
«نه كاتب عمر نوح دارد و نه گردآورنده مخلّد است بلکه كلام كه ابد الآباد زنده است»[2]
مقدمه
يكي از راه هاي تاراندن و رماندن و انزجار و به نوعي رهائي و فرار، كج و پهلودار و دور از ذهن حريف و مخاطب سخن گفتن است كه به جايش مي تواند زيبا باشد. كه يكي از علل اختلاف فرق و جدائي و دوري افكار و اذهان ملل، استفاده از زيبائي دروغين ذكر شده در پيش است، شايد نابجا و شايد»حتماً» نابه جا. كه حالا، ديگر، مي شود نامش را ابهام، ايهام، ايجاز و تجاهل العارف و يا هر صناعت ادبي ديگر گذاشت تا كه يعني صاحب سبك
|
یحیا شریعت نیا |
هم شد، و يك كلام: هنر، نام كارگذاشت و هنرمند نام كار پردازش.
و چهها كه نمي كشيم از اين نقيصه و از اين خيانت و چه بسا جنايت. اين اتهامات را وارد مي كنم تا بتوانم رسانده باشم درد عدم تفاهم را و رنجي را كه از دروغ شنيدن- كه منجر به بياعتمادي و به بازي گرفتن احساسات و تعقلات يك انسان ميشود- به ناچار و به جبر تحمل ميكنيم كه اين قصه را الم بايد كز قلم هيچ نيايد.
مرگ يا قتل جلال آل احمد
مرگ شتر حقي است كه به در خانه ی همه مينشيند و بارش يك »پيام« است- كه به اين تعبير، بيشتر ميتواند يك پيامبر باشد تا چيز ديگر- به صاحب خانه ميرساند كه پايانش، آغاز شده است و بايد بارش را بربندد. و گریزی و گزيري از آن، اصلاً نيست و نخواهد بود. و چه خوش سعادتي است بار سبك و حمل آن. نيكي و بيآزاري. كه در شريعت ما جز اين، كافري نيست.
در قضيه ی مرگ جلال آل احمد، ابهامي وجود دارد كه صاحبان عزاي مرگ او را به سكوت وا داشته است (اگر عدم بيان واقعيت را سكوت بناميم) و جلال ، چون شخصيتي اجتماعي و مطرح داشت خود بخود باعث مي شود پاي دستگاه و نظام و حكومت به طرح و قضيه باز شود. هم دستگاه حاكم زمان وقوع مرگ يا قتل و هم دستگاه حاكم زمان مناسب براي رسيدن به اين حساب ها كه يعني حالا باشد. سكوت و بيان اين دستگاهها، هم ميتواند مسئله باشد و هم مسئله انگيز.
دستگاه حاكم در آن زماني كه مرگ يا قتل جلال به وقوع پيوسته است از طريق تريبون هاي مطبوعاتي خويش به اطلاعيه ها و رپرتاژهايي كوتاه و گاه متناقض- كه ملاحظه خواهيد كرد- بسنده كرده است. از كيهان و اطلاعات و جوانان امروز نقل مي شود:
1-روزنامه ی كيهان. به تاريخ چهارشنبه 19 شهريور 1348. با اين تيتر: جلال آلاحمد در گذشت. و با اين شروع:
"مرگ نويسنده معروف معاصر ايران بر اثر سكته قلبي در خانه شخصي وي در خليف آباد اسالم (در طوالش روي داد)". و ادامه: "جلال آل احمد نويسنده (يك كلمه خوانده نشد) ايران ساعت هفت روز بعد از ظهر ديروز (يعني سهشنبه 18 شهريور 1348) بر اثر سكته قلبي در (روي كلمات گرفته شده ولي به قرينه ميشود دريافت چه است) خليف آباد اسالم (در طوالش) در گذشت. وي به هنگام مرگ 49 سال (خوانده نميشود ولي حتماً كلمه ی نامعلوم »داشت« است)."
2- روزنامه ی اطلاعات. به تاريخ چهارشنبه 19 شهريور ماه 1348. با همان تيتر كيهان. و با اين شروع:
"امروز با كمال تأسف و تأثر اطلاع يافتيم كه آقاي جلالآل احمد نويسنده معروف كه در طوالش به استراحت پرداخته بود بعلت سكته قلبي در گذشت". (دو كلمه ی آخر پوشانده شده بود كه باز هم به قرينه نقل كردم).
3-مجله جوانان امروز به تاريخ 24 شهريور 1348، با اين تيتر: ضايعه اسفانگيز هفته، »جلال آلاحمد« در گذشت. شروع متن مشخص نيست ولي در قسمتي از خبر اين عبارت به چشم ميخورد: مرگ او به علت سكته ی قلبي بود.
براي كامل شدن- در حد متعارف و كافي و لازم به گمان من- اطلاعات در اين مورد و در تمامي مواردي كه به نوعي با جلال ارتباط پيدا ميكند متوجه شدم كه حضور و بيانات نوشته شده يا نشده ی مستقيم يا غير مستقيم سه شخص همواره بايد مد نظرم باشد و به آنان استناد كنم.
یک. سيمين دانشور كه سواي شخصيت فردي و فرهنگي خويش به عنوان همسر، قريب 19 سال با جلال آلاحمد قرابت داشتند. و همدم و مونس و همسر يكديگر بودند.
دو. شمس آلاحمد برادر جلال آلاحمد.
سه. رضا براهني كه عليالحساب بنا به ادعاي وي مي بايستي حدود 8 سال دوست و همدم و همكار جلالآل احمد بوده باشند.
سيمين دانشور در آغاز كتاب »غروب جلال« مينويسد:
|
سیمین دانشور |
»زيبا مرد، همانطور كه زيبا زندگي كرده بود و شتابزده مرد. عين فرو مردن يك چراغ و در ميان مردم معمولي كه دوستشان داشت و سنگشان را به سينه ميزد.«[3]
و كمي بعد: » […] حالا ميفهمم كه چرا در اين همه سال كه با هم بوديم، آنهمه شتاب داشت. ميدانست كه فرصت كوتاه است پس شتاب داشت كه بخواند و بياموزد و لمس كند و تجربه كند و بسازد و ثبت كند و جام هر لحظه را پر و پيمان بنوشد و لحظات را با حواس باز خوش آمد بگويد و حول و حوش خود را با هوشياري و كنجكاوي و تفكري كه هيچگاه گرد زنگار نگرفت- چرا كه با وسواس همواره گردگيريش ميكرده و آينهوار صيقلش ميداد. ارزيابي كند.«[4]
و كمي بعدتر: »براي او آزادي، رهايي از شر ماركسيزم استاليني روس و امپرياليزم و انگليس و امريكا بوده و به همين علت كوشش داشت در آثارش بندهايي مريي، نامريي را بگسلد و شايد همين موجب مرگش شد يا دست كم موجب دقكش شدنش.«[5]
و حالا با توجه به در نظر داشتن خبرهاي منتشره در كيهان و اطلاعات و جوانان امروز:
» ]جلال[ صبح روز چهارشنبه هيجدهم شهريور 1348 انگشتش را بالاي استخوان ترقوهاش در سمت راست آنجا كه شاهرگ طپش دارد گذاشت و گفت: درد ميكند. بدجوري هم.«[6]
كيهان خبر داده است كه جلال آل احمد ساعت هفت بعد از ظهر سه شنبه 18 شهريور 1348 بر اثر سكته ی قبلي در گذشته است و چهارشنبه »غروب جلال« دانشور 18 شهريور 1348 است.
