگهای بصره به افتخار سندباد, فاتح دریا و طوفان, که از هفتمین سفرش بازمیگشت, به صدا درآمده بودند. اما مردی که زنگها را مینواخت معروفترین دلال حراج آن سرزمین بود؛ و اینک صدای وشراش زنش که برای تمام بازرگانان اشنا بود طنین مینداخت "یککک, دووو, سههه."
کشتی سندباد در بندر بزرگ بصره لنگر انداخته بود. کرجی وفادارش, پاره پاره از بالا و پایینهای دریا و سایش رنجآور جذر و مد؛ و مزین به تاجهای گلی به افتخار سفر فراموشناشدنیش, آنجا ایستاده بود بود؛ اما به تیرکهایش تخته سیاه کوچکی نصب بود که رویش نوشته بود "برای فروش".
سندباد سمت راست ایستاده بود؛ جمعیت سمت چپ؛ در مرکز هم تاجران آن سرزمین که محرمانه نجوا میکردند. دلال معروف صاف جلویشان ایستاده بود, زنگش را میچرخاند و میان جملاتش فاصله مینداخت تا ضرباهنگ مناسبی به خود بگیرند.
"فرصتی بزرگ, بزرگترین کشتیای که تا کنون در این سرزمین دیده شده. کشتی بزرگ سندباد."
تجار با صدایی واضح زمزمه میکردند "یک کشتی کهنه, کرمخورده, باید پیاده اش کرد و الوارهایش را خرده خرده فروخت..."
سندباد به صورتهایی زل زده بود که انگار نقابهایی بیگانه برخود داشتند, گویی نمایشی کمدی و بلندمدت در جریان بود. دو نگهبان, در دوسو, مواظبش بودند که سندباد ازدستشان لیز نخورد.
"با چهارصد دینار شروع میکنیم! حالا, کسی پیشنهاد بیشتری دارد؟" بازرگانان نجوایی کردند و یکیشان فریاد زد "نه به چهارصد دینار! فایدهی خریدن یک کشتی کرمخورده چیست؟"
سندباد ناسزایی خطاب به بازرگانان به زبان آورد. کشتی دوست عزیز تمام عمرش بود؛ پیش از این که این سرزمین به وجود آید هم وجود داشت؛ او خودش پیش از خلقت جهان پشت سکانش ایستاده بود.
دلال حراج فریاد زد "لطفا, ساکت! بیایید به تجارتمان برسیم!"وبه جمعیت خیره شد. کشتیساز, ناخدای همراه هفت سفر سندباد, جلو امد و گفت "حراج باید پیش برود. ما دستمزدمان را میخواهیم."
زنگ به صدا درامد: "پس سیصد تا؟ دویست تا؟ کشتیای در بهترین شرائط, مهیای سفری بیدرنگ." یکی از بازرگانان که انگار علاقهاش برانگیخته شده بود, گفت "صد و پنجاه تا."
دلال حراج به باقی همراهان نگریست و با بیمیلی گفت "فقط همین؟"
هیچ کس پاسخ نداد. کشتیساز با تکان دادن سرش موافت کرد و دلال توافقنامه را به نام بازرگان ثبت کرد.
در طول صبح کارگران انبار کشتی را گشودند و محموله را پیاده کردند. دلال با دست به آنها اشاره کرد تا جعبههای بزرگ را جلوی پایش بچینند. زنگ دوباره به صدا درامد.
"حالا میرسیم به محموله: کتابهایی که توسط سندباد و در سفرهای مختلفش گرداوری شده اند." سندباد باز هم فریادی کشید, اما کسی صدایش را نشنید. کتاب, تنها سفرواقعی زندگی او بود, رویای این که روزی بهشتی زمینی را پیدا کند. کتابهای فلسفهاش را از یونان گرد آورده بود؛ کتابهای حکمت را از پارس؛ کتابهای جادو را از هند؛ وکتابهای قانون را از روم. کتابهای زرد کهنه, اما هنوز مناسب حال هزاران نفری که از رنج شکنجه, تصلیب و مرگ در عذاب بودند.
