ابوغریب مردم گرفتهاند اینجا
از دستهایی که میشوند تفنگ
تا جایی که دیگر قدرت مردن هم ندارند
تا جایی که دیگر مردن هم ندارند
دلشان مردم گرفته است اینجا
عدهای خونریزی میکنند از مجاری اداری
عدهای هم از مجاری ادراری
دار میکارند
به ارتفاع فکرهایی که مردن ندارند
به کوتاهی قدمهایی که بلند میشوند
از زمین
ببین مردمی که دو دسته میشوند روی چهارپایه:
عدهای میایستند پا به پا تا قدرت مردن
عدهای مینشینند بر پایه تا مردن
قدم نمیرسد به خودم
به ارتفاع فکرهایی که خالی میشود
زیر پا
میرسد به قدمهای تو روی چشمم کور
از زنی که شانه میکند روسریاش را
میبندد دگمههای تو را روی لبها
از مردی که ابوغریب میگیرد عن قریب
چماقی که میبوسد پیرهنش را
اسمی که میبندد دلمه
میگریزد از فشنگی که میشود کلمه
نشستهاند
آدمهایی که تفنگ میشوند و نمیمیرند
ایستادهاند
آدمهایی که ابوغریب گرفتهاند
تا جایی که دیگر مردن هم ندارند
تا جایی که دیگر کم ندارند