»نظام آمد و گفت: آقا، دو نفر با كاميون آمدهاند و از زمينهاي ما ماسه ميبرند.[7] […] جلال به خنده گفت: الان ميآيم براي احراز مالكيت ميرزا، با هم به خانه برگشتيم. جلال چكمههايش را پوشيد و عصايش را برداشت و رفت. وقتي برگشت رنگش بدجوري پريده بود. پرسيدم احراز مالكيت كردي؟ گفت، ترك بودند. فارسي بيلميرم. چكمههايش را كند و گفت: يك درد عجيب از مچ پايم آمد تا سينهام از اين مچ دست تا مچ دست ديگر، شكل صليب.[8]»
جلال با نظام از خانه بيرون رفتهاند و دانشور با ايشان نبوده است و جلال تنها مي شود. شايد اولين لحظه اي كه دانشور ديگر با جلال نبود و نميتواند بداند در غيبت او بر جلال چه گذشته است. اگرچه: »چگونه جلال را ساواك كشت كه ما نفهميديم؟ بايستي خيلي مهارت به خرج داده باشد. آيا ما آنقدر خنگ و خرفت و بي عرضه بوديم؟ مهين توكلي و من و خدمتكارمان نظام نگهبان خانه ها، با جلال در اسالم بوديم. مواظب خورد و خوراك و ديداركنندگان جلال هم بوديم. چرا كه چند بار جلال به مرگ تهديد شده بود. در تجريش در خانه مان كه بوديم زنگ در را كه مي زدند من نمي گذاشتم جلال دم در برود. مي ترسيدم تير خلاص را بزنند. خودم در را باز مي كردم و اگر خودم نبودم به خدمتكارمان مي سپردم كه خودش دم در برود. بيشتر تصور ميكنم جلال را دق كش كرده باشند تا كشته باشند.«[9]
چند بار ديگر جلال اگرچه تنها نشده است ليكن دانشور با او نبوده است و چه ها ميتوانسته است در اين غيبتها گذشته باشد. لااقل بخاطر اين غيبتها و با هم نبودنها هم كه شده، دانشور ميتوانست با احتياط و ترديد نقل محاكات كند و اينهمه با اطمینان حكم ندهد بر عدم روي دادن هر گونه اتفاقي.
»بعد ]جلال[ گفت: شما دو تا ]سيمين و مهين[ برويد تا من فكرم را متمركز كنم. ببينم اين درد چه دردي بود؟ باز گفت: سردم است. اگر يك كيسه ی آب جوش… رفتيم خانه ی مهين. كيسه ی آب جوش نداشتيم.[10] […] خواست تنهايش بگذارم. آمدم خانه ی مهين.«[11]
و: »رفتم بالا پيش جلال. گفت: باز آن درد آمد، هر چه صدا زدم صدايم را نشنيدي.«[12]
دانشور نمي بايستي هم صداي جلال را بشنود چون خانه ی مهين بود.
»سويچ برق را زدم و جلال كتاب را كه تا نيمه خوانده بود و بياينكه ببندد به دقت و ظرافت هميشگي از رو. روي ميز گذاشت و با دو تا انگشتش فتيله ی شمع را گرفت و شمع خاموش شد. گفت: نفسم بالا نميآيد يك مشمع پيدا كن بينداز روي پشتم. دنبال مشمع گشتم كه پيدا نكردم و ميشنيدم كه جلال نفسهاي بلند ميكشد. مهين هم آمده بود بالا، پرسيد: جلال چطور است؟ گفتم: تعريفي ندارد. هر طوري كه شده ميروم دنبال دكتر، بهتر از اين است كه اينجا بنشينيم و شور بزنيم. مهين گفت: نظام را دنبال دكتر فرستادهام. جلال ديگر خرناسه ميكشيد و وحشت جان مرا انباشته بود. دويدم، ماشين را روشن كردم. در راه نظام را هم سوار كردم. چنان باراني ميآمد كه برف پاك كنهاي ماشين از پسش بر نميآمدند. سرم به سقف ماشين ميخورد.«[13]
و: »دست بهيار را گرفته بودم و در تاريكي مي دويديم. رفتم پيش جلال، لبم را گذاشتم روي پيشانيش، داغ بود. اميدوار شدم. بهيار فشار خونش را گرفت و سر تكان داد.
گفتم: چرا آمپول نمي زني؟ گفت: صبر ميكنم تا دكتر بيايد. فشار خونش پنج است. به جلال نگاه كردم. ديدم چشم به پنجره دوخته، چشمهايش به پنجره خيره شده، انگار باران و تاريكي چيره بر توسكاها را ميكاود تا نگاهش به دريا برسد. تبسمي بر لبش بود. آرام و آسوده. انگار از راز همه چيز سر در آورده. انگار پرده را از دو سو كشيده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم ميكند. و ميگويد: كلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم. بدترين كاري كه به عمرش با من كرده بود همين بود.
دكتر نوحي و سيد محمد آمدند. پرسيدم كو آمبولانس؟ كواكسيژن؟ خودم را گول ميزدم.«[14]
مطالب آنقدر صريح بازگويي نشده كه بشود حكم يقيني داد. هنگام وقوع مرگ، دانشور بدنبال دكتر بود و بر بالين جلال حضور نداشته است در حاليكه: »جلال در آغوشم در اسالم جان داد.«[15]
و نهايت اينكه: »سيد محمد با چشمان گريان برادروار تسليم مي داد. رفت كه گواهي فوت را از دكتر نوحي بگيرد. سكته قبلي. همين.«[16]
به هنگام ارائه شواهد از رضا براهني، خواهم آورد كه به روايت براهني، دانشور، مرگ را چيز ديگري اعلام كرده است. و با اين صحّه ی پاياني:
»با دكتر عبدالحسين شيخ به خانه مهين آمديم و من جريان واقعه را براي دكتر شيخ گفتم: او جلال را معاينه كرده بود و علت مرگش را به اغلب احتمال آمبولي يا انفاركتوس تشخيص داه بود و مي گفت: كنار شاهرگش كبود شده بود.«[17]
نکته ای که بسیار مورد توجه و دقت دانشور و بعداً رضا براهني است و آن را علتي ميدانند براي مرگ جلال، متنی است که از خود جلال نقل می شود: »به جاي دق كردن بهتر است به پيشباز واقعه برويم.«[18] »من هميشه به پيشباز حادثه رفته ام. هرگز حوصله اين را نداشتهام كه بنشينم و به چه كنم چه نكنم دستها را بمالم تا واقعه در خانه را بزند.«[19]
اين مفهوم را دانشور به خوبي دريافته بود، چرا كه: »ملامتگران جلال را درست نمي شناختند و نمي دانستند كه كلمه احتیاط در قاموس لغاتش وجود ندارد. جلال نمي نشيند تا حادثه بر او فرود بيايد بلكه خودش به پيشواز حادثه و خطر مي رود. نوشته ام و باز هم مي نويسم كه جلال سختي و مشكل را دوست تر دارد تا سهولت و آساني را- حادثه آزمايي و خطر را دوست تر دارد تا يكنواختي و تداوم را.«[20]
|
شمس آل احمد |
شمس آلاحمد نوشته است:
»مرگ، حوالي مغرب سه شنبه 18 شهريور اتفاق افتاده است. هفت هشت ساعت بعد، به من بي خبر از ماجرا و از نيمه شب گذشته خبر يافتم كه »براي جلال حادثه اي پيش آمده است.« خبر را تيمسار رياحي- باجناق جلال- به من رساند. همان شب خود را رساندم منزل وي كه مشابه خبر دريافته را- از طريق ژاندارمري هشتپر- به چند تن ديگر از دوستان رسانده بود. چهار صبح چهارشنبه 19 شهريور 1348 كه هنوز تاريك و شب بود حركت كرديم به سمت اسالم،حوالي ده صبح چهارشنبه رسيديم به محل. و من يكسره رفتم سراغ جلال. در واقع رسيدم بالاي سر جسد. طبقه بالاي اطاقكشان خوابگاه بود. تختش را رو به قبله كشانده بودند. و ملافه سفيدي را كشانده بودند روي جسد.«[21]
شمس آلاحمد در حقيقت وقتي بالاي سر جسد رسيده بود كه به گفته دانشور، جلال در آن وقت اشاره به درد بالاي استخوان ترقوه اش مي كرده است.
