شعرهایم

شب سی و دوم

 

چوب حراج مي‌خورم توي خيابان‌هايي كه از تو تمام مي‌شود

به تخمه‌هاي آفتاب گردان دوستت دارم را تمام مي‌شود

هر طرف كه مي‌روم درها را مي‌بندي

از اين همه بستگي مي‌خندي

باز کن این در را تماماً باز

 

نگاهت را برمي‌گرداني با آفتاب

آن طرف را برانداز می‌کنی

برمی‌اندازي آن طرف را منم

 

 

وقتي كه نمي‌داني دلم گوش ايستاده است

به تخمه‌هاي آفتاب گردان

بگردان اين آفتاب را، بشكن تخمه‌هایش را

 

به هر طرف كه مي‌رسم

کسی می‌آید رفتنم را

به هر طرف كه نمي‌رسم به تخم آفتاب گردانت

اصلاً چرا آفتاب، به خودت كه مي‌گرداني‌ام

                                به شكل زني كه دوست ندارم

                                به شكل آدمي كه آدم نيست

             نمي‌گويي اما دلم گوش ايستاده آدم نیست

 

پارچه نيستم كه ببري كه بدوزي كفشی كه بپوشي كيفی كه بغل كني كه بكشي به هر كجا كه دوست دار و ندارم

شايد آفتاب گردانم

يا تخمه‌هايي كه مي‌شود جلوي برنامه‌ای پرهيجان تف كرد روي زمين و گفت:

به همين تخمه‌ها دنيا بايد بچرخد

بدون اينكه كسي اعتراض كند

بدون اينكه كسي بفهمد بايد اعتراض كند

بدون اينكه بدون اينكه بدون اينكه

 

---

لیلا صادقی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است