شعرهایم

شب سی و پنجم

 

چقدر از مي‌روم مي‌آيم

نيمي از لبخندم زير پوستي مي‌شود

و نيمي از چقدر بدم مي‌آيد

 

هيچ چيز سر جايش نيست

 

توي عکسم سرک مي‌کشد یک تانک

قاب شکسته‌ام را برمي‌گردانم

از خم پاره‌هايي که با پاره‌هايم خميده بر دارم

ولي نه از ميدان جنگ مي‌آيم و

نه چقدر از مي‌روم بدم مي‌آيد

 

هيچ چيز سر جايش نيست

نه اين توي عکس‌هاي آدم‌ها و تانک‌ها

و نه اين حرف‌هايي که بايد شنيد از گوشي که در مي‌برد

همين لبخندم که دم از جنگ مي‌زند

از بيخ گوشم مي‌برد پاره‌اي که خم

و جنگ يعني همين که هيچ چيز سر جايش نيست

نه اين آدم‌ها و تانک‌ها

و نه اين لبخندها و چقدر از مي‌آيم رفته‌ام

 

---

لیلا صادقی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است