شمس آل احمد در پانوشت يا زيرنويس تكه ی اشاره شده گفته است: »پنج نفر بوديم. با سواري مهندس ميرزاي توكلي كه خودش مي راند. من كنار دستش بودم. و تيمسار رياحي و دكتر عبدالحسين شيخ و دكتر علي اصغر خبره زاده رديف پشت.«
و سیمین دانشور نوشته است که: »شمس و دكتر عبدالحسين شيخ و تيمسار رياحي (شوهر خواهر ناكامم و پدر ليلي دختر محبوب تعليم) و مهندس توكلي و دكتر خبره زاده از تهران رسيدند. مهين با تلفون گرام خبرشان كرده بود.
مجموعه ی داستاني، شمس آلاحمد، سال 1354 به چاپ اول رسانده، به نام »گاهواره« كه به سيمين دانشور تقديم شده است. يكي از داستان ها «آنچه در باران گذشت» نام دارد. به اعتبار مطلبي كه در اهدانامچه ی كتاب به صورت خطاب نوشته است، اولين كاري بود كه به اشاره جار زده که جلال را كشتند و دلشان سرشار بود از غم. »آنچه در باران گذشت« مجموعهاي است از چند روايت و خاطره، حال، گذشته حال، گذشته؛ حال، گذشته و همه در شرح بيشتر چند رويداد خانوادگي از بعد عاطفي و حسي. از جويا شدن خودشان، خبر حادثه اي كه براي جلال پيش آمده با دست خط »تيمسار« شروع گشته و به نقل يك انتظار ختم گشته. انتظار وجود محسوس برادري كه گويا 40 روز پيش جسدش را در اسالم ديدهاند. قسمتي از آن را كه به جهت مواجهه با مطالب دانشور به كار ميآيد نقل ميكنم:وقتي از اطاقي كه جلال در آن براي هميشه خفته بود بيرون آمدند، ديدمشان ميرزا توكلي سر پلهها و دستش را به كمرش گرفته بود و چشمايش از حدقه در آمده، قرمز شده بود و داد ميزد: سيمين اين غير ممكن است زبان شمس بند آمده بود و من گفتم يكيتان فكري به حال اين جوان بكند. چرا ناغافل برديدش سر بالين برادر، مگر نمي دانستيد كه اين دو جانشان به هم پيوسته بود. خيال ميكردم شمس همان نوجواني است كه ما وقتي عروسي كرديم بود، دست در گردنش انداختم و گفتم شمس هر كاري از دستم بر مي آمد كردم. حالا جواب خواهرها و مادر داغديده ات را چه بدهم؟ شمس نگاهم كرد، برادروار، دلسوزانه، نگاهش مي گفت: من كه از تو گله اي نكردم، گفتم: شمس، چشم انتظارت بود، چرا زودتر نيامدي؟ بعدها مادرش به من ميگفت: مادر دستت را بگذار روي قلبت و دعاي صبر بخوان، با من بخوان.«[22]
»به اتاق زير شيرواني رسيدم انبوه جماعت را شكافتم، مقاومتي نكردند. رفتم جلو تخت وسط اتاق بود. لابد رو به قبله، و كسي روي آن زير شمد دراز، فقط پاهاي لختش از زير شمد بيرون بود. با انگشاني بسته و ميرزا چون آواري روي شمد فروريخته. از پائين پا، تخت را دور زدم. رفتم بالاي سر، خم شدم و شمد را از روي صورتش كنار زدم جلال بود، و من جلال را با چشمهاي سقاخانه اي نديده بودم. چانه اش را كه ريشي سفيد و چند ماهه داشت، بسته بودند. روي چشمها دو سكه گذاشته. اين رسم را مي شناختم فكر كردم: «لابد پلك ها بازمانده كه از ثقل سكهها كمك گرفتن» دستم اين را گذاشتم روي پيشانيش كه شيارهاي آن پاك شده بود. سردي مرگ را احساس نكردم. موهاي تقريباً يكدست سفيد سرش، همانطور زبر و خشن و زنده بود. يادم افتاد به اين اعتقاد كه »مو و ناخن آدم تا 24 ساعت پس از مرگ رشد ميكند.«
اتاق زير شيرواني شلوغ بود. ميرزا هنوز شيون مي زد، و من گيج و مات بودم، شمد را كشيدم روي صورتش. فكر كردم، اگر در اتاق آنقدر ازدحام نبود، چشمهاي بسته اش را با بوسه ام مهر مي كردم و دستهاي سردش را با دست و صورتم ميفشردم«. جماعت مزاحم بود. رفتم كنار پنجره. نگاهي به اتاق زيرشيرواني انداختم. چيزي نگاهم را نگرفت. از پنجره اتاق و لابهلاي درختان جنگل، دريا را ديدم. گل آلود بود و نزديك ساحل موج داشت. دريا به جاي جلال كه خاموش و سرد شده بود، ميخروشيد.
خبره، دلدار و خونسرد آمد، بازويم را گرفت و آرام به پائين هدايتم كرد. مقاومتي نكردم. توي پلهها گفت:
- شمس، همينه، تو اينو ميفهمي.
- آره!
و نفهميدم چرا جوابش را داده بودم. خواسته بودم نشان بدهم كه چه چيز را مي فهم؟ لحن او كه سؤالي نبود.
بيرون از اتاق سيمين، زاري كنان آمد به طرفم:
- كجا بودي شمس؟ همش ميگفت: پس كو شمس؟ چرا نميآد؟… آخه چرا نيامدي؟ پنجه ی آهنين غمي درونم را چنگ ميزد. شانههاي سيمين را آرام در بغل گرفتم و از زير باران به جانپناهي كشاندم و گفتم:
- آرام باش سيمين جان! آرام باش.
ميخواستم فكر كنم چه شد كه سراغش نرفته بودم. سيمين نميگذاشت: زاري كنان گزارش لحظه هاي آخر را مي داد. و نوحه مي خواند. نفهميدم كي حلقه دستهايم از دور شانهاش رها شد. دستم را گذاشتم روي دوشش و كمي او را به خودم فشردم و گفتم:
- سيمين جان!
و او گفت:
- شمس هر كاري تونستم كردم.
داشت گريه ام ميگرفت. چگونه سيمين در من مؤاخذه كننده اي را ديده بود؟ ازش دلم گرفت.»[23]
مطالب زير قسمتي از خاطرات و نوشتههاي دفتر ايام شمس آل احمد است كه از »از چشم برادر« بيرون كشيده ام.