دلال فریاد زد "یکصد دینار؟" صدای خندهی بازرگانان منفجر شد. یکی از آنها خودش را به زحمت جمع و جور کرد و گفت "دست بردار, اینها فقط کلی کاغذ بیمصرف اند."
سندباد ترتیبی داد تا خودش را از دست دو نگهبان خلاص کند, و رو به خدمهی قدیمیش کرد "از شما تقاضا میکنم آنچه را که با هم انجام دادیم, به یاد بیاورید. ما دوستانی مادامالعمریم."
کشتیساز گفت "این مال قبل از دیوانه شدن تو بود. ما همیشه با اموال تاراجشده, با طلا, به خانه برمیگشتیم. اما این بار تو کشتی را از چیزهایی احمقانه پر کردی."
سندباد جواب داد "به جز همین آخرین سفری که در طلب حقیقت انجام شد, باقی سفرها واهی و دروغین بودند. هنوز هم نمیفهمید؟"
دلال زنگش را به صدا دراورد و با زهرخندی گفت "حقیقت ارزشی ندارد, حقیقت در بطن خود ارزشی بیش از یک قطره آبنمک ندارد. پنجاه دینار؟ سی دینار؟"
نگهبانان سندباد راعقب کشاندند. یکی از بازرگانان با بیمیلی موافقت کرد آن جعبهها را به ده دینار بخرد. دلال کارکشته ترتیبی داد تا قیمت تا پنجاه درهم بالا برود. سندباد چهرهی خدمهاش را به دقت میکاوید, شاید برای نخستین بار: رفقای شبهای سختش که همراه او تا سرزمینهای دوردستی که نخهای تقدیرش از بیابانهای بی رد و نشان تا اقیانوسها و دریاهای ظلمات به همبافته میشد, رفته بودند. چهرههایشان حاکی از بیتفاوتی و حماقت بود, سرد چون مرگ.
کارگران تعدادی از جعبهها را پایین گذاشته و شروع به باز کردن محتویاتشان کردند: ابزارالات آهنی و شیشهای با شکلهای عجیب و غریب. آنها را بیتوجه به اینسو و آنسو میرختند, ابزار رصد اسمان و ستارگان, اسطرلابها و ساعتهای خورشیدی, وسائلی برای اندازهگیری عمق و شوری آب, ظروف تمام شیشهای تقطیر و عطرکشی, انبیقها و جامهای ذخیره کردن مواد.
زنگ با شدت به صدا درامد "فرصتی بینظیر, ابزار عجیب و غریب, لازمهی کار ساحران و جادوگران, ودر حقیقت تمام انسانهای باهوش این قلمرو."
بازرگانی جلوآمد و با حالتی از یکسره کردن کار گفت "گوش کن! اغراق نکن. اینها تنها مشتی آهن قراضه اند. آنها را کیلویی میخرم."
دینگ دینگ زنگ بلند شد.
لباسی غریب, نه پشم و نه نخ.
دوباره دینگ دینگ! "مایعات رنگین با بویی نافذ! اسکلتهایی درون تُنگ! گیاهانی محصور در ظروف بلورین بینظیر!"
تودهای تماشایی از چیزهایی نامتعارف که به فروختن و چانه زدن نمیارزیدند. قیمت از دینار به درهم, و تا نیم درهم, فرومیکاست. چهرهی جمعیت سرکش بود. دینگ- دینگ! دلال فریاد زد "اخرین قلم: جعبهای مخمل با گلمیخهای نقره."
سندباد فریادی خشمگین و جریحهدار سر داد "آنها را رها کن, مال خودم هستند" دلال با تحقیر او را نگریست و جعبه را گشود. درونش گل سرخی پژمرده و نامهای کوچک بود که با دقت تا شده بود. سندباد کوشید خودش را آزاد کند, اما یکی از نگهبانان نگهش داشت, و دیگری با عجله شتافت تا گل سرخ پژمرده و نامه را زیر پایش و میان گل و لای له کند.
سندباد فریادی زد و اشکهایش جاری شد, پیوسته و فراوان. به رغم اینها, تمام مالالتجارهی به حراجرفته به نصف بدهی قابل پرداخت او هم نرسیده بود!
---
از مجموعه داستان The Modern Arabic Short Story,
گرداوری و برگردان به انگلیسیِ محمد شاهین