از مجموعه داستان وقتم کن کن بگذرم
در قاعدهاي كلي خوانش و يا نقد هراثر نويسندهاي منوط به مطالعه و بررسي تمام آثار وي است تا بتوان روند كلي، ساخت، و بافت فكري وي را بازشناسي و مرور كرد و به كشف جهان وي و به نحوه روابط اجزا در اجراي هر اثر مجزا پي برد. در پرداختن به آثار ليلا صادقي نكتهاي وجود دارد. عدم قاعدهمندي و تجربي بودن آگاهانهي آثار وي، هر خوانش و تاويلي را به ميزان درهمتنيدگي هر اثر ميتواند دچار ترديد در دريافت معنا و عدم دستيابي به يك پيرنگ كلي نمايد. شايد تنها وجهاشتراك آثار متعدد وي را بتوان عادتزدايي از زبان بصورت امري مداوم شناسايي كرد كه ريشه در آثار پژوهشي وي دارد. در اين نوشتار به خوانش داستان كوتاه " نرگس، سنبل است "، از مجموعه داستان "وقتم کن که بگذرم" (1380) با ارجاع به متن/ داستان موجود خواهم پرداخت.
|
مهران سیدی |
زيربنا و هستهي اصلي داستان " نرگس، سنبل است " در حد فاصل نويسش و رفتار تجربي با عناصرنشانشناختي زبان در صورتي ذهني شكل ميگيرد. رفتاري ساختگرايانه در زبان در حاليكه ساختار اصلي "داستان" را بر هم ميريزد و هويت جديدي را در معنا و ساخت داستان خلق ميكند.
"از داستان آمده ام بيرون و تنها نشسته ام روي تختم " (صادقی، 1380: 49).
آغاز داستان، بلافاصله مخاطب را در فضاي فيزيكي موردنظر نويسنده قرار ميدهد. عناصر بافتي و ساختاري لازم براي چينش صحنه يك به يك احضار ميشوند و نويسنده سعي ميكند مخاطب را آرام به داستاني كه خودش از آن بيرون آمده هدايت كند تا نقشي كه برايش در نظر گرفته را برعهده گيرد. شايد بتوان اين خوانش را با اين قسمت تاكيد كرد:
"سعي مي كنم طوري فريبش بدهم و او را از دنياي ذهني به دنياي واقعي برانم." (همان).
در این بخش مخاطب تبديل به فرد موردنظر شده (تغيير) و همان نقشي را بازي خواهد كرد كه در داستان تصور شده است. يك ناظر بيطرف كه وجودش فقط از طرف نويسنده تاييد ميشود. در گزارهي بعدي فرد موردنظر/مخاطب در كنار نويسنده قرار ميگيرد و داستان ديگري آغاز ميشود. در ابتدا به نظر ميرسد سطور نخست تمهيدي براي ورود به داستان فعلي است ولي بازي هوشمندانه با دو خوانش از سنبل ـ يكي به معناي نام گل و ديگري همان نشانه/آيكون ـ بحث ارزشبخشي و درستي مفاهيم/ معنا را زيرسوال ميبرد: " يعني با وجود اينكه دروغِ طرف را باور نكرده و ميداند كه نرگس، نرگس است، اما زير بار رفته و سنبل تقديم كرده. اين كارش برام خيلي ارزش دارد" (همان) كه تعمد وي در نامگذاري اثر را نيز روشن ميكند.
" در ماشين توي دستم جا ميماند. ميگويم: وايسا حداقل در را سر جاش برگردانم." (همان).
پاره گفتار مذکور، فضاي مناسبي را براي خيز نويسنده براي تكميل فرايند داستان و رسيدن به فصل اختتاميه زودهنگام و رسيدن دوباره به نقطه شروع داستان ايجاد مي كند. نويسنده/شخص اول، داستان را با يك دومينو كه اصابت در ماشين به كاميون است آغاز ميكند و مخاطب را تا بزرگراه هدايت ميكند. روشي براي خروج و تفكيك مخاطب از فرد كه حتي تا پاي كشتنش هم پيش ميرود. استفاده از افعالي چون " بيرون رفته مي شود / حركت كرده مي شود / چه كار كرده شود/ هر چه كرده مي شود، كرده بشود. / گرفته بشوم" لحن طنزآميزي نيز به داستان ميدهد و در عين حال ريتم موردنظر داستان را هدايت ميكند.
سطور " سايه كسي از پشت پنجره ديده مي شود. با دست اشاره مي كنم و داد مي زنم: بي سر نشين! بي سرنشين! سايه مي رود." (همان: 50) بازي زباني ديگري از نويسنده را به نمايش ميگذارد. در سطرهاي پاياني بياعتنايي و عدم قبول مسووليت وقايع داستان آفريده شده شخص اول/نويسنده بر عهده فرد موردنظر/مخاطب قرار ميگيرد و نويسنده با گفتگويي ساده از داستان خارج ميشود و مخاطب/ فرد را همراه سايهاي كه نميشناسيم درون داستان معلق رها مي كند.