»به خاطر مي آورم كه سيمين با دردمندي و به گونه اي نوحه مانند زمزمه مي كرد: […] در حال جمع آوري اثاث، بنظرم آمد جلال عادت نداشت. خُرخُر كند. به اين جهت صدا را تعبير كردم به خِر و خِر. به هواي اينكه سرش بدجوري قرار گرفته، گرفتم كمكش. به اين نيت كه بالش زير سرش را مرتب كنم. بالاي سر جلال كه رسيدم، ديدم چشمهايش باز است. و بد حالتي دارد. ترسيدم. با دستپاچگي دويدم پائين. و رفتم مهين را خبر كردم. او آمد. و دوتايي رفتيم بالاي سر جلال مهين بالش را از زير سرش كشيد. و صدا خِرخِر بند آمد. وحشتم برداشت. شروع كردم به بيتابي كردن. مهين گفت: به جاي اين كار برو دنبال دكتر. نفهميدم چطوري بروم. باران دو روزه جاده خاكي را خراب تر كرده بود. زمين ماسه اي بود و گل و شل. با مكافاتي خودم را رساندم به هشتپر. تا دكتر و يا معين پزشكي را پيدا كنم، بيچاره شدم. وقتي آمدند و جلال را ديدند، گفتند: كار تمام است. كه من با شيون به مهين گفتم:
- ديدي چه خاكي بسرم شد؟«[24]
شمس آل احمد، با شماره اي، سخن دانشور را به پانوشتي زير همان صفحه اشاره دادهاند:
»از دفتر ايام نقل كرده ام كه نوشتن ديده ها و شنيده ها در آن ايام بهترين تسلايم بود. اما مفهوم عبارات خيال نميكنم دور باشد از »زبان گرفتن«هاي سيمين. كه با يك سواري 5 نفره، جلال را تشييع ميكرديم. و سكوت مبهمي جمع ما را ميآزرد. و همين ندبه هاي سيمين، آن سكوت مزاحم را از ما مي راند. سال پنجاه كه »گاهواره« را چاپ كردم، از همان نوشته ها دستمايه برداشتم. و دانشور كه آن را خواند، گفت: »شمس اين كه قصه نيست، عين وقايع است.«[25]
«گاهواره» به اعتبار شناسنامه اش كه در خود كتاب چاپ شده و موجود است، سال 1354 در انتشارات آبان اولين بار به چاپ رسيد. چاپ دوم نيز 54 و باز انتشارات آبان و چاپ سوم، اسفند 36 را تاريخ دارد بر پيشاني خود. بماند كه شمس آل احمد شفاهاً فرمودهاند، قصه ی مورد استناد ما (آنچه در باران گذشت) قبل از اينكه در يك مجموعه ی داستاني بنام »گاهواره« چاپ شود، سال 51 در روزنامهاي چاپ شده بود. در هر صورت تفاوت نميكند چون در »از چشم برادر« سال 50 مورد اشاره حضرتشان است. و يك سال هم يك سال است. مورد مداقّه از بابت اينكه صحبت صحت و سقم مطلب است. صحبت ماندگاري، و اينكه چه چيزهايي بايد بماند و چه چيزهايي به بوته ی فراموشي سپرده شود. و صحبت ارزش و اعتبار.
دانشور در مصاحبه ی خويش با ناصر حريري در سال 66 از مرگ جلال به عنوان يكي از سيليهاي زندگي كه از روبرو دريافت كرده اند، ياد كرده و گفته است: »جلال در آغوشم در اسالم جان داد.« قصد مته به خشخاش گذاشتن ندارم. اگر بخواهم منطقي برخورد كنم. فقط منطق لفظي و عبارتي، خيلي راحت مي شود با »دلالت التزام« جان دادن جلال را در آغوش دانشور، در اسالم، بفهمم ولي آنوقت نمي توانم اعتراض كنم كه جان دادن جلال چيزي نبود كه دانشور ناچار باشند با «دلالت خارج از معناي موضوع له« به آن بپردازد؟ موضوعات ديگري را كه چندان اهميت نداشته، و يا به اهميت اين قضيه و موضوع نبوده، هر چند در جاي خود مناسب و زيبا هم باشند، با جزئيات كامل و پرداختي صريح و روش و مشخص و بدون ابهام و البته زيبا و استادانه مطرح كرده و شرح داده است. اين عدم تقارن و تجانس در نوع عملكرد از سوي يك شخص واحد به من اجازه و حق را نمي دهد كه در همان چيزي كه ايشان عين وقايع مي دانند (دستمايه ی نوشته هاي دفتر ايام شمس آلاحمد) شك كنم و با ديده ی ترديد و ناباوري به آن نگاه كنم؟ و همينطور شمس آل احمد چه جوابي دارد وقتي دانشور، نقل دفتر ايامش را تأييد نكند؟ نكات و مطالب مطروحه در نوشتههاي دانشور و آنچه شمس آلاحمد از او در »از چشم برادر« خويش نقل كرده است، به اندازه ی كافي مغايرت و تضاد دارد كه خود ايجاد شك و سوال- اگر نخواهم گفته باشم سوء ظن- بكند.
بعد از شنیدن روایت سیمین دانشور در مورد دكتر عبدالحسين شيخ و معاينه بدني جلال و تجزيه ی بطريهاي محتوي آشاميدني ها، به روایت شمس آل احمد از اين قضيه می پردازم:
»يادم افتاد كه دكتر شيخ- پزشك معالج خانوادگي و دوست جلال- با اطلاع از معتقدات مذهبي خانوادگي ما و مادرم، دو بار سعي كرده بود جلال را، قبل از آنكه جسد به تهران برسد، كالبدشكافي كند. يك بار در همان بندر انزلي كه قافله ی مرگ را نيم ساعت جلوي بيمارستان انزلي لنگ كرد و خود به داخل بيمارستان رفت تا با رئيس و كاركنان بيمارستان به تفاهم برسد كه نرسيد و نا اميد بازگشت. […] اما دكتر شيخ قصد كرده بود كه در رشت حتماً آشنا و امكانات كالبد شكافي را خواهد يافت. كه آن را هم درست محاسبه نكرده بود چون كاركنان امنيت و قواي انتظامي رشت از حركت قافله ی مرگ خبر شده بودند. و تا حمام آمده بودند پيشواز ما. ما را نگاهداشتند و حاليمان كردند كه حق نداريم در شهر رشت توقف كنيم. […] اينكه دكتر شيخ دوبار قرصد كالبد شكافي ميكند به يقين از دقت وسواس پزشكي و حرفه اي خود متابعت ميكند. اما شما كدام پزشكي را مي شناسيد كه در مورد مرگ طبيعي- و غير قابل شك در مقدمات و مقارناتش- به چنين فكري بيفتد؟ مي بينيد كه حتي براي دكتر شيخ مرگ جلال در آن هنگام يك مرگ طبيعي و قابل قبول نيست.«[26]
چگونه مي شود كه به روايت دانشور، دكتر شيخ جسد جلال را معاينه و با اعلام »اغلب احتمال آمبولي و يا انفاركتوس« سكته ی قلبي را تأئيد كند و به روايت شمسآلاحمد، آنقدر شك كرده باشد كه دوبار قصد كالبدشكافي كند؟
مطالب غروب جلال و شرح وقايع از زبان دانشور، اين داعيه را دارد كه كسالتي، عارض جلال مي شود. درد بالاي استخوان ترقوه و سينه و مچ پا و مچ دست و تمام بدن و سردرد و همينطور. ولي شمس آلاحمد در بازگويي آنچه در حضور او بعد از مرگ در اسالم گذشته است، مينويسد:
»مي خواستم گريه كنم. اما نمي توانستم. بايد زور هم زده باشم. اما گريه نيامد. به جاي گريستن سيمين رسيد. كه با مويه ميگفت:
- هر كاري ميتوانستم كردم تو كجا بودي؟ همه اش مي گفت: شمس! مي پرسيد پس چرا شمس نيامد؟ چرا نيامدي؟ حالا چه كنيم؟ بدبخت شديم. ديدي جلال از دستمان رفت. طوريش نبود اصلاً.«[27]
با آنهمه درد و كسالت و قرص و مشمع و كيسه ی آب جوش و خِر خِر و باقي قضايا، طوريش نبود اصلاً؟ و يا اين نيز، روايتي و حكايتي يك طرفه است و خاطرهاي كه فقط شمس آلاحمد آن را به ياد دارد؟ چرا بايد اينهمه نا همخواني وجود داشته باشد؟ اگر همه ی مطالب و نوشته ها و گفته ها با يكديگر همخواني داشته باشد چه كسي و چرا ضرر ميكند؟ البته بايد اين نكته را یادآور شد كه موارد مشتركي میان اظهارات دانشور، شمس آلاحمد و براهني وجود دارد كه گاه در رد و گاه قبول مدعيات هر سه شخص قرار ميگيرد و فضايي را كه انتظار تشخيص و توضيح مسايل از آن ميرود، هر چه بيشتر به شك و نقض و ابهام آلوده ميكند. از جمله موارد مشترك، اينكه هيچ يك انتظار مرگ يا قتل و در هر حال نبود جلال را نداشتند و شايد فكرش را هم نميكرده اند. شايد مانند دانشور اين گمان را داشتند كه بايد مواظب جلال بود و خودشان دم در ميرفتند ولي در هر صورت اين انتظار را كه بدون هيچ اتفاقي، ناگهان جلال فوت شود، هيچ يك نداشتند.
