رشتهای از فکرم را گره میزنم به آه میکشم از میان راهی که
به تو باز میشود
شاید طناب، ناب، آب، به کجا میرسد این دست
وقتی که بسته نمیشود
وقتی که رها میشود مردمکم
از پشت فاصلهای که نمیرسد به دست
برمیدارم از فکرت گرهای که لب از لب باز نمیکند
یک کلمه، فقط یک کلمه
طناب، ناب، آب
وقتی که کلمه میشود نوعی سرفه
نوعی پیاز که سرخ میشود، میسوزد
نوعی آه که پیچیده میشود لای نان
بگو فقط یک کلمه
چرا جمع بسته نمیشود آب
چرا نفس جمع میشود
ولی لب از لب باز نمیکند حباب
چرا نمیرسد به ذهنم دستی که رشتهای از فکرم را گره بزند به راهی که به تو باز میشود
---
لیلا صادقی