|
رضا براهنی |
براهني نوشته است:
»در دهه ی چهل تا پنجاه، ادبيات، شايد تنها تنفسگاه آزادي در ايران بود. البته زبان اين ادبيات پيچيده بود. ولي مأموريت ادبيات بويژه ادبيات منثور ارائه نوعي معصوميت بود. شايد اين خصيصه اصلي شعر فارسي هم بوده باشد. حتي آنهائي كه شهيد نشده بودند مثل نيما و فروغ، هاله اي از معصوميت شهدا را بدور سر خود داشتند. حتي آنهائي كه نمرده بودند مثلاً اخوان يا شاملو با يك حس شهادت و معصوميت بدنيا نگاه مي كردند و يا اينطور بنظر مي رسيد كه دنيا را از چشم يك شهيد معصوم نگاه مي كنند. هدايتي كه شهيد نشده بود. دهخدائي كه شهيد نشده بود بر جمع نويسندگاني افزوده مي شدند كه قباي شهادت بر تنشان دوخته شده بود مثل جلال آلاحمد و صمد بهرنگي و بهروز دهقاني.«[28]
»در همين گير و دار ]وقايعي كه بر كانون نويسندگان در سال 48 گذشت[ بود كه آلاحمد، بناگهان، بيآنكه حتي سردرد مختصري هم داشته باشد، در كمال سلامت در كلبه اي كه در دهكده ی اسالم در كنار بحر خزر بدست خود بنا كره بود در شهريور ماه 48 مرد و چنان اسرارانگيز، كه هنوز هم كه هنوز است بطور دقيق معلوم نيست. دولت به چه صورتي كلك اين نويسنده را كنده است. پيش از او كلك صمد بهرنگي را كنده بودند و در رودخانه ارس.«[29]
آنچه از نقل قول های فوق برمی آید به صورت خلاصه عبارتند از:
- »مردن« جلال ناگهاني بود.
- در كمال سلامت و بيآنكه حتي سر درد مختصري داشته باشد.
- آنقدر »اسرارانگيز« كه هنوز كه هنوز است دقيقاً معلوم نيست »دولت« به چه صورتي »كلك« اين نويسنده را كنده است.
معلوم نبودن دقيق چگونگي «كلك جلال را كندن بوسيله ی دولت» گفته ای از براهنی است که در تناقض با گفته های دیگر اوست که برای نمونه در نامه ای که به شمس آل احمد می نویسد، می گوید:
»جلال اعتقاد داشت و اين نكته را نوشته است كه مرگهاي مشكوك را به حساب قتل از سوي حكومت بگذاريد. به همين دليل جلال مرگ غلامرضا تختي و صمد بهرنگي را هم شهادت مي دانست. جلال از اين بابت شاهد و پزشك و معاينه و غيره نمي خواست. استفتا هم نمي كرد. فتوا مي داد. البته اين فكر جلال با هيچ ساختار منطقي فكري جور در نمي آيد. جز با منطق روانشناسي اجتماعي خاص منبعث از زندگي جلال كه در چهارچوب آن عشق به شهادت شديداً قوي است و حاكميت دارد. جلال يك مبارز واقعي بود. دوست و دشمن اين را گفته اند. مي خواست در راه مبارز شهيد شود. ولي شهيد نشد. همه نشانه هايي كه سيمين روايت كرده حكايت از يك نتيجه گيري منطقي مي كند: جلال سكته مغزي كرده است. ولي يك مبارز خستگيناپذير قرار نيست در بستر بميرد. پس برادر محترم مرده را كول مي كند و مي برد و به ميدان مبارزه و او را شهيد اعلام مي كند. در واقع او را شهيد مي كند. پس شمس در واقع به حرف برادر گوش مي دهد. حقيقت كوچكترين ارزشي ندارد. چرا يكي خِرخِر كند و بميرد؟ بايد اعلام كرد كه او گفت زنده باد آزادي و تيربارانش كردند. ولي خود جلال يك امّا را هم در اين ماجرا دخالت داده است. مرگهاي مشكوك را به گردن دولت بيندازيد نه هر مرگي را. گرچه اين، نيز احتياج به تأمل جدي دارد و در دادگستري ايران، همه هم ساواكي و شاهپرست نبودند تا هر مرگ مشكوكي را به وقت وارسي نكنند. مسئله اين است: هيچكس مرگ جلال را مشكوك هم اعلام نكرده است. درست است كه فضا مبهم بوده و ما هم به اين مسئله در گذشته اشاره كرده ايم. ولي چگونه مي توان اول مشكوك و بعد شهيد اعلام كرد؟ كسي كه بايد مرگ را مشكوك اعلام مي كرد سيمين دانشور بود. و چون او از اعلام اين مرگ مشكوك خودداري كرده است. طبق همان سنت روانشناسي كاذب اجتماعي بايد سيمين دانشور را خائن به آئين شهادت دانست. يعني چون سيمين مرگ جلال را مشكوك اعلام نكرده است خودش مشكوك است. و برادر شكاك آن شهيد مشكوك مي خواهد درست سر قبر جلال دمار از روزگار زن او در آورد و حقش را كف دستش بگذارد و بهمين دليل مي گويد سيمين چون معلم زيباشناسي است مجبور است اعتراف كند كه هر مرگي زيبا است در حالي كه از ديدگاه برادر شكاك و متوهم مرگ جلال زيبا نبوده، ضد آن بود و هر كسي كه بگويد مرگ جلال زيبا بود بايد خودش كشته شود.«[30]
و در ادامه می نویسد: »گرچه جلال شهيد نشد، زندگي چهل و شش ساله او چيزي از شهادت كم نداشت. اگر قرار باشد همه كساني را كه به دليل جور و تفرعن حكام وقت و ستم و بي انصافي محيط از غصه دق مي كنند و مي ميرند شهيد بدانيم من نيز حاضرم جلال آلاحمد را شهيد بخوانم. ولي در اين صورت صادق هدايت را هم شهيد مي دانم. اسماعيل شاهرودي را هم شهيد مي دانم. بهرام صادقي را هم شهيد مي دانم. دهها بينام و نامدار را هم شهيد مي دانم […] هرگز از خود سئوال نكرده اي كه چرا يك مرد سالم در چهل و شش سالگي بي آنكه چربي خون و قند اضافي و تصلب شرايين داشته باشد ناگهان افتاد و مرد؟ آيا اينهمه اضطراب، يأس، سر به در و ديوار كوبيدن، ترسهاي عميق دروني، بد گماني نسبت به اوضاع، قدرشناسي- طوري كه هر دلقكي در زمان شاه مي توانست در همه جا همه كاره باشد ولي جلال را از اين مدرسه به آن مدرسه و گاهي هم به خارج مدرسه شوت مي كردند- داشتن پدري كه مخالف درس خواندن پسر بود و داشتن برادري كه با دشمن اجتماعي آدم يعني خانلري همكاري مي كرد- يك قلم برادري مثل تو كافي است كه آدم دق مرگ شود- و صدها بد عهدي آدمها و تعقيب و گريز دستگاه و سين جيم هاي واقعي و دروني و پوزخند اين و آن- يكي مي گفت چرا اسرائيل رفت؟ ديگري ميگفت چرا مكه رفت؟ دومي ميگفت چرا شوروي رفت؟ چهارمي ميگفت چرا آمريكا رفت؟ چرا از كيسنجبر تشكر كرد؟ پنجمي ميگفت، چرا نميگيرندش؟ چرا نميكشندش؟ - كافي نبود تا جلال دق مرگ شود؟ اينهمه ناراحتي نميتوانست سبب سكته مغزي او شده باشد؟ [...] خيلي ها بودند كه به سبب همان اضطرابها، پناه به ترياك و ساير مواد مخدر بردند و زنده ماندند و تو خود نمونه اين قبيل افراد را بارها ديدهاي و هنوز هم اگر خوب نگاه كني مي بيني. ولي جلال ترياك نكشيد تا بابي غيرتي جلوي سكته مغزي را بگيرد. جلال حرفش را زد و مرد. جلال را عصر جلال دق مرگ كرد. عصر جلال را فقط يك چيز بديهي و ساده و ظاهري مثل ساواك تشكيل نمي داد. ساواك براي كشتن جلال كم بود. فشار عظيمي كه يك فرد از هر سو احساس ميكند -اجتماعي، فردي، تاريخي، جهاني، رواني- گاهي او را به اعماق نوميدي و نابودي پرتاب مي كند. يكي مثل هدايت، مسئله را خودش حل مي كند و ديگري از نظر جسماني در برابر شدائد برغم ميل باطني اش وا ميدهد. مثل جلال، اين قبيل مرگها گاهي اعماق روابط انسانها با يكديگر و جامعه و تاريخ را بهتر بيان ميكند تا اعدام گلسرخي و دانشيان و آن گروه 9 نفري كه جلاداني مثل حسينزاده و عضدي و تهراني در سال 54 در اوين تير بارانشان كردند. وقتي كه دلقكان عصر جلال شاهد بازاري بودند و جلال در پرده مانده بود، دق مرگ شدن او طبيعيترين مرگ بود. و تو چرا ميخواهي مرگ برادرت را انحصاراً يك شهادت جسماني بداني؟ او نويسندهاي است دق مرگ شده.«[31]
این مطالب قسمت هايي از نامه ی 16 صفحه اي براهني خطاب به شمس آلاحمد است.
از قرار معلوم دانشجويانی از دانشگاه اصفهان با برنامه ريزي محسن مخملباف قصد مي كنند تا سالگرد جلال آلاحمد را بر سر مزار او برگزار كنند. مسجد فيروزآبادي. درخواست و دعوتي نيز از شمس آلاحمد بعمل مي آيد كه گويا در ابتدا موافقت نمي كند. به اين عنوان كه در اين مراسم حتماً كساني هم خواهند آمد كه به نوعي بر خلاف رويه و طرز فكر و مسلك جلال عمل كرده اند و لطمه زده اند. با اينكه، داعيه ی دوستي و همدمي و همفكري و هم كيشي و همسري با او را داشتهاند و نيز كساني كه به سرقت هايي كه در مورد به جا مانده هاي مادي (مثلاً عكس و كاغذ و كتاب و وسايل شخصي احياناً) و معنوي (دست نوشتههاي خطي، نامهها و اثرات دماغي مكتوب، مثلاً) جلال، به عمل آمده پوستين تأئيد و سكوت پوشانيده اند. و احياناً خود سارق يا سارقين آثار و يادگارهاي جلال كه حالا ديگر مي تواند مجموعه اي باشد يا گزيده اي با اسم فرنگي و غلطانداز IN COMMEMORATION OF JALAL AL AHMAD كه مرگ جلال آلاحمد را در چهار بعدازظهر هفدهم شهريور 1348 بداند. و صاحب مجموعه يا كوشش كننده براي جمع آوري آن نداند كه از همسر آن عزيز غروب جلالشان به چاپ رسيده و در صفحه ی 30 صريحاً صحبت از چهارشنبه هيجدهم شهريور 1348 است. (بماند كه اگر تلاش ما به جايي رسيده باشد مشخص گشته 18 شهريور سهشنبه بوده) و ديگر اينكه، نه انگار اصلاً جلال برادري هم دارد.
|
جلال آل احمد و شمس ال احمد |
در نهایت پس از حضور شمس آل احمد و سخنرانی او، یادبود جلال منجر شد به ترك كردن مراسم از سوي دکتر دانشور و دكتر براهني و ديگراني كه به نوعي خود را طرف كلام و گلايه هاي شكوه آلود شمس آلاحمد مي دانستند يا مي ديدند. و همچنين منجر شد به نوشتن نامه اي- اگر بتوان بسزا نامي به آن شايد »ناسزانامه« داد- تايپ شده در 16 صفحه با عنون »ديو در كرشمه ی حسن« و خطاب به شمس آلاحمد برادر »خوني« جلال آلاحمد و با امضاي رضا براهني و تاريخ 20/6/1367. از محتويات نامه بر مي آيد كه بعنوان رونوشت اين نامه در اختيار مردم ايران و مطبوعات قرار خواهد گرفت. كه تا حال حاضر هيچ سطري از آن درهيچ يك از دكان هاي مطبوعاتي به چاپ نرسيده و صحبتي از آن نشده است. احتمالاً به بهانه ی لحن تند و تيز نوشته. نامه ی رسيده به دست شمس آلاحمد به تعداد 200 نسخه بوسيله ی خود شمس و با اين نيت كه شايد نويسنده توان اين كار را نداشته باشد تكثير ميشود، توسط مخاطب اصلي نامه، و پخش و توزيع ميشود بين دوستان و آشنايان، باز به همان دست. گويا تعدادي نيز به خود براهني عودت ميشود تا بدون زحمت اضافه و دردسر، براهني به دوستانش نيز نامه را، داده باشد.
هم اکنون لازم به نظر می رسد که به نوشتهاي از جلال آلاحمد با عنوان »صمد و افسانه عوام« در مجله ی آرش شماره ی 18 دوره ی دوم شماره ی 5 آذر ماه 47 به مناسبت مرگ صمد بهرنگي اشاره شود. اينكه چرا اين متن را تقريباً كامل نقل ميكنم به علت فراگير بودن مطالبي است كه مورد بحث اين مقوله نيز هست و همچنين به اين علت كه هم شمس آلاحمد و هم براهني به لحن و مفهوم و بهانه ی اصلي نوشتن اين متن با دو ديد متضاد اشاره دارند. بعنوان سنگي که سر راه و وسط يك جاده قرار گرفته. يكي آن را بر ميدارد و به كناري مياندازد تا به پاي كسي نگيرد و لنگي بوجود نياورد و ديگری آن را به جاي اول بر ميگرداند يا در برخورد اول در همان جاده آن را محكم تر و پا برجاتر باقي می گذارد تا علامت و نشانه اي باشد براي مسيري تا كسي راهش را گم نكند. هر دو از سر لطف و محبت و انساندوستي و نيكي. که این دو می توانند شمس آلاحمد و رضا براهني باشند در جریان غروب جلال.
»خبر مرگ برادر بزرگم كه از مدينه رسيد پدرم بلند گفت: »لاالهالاالله» و ديگر هيچ، حتي گريه نكرد […] تا شب سهشنبه رسيد. شب روضه مان آنوقت گريه اش درآمد. و چه گريه اي! هرگز نديده بوديم كه بر واقعه كربلا آنچنان گريسته باشد. […] بعد هم مرتب عصا دست ميگرفت. پيش از آن هر وقت مي خواست به مجلس مهمي برود عصايش را بر مي داشت. اما بعد از آن ديگر عصا از دستش نيفتاد.
و اين قضايا بود تا زن و بچه برادر از مدينه آمدند. و دانستيم كه ناگهان و به مرضي ناشناخته مرده، شبي رفته بود مهماني به خانه يكي از نخاوله و دير برگشته بود و خوابيده بود و صبح ديگر برنخاسته بود. همين. اما مگر كسي باورش ميشد؟ آخر مرضي، غذاي نامناسبي، ناله اي از درد مزمني، آخر چيزي!؟ ولي زنش حاضر بود و پسرش، و خبر از هيچكدام اينها. و مريدهاي پدر مي آمدند و مي رفتند. و از اين ختم بديگري، و از مجلس اهالي اين محل به آن يكي تا عاقبت گير آمد. مستمسك گير آمد:
»فلاني كه از كربلا آمده بود از فلان ديگري كه از مدينه برگشته بود، نقل كرده بوده كه فلاني را سنّي ها چيز خور كرده اند!«
و چه زود قضيه پيچيد. از اين دهن به آن گوش. و شد يك اعتقاد.
نماينده مرجع تقليد در مدينه باشي و چنان فعال باشي كه برادره بود و اصلاً يك بار هم از بيماري نناليده باشي و آنوقت يك مرتبه مردن؟
درست است كه مرگ خبر نميكند اما… و هزار اما. كه هر كدام نقل يكي از مجالس اطرافيان پدرم. […] و خلاص. و تا از يكي كه گوشت و پوست تو را داشته و غم و شادي ديگران را، مقدسي بسازند كه پايين پاي چهار امام در بقيع خوابيده.
و حال خبر مرگ اين برادر كوچكتر كه داغي بود. داغ صمد. و از ارس رسيده. از محل خدا آفرين. و اسم ها عجب هدايتي دارند! خبر را ساعدي داد. تلفني. سلامي و احوالپرسي با صدايي گرفته. از آن صداها كه فقط به دم انسي يا پاي جامي و با گپي باز مي شود. و بعد »صمد افتاده توي ارس!« كه عرق شنيدم. از بس صدا گرفته بود. يا از بس خبر غير مترقب بود. آخر به اين يكي بيشتر عادت داريم. كه فلاني افتاد توي هروئين. فلان ديگري افتاد به دامن دستگاه- و فلان ديگري توي چاه و يل مزدوري. و حالا اين هم صمد. ولي او كه اين كاره نبود! استخوان سخت تر از اينها بود. يك دهاتي آوره خسروشاه و ممقان و دهخوارقان. يك كولي… نه، يك عاشق به معني آذربايجاني اش. عاشقي كه تارش را ميلّت بدوش ميكشيد. بهروز را ميگويم. نه. عرق نبايد بتواند او را از پا بيندازد! و همين را گفتم. در جواب ساعدي. و اينرا كه »پاشيم بريم تبريز. بريم سراغش. كتاب الفباش را خودمان چاپ ميكنيم مي داني كه خيلي آزارش دادهاند…« كه ساعدي در آمد كه نعشش را سه روز بعد از آب گرفتهاند… كه يخ كردم و نشستم و خوب ديگر؟ بله ديگر، با دوستي كه شنا ميدانسته رفته آب بازي. آن طرف ها قصه جمع ميكرده و لابد گاهي تفنّني. اما خودش شنا نمي دانسته. و در غلطيده و دوستش بسر و كله زنان تنها بر گشته. و حالا جماعتي از اطرافيان را در تبريز گرفته اند. و دوست همراهش در جواب بازجويي ها قندشكن را برداشته و زده بسر خودش و يگر قضايا… ولي همين؟ و يعني كه صمد مرد؟ كه ما برايش آن همه آرزوها در سر مي پختيم؟ اين زبان روستاي آذربايجان- اين وجدان بيدار يك فرهنگ تبعيدي. اين همپالكي تازه براه افتاده هانس اندرسن- اين معلم سيار كه از لاي سطور حيدر بابايه سلام پا در راه گذاشته بود و به ساوالان و خالخال ميگريخت؟
آخر نكند سر به نيستش كرده باشد؟ نكند خودكشي كرده؟ آخر آدمي كه شنا بلد نيست چرا بايد برود خانه زده باشد؟ و مگر ارس در حدود 16 تا 19 شهريور چقدر آب دارد كه بتواند كسي را در بغلطاند؟ بسترش را خودمن در پارسآباد ديده ام. جوري نيست كه بي مزاحمت مأمورهاي مرزي دو طرف بشود تن به آبش زد. […] ولي من هنوز باورم نمي شود.
يعني رمانتيك بازي ذهني؟ يا فرار از واقعيت؟ يا افسانهسازي عوامانه؟ … نميدانم. فقط اين را مي دانم كه- آهاي مناف! براي تو ميگويم- من فقط اين را مي دانم كه صمد نبايد مرده باشد. صمد نمي تواند مرده باشد!
صمد را با كند و كاو در مسائل تربيتي شناختم. يعني ناله همدردش را شنيدم و راستش از شما چه پنهان خيلي هم خوشحال شدم. اينكه ببيني يكي ديگر از آن سر آذربايجان دارد همان پرتو پلاها را ميگويد دست كم براي يك روز هم شده باورت مي شود كه پس زياد هم پرت و پلا نبوده!… و آنوقت دنبالش كردم. در قصه هايش و بعد كه گاهي بيرون بر مي زد به تهران. و بعد رفتيم تبريز. ارديبهشت 46و با ساعدي. صمد بود- بهروز بود. … آن يكي بهروز بود- كاظم بود و آن شبها و آن شور و بيات ها و آن عاشقي ها خواندن هاي بهروز و آن صبحانه هاي قهوهخانه قله و آن گپ ها كه كشيد به طرح تبريز كه ساعدي و من در برگشتن كاملش كرديم و بگمان اينكه از آن امامزاده تحقيقات اجتماعي هنوز معجزه اي مي توان خواست داديمش به حضرات. كه حيف! براي صدمين بار مرواريد خود را پيش… پيش علما ريختن! و محرك اصلي آن طرح يكي صمد بود و يكي ساعدي. طراحي براي جان دان از نوبه شهري كه ما، در سراسر ايران، اينهمه بهش بدهكاريم. و صمد كاري را كه بايد در آن طرح ميكرد آماده داشت. يعني كتاب الفباش را. كه به چه حوصله اي نشسته بوده از لغات مشترك فارسي و تركي (كه فرمودهاند بگوييد آذري)! يك كتاب اول ابتدائي نوشته بود تا بچه هاي آذربايجاني مجبور نباشند سو و چرك را آب و نان بنويسند و نفهمند چرا. درست است كه آن طرح در ترازوي خود را برخ غرب كشنده آن مؤسسه و زني نياورد و بايگاني شد اما كتاب الفباي صمد رسيد […] بار ديگر كه با ساعدي و او رفتيم ابن بابويه. […] و بعد يكي از دوستان دور رسيد. و سلامي. در گوشم و گفت كه ديروز تا حالا سه نفر خودكشي كردهاند. يكيش در بيمارستاني. و با طنابي كه از ملافه ساخته … و رفت. خبر را بلند براي همه گفتم و سكوت. و همان جوانك اولي در آمد كه:
- يعني از 2500 سال پيش هم سابقه داشته؟
گفتم: - آره مرگ سياوش- و بعد سكوت و بعد رفتم سر خبر. همچنان بر سر قبر گمنامي ايستاده: در محيطهاي ديكتاتوري هميشه اين طوري است. سياوش را ميكشند و سهراب ها را. چون تحملشان را ندارند. بعد در مرگشان نوحه ميخوانند. مگر نه اينكه حتي سياوش ورزشكار مانندي بود؟ و از آب و آتش گذشت؟ و عاقبت؟ … حالا ما فقط عزاي در مرگش را داريم. نه شور و شاديش را در حيات… و از اين قبيل… كه صداي الرحمن از بلندگو برخاست.
و پراكنديم. و برگشتن. و تلخي آن تماشا و آن جماعت بيسر، كه آخر كار حتي صداي بلندگويي را بعنوان مركز التجا نداشت- آنهم جماعتي كه اين همه به ديكته عادتش داده ايم- و بزرگترين ماجرا كردنش از ديوار بالا رفتن- يا لب چينه قبرستان نشستن به تماشا- يا مقاومت ايرانيت طاق مقبره ها را آزمودن- و مهمتر از همه دل خوش كردن به افسانه اي كه مي سازند.
يكي ميگفت چيز خورش كردهاند […] ديگري ميگفت بقصد كشت او را زدهاند و بعد لاشه اش را به مهمانخانه كشيده اند. از آن همه جماعت هيچكس حتي براي يك لحظه به احتمال خودكشي فكر ميكرد. آخر جهان پهلوان باشي و در بودن خودت جبران كرده باشي نبودن هاي فردي و اجتماعي ديگران را- و آن وقت خودكشي؟ آخر مرد عادي ناتوان و ترسيده اي كه ابتذال وجود روزمره خود را در معناي وجودي و در قدرت تن و در سرشناسي او جبران شده مي ديد- در وجود اين بچه خانيآباد كه هرگز به طبقه خود پشت نكرد. اين نفس قدرت تن كه بقدرت مسلط زمانه نه گفت- و نه نامجو شد و نه شعبان و نه حبيبي- چطور ممكن بود كه اين مردعادي سربزير باور كند كه او خودكشي كرده؟ و ببينم اين افسانه سازي عوام آيا نوعي روش دفاعي نيست براي مرد عادي توي گذر تا شخصيت ترسيده خويش را در مقابل تسلط ظلم حفظ كند؟ و اميدوار بماند؟ سياوش و سهراب كه جاي خود دارند. در اين سلسله مراتب حتي جوانمرد قصاب را هم داريم. رهبر فلان فرقه را هم كه در خمره تيزاب رفت. يا آن ديگري را كه غايب شد. يا آن ديگري را كه به آسمان رفت.
و حالا من چه كنم؟ چگونه باور كنم كه صمد مرده؟ او كه يك تنه اداي دين بزبان مادريش را تعهد ميكرد. او كه به سرخوردگي از ما بزرگترها و به نفرت از ما بهتران بكودكان پناه برده بود.
او كه عاقبت از انتشار كتاب الفباش نوميد شد- بس كه متد بازي سرش در آوردند و علمايي نمودن- كه كتابت را براي بزرگسال ها بر ميگردانيم… و هي خواستند ه و ميم الفباش را فقط در ماه و ماهبانو برخ بچهها بكشند… آيا كافي است كه حالا در مرگ او فقط بگويي لاالهالاالله!؟… حتي نيما كه مرد من در رثایش در ماندم. آنوقت حالا بايست در وداع اين بردار كوچكتر گفت و مرثيه گفت و مگر چند تا صمد داريم؟ و آيا كافي است مدرن بازي در آوردن؟ و بجاي گريستن در غم مرگ او يا بجاي خدا عالم است كدام ريش را حنا نبستن بر كربلاي ويت نام گريستن؟… نه. فايده ندارد. بهتر اين است كه من اكنون با چهل و پنج شش سال عمر و با كلي پز و افاده و معلومات اما بعوامي عامي ترين آدمها و بدير باوري هر زنديقي كه فرض كني، بجاي اينكه در مرگ اين برادر كوچكتر عزا بگيرم يا عصا بدست بگيرم چو بيندازم كه صمد عين آن ماهي سياه كوچك از راه ارس خود را اكنون به دريا رسانده است. تا روزي از نو ظهور كند. آخر او در خدا آخرين به آب زده. و به آب ارس!
اين داس بيّن، اين فارق يك فرهنگ و يك زبان. آخر من ديده بودم كه اين اسمها براي صمد همانقدر مقدس بود كه مدينه براي آن برادر بزرگتر.
(30 آبان 1347)[32]»
اين موضعگيري و برداشت جلال آلاحمد از موضوع مرگ هاي مشكوك و خودكشي اعلام شده از طرف دستگاه و افسانه شده در ذهن و سينه ی عوام، حتي ناباورانه و شايد براي اسطوره شدن و رفع همان نقيصه هاي روحي و اخلاقي و فردي در وجود تكتك ناقلان و پراكنده سازان اخبار اين وقايع هست.
سه ماه بعد از كتابت و تقرير متن نوشته ی اشاره شده در بالا، جلال آلاحمد يادداشتي مينويسد خطاب به منصور اوجي، شاعر شيرازي:
» […] اما در باب صمد، در اين ترديد نيست كه غرق شده. اما چون همه دلمان ميخواهد قصه بسازيم و ساختيم. خوب هم ساختيم ديگر. و آن مقاله را هم من به همين قصد نوشتم. ]مقاله صمد و افسانه ی عوام[ كه مثلاً تكنيك اين افسانه سازي را روشن كنم. براي خودم. حيف كه سر و دستش شكسته ماند و شايد هدايت كننده نبود به آنچه مرحوم نويسنده اش ميخواست بگويد.«[33] نوشته، تاريخ 26 بهمن 1347 را دارد.
مرگهاي مشكوك و حكم به قتل- مرگ- شهادت.
»راقم اين سطور ]كه دكتر رضا براهني باشند[ كه يك آذربايجاني است به بختيار قول ميدهد كه نه قصد دارد مثل دوست شهيد و فقيد عزيزش صمد بهرنگي در رود ارس هل داده شود و نه عزم دارد كه مثل دوست عزيز و فقيد و شهيد ديگرش بهروز دهقاني پاهايش را بدست نجّاران مزدور سازمان امنيت بسپارد تا اره اش كنند و نه ميخواهد با مزدوراني چون پرويز ثابتي، دكتر عضدي، دكتر حسينزاده و پرويزخان و حسيني و دهها جلاد ديگر كه تف عالم بر چهره جميع آنان باد ديگر بار، دست و پنجه نرم كند تا حتي در خوابهايش هم جيغ بشنود و جيغ بكشد. ولي يك نكته را بخوبي ميداند كه اگر تمام رود ارس را به شكمش ببندند و سراسر بدنش را هم قطعه قطعه كنند حاضر نخواهد شد كه كلمهاي بر خلاف مصالح مليت ستمزده ی خود بگويد.«[34]
مطلب بالا با امضاي دكتر براهني و تاريخ 16 بهمن 1357 خطاب به شاپور بختيار نوشته شده يا گفته شده و بعد نوشته شده. در اينجا، آنچه در ذهن خطور ميكند ميتواند اين نكته باشد كه آيا مصالح همان مليت ستمزده ی مورد اشاره ی براهني اقتضا نميكند، سخن بدون ابهام و تناقض به سمعشان نرساند؟
دكتر براهني در نامه اش به شمس آلاحمد اینگونه استدلال می کند:
»وقتي كه جنازه ]جنازه ی جلال آلاحمد[ از اسالم به كرج رسيد من اولين كسي بودم كه با تو صحبت كردم. و چون اولين حدس و گمان هم، مثل همه، اين بود كه جلال به مرگ طبيعي نمرده، بلكه كشته شده، مسئله را با تو در ميان گذاشتم. من هم مثل تو انگار ميخواستم باور كنم كه جلال نبايد به مرگ طبيعي مرده باشد. بعدها هم اين را نوشتم و حتي در چاپ اول ظلالله از او بعنوان شهيد ياد كردم. ولي بعدها احساس كردم كه تا موقعي كه مسئله محرز نشده است شهيد خوانده شدن جلال فقط يك دروغ خواهد بود. و بهتر است ما از اين دروغها نه به دشمنان خود تحويل دهيم و نه به دوستان خود. وقتي در آن غروب غمانگيز پرسيدم: «شمس چه شد كه جلال مرد؟ چيز مشكوكي بوده؟» تو به صراحت تمام گفتي «نه! مرگ طبيعي بوده، اين نوع سكته ها را ما در خانواده داشته ايم. فكر ميكنم همين مرگ به انتظار من هم هست». و بعد گفتي برادر يا يك شخص ديگري در خانواده هم دقيقاً به همين صورت مرده است.»[35]
براهنی در کتاب ظل الله، كتاب را “به جلال آل احمد، صمد بهرنگي، خسرو گلسرخي، كرامت دانشيان و زندانيان سياسي و مردمان زنداني ايران» تقديم کرده است كه چاپ بعدی، تقديمنامه ی چاپ اول را ندارد، يا كتاب من ندارد. علاوه بر آنكه مطالب صفحات 35 تا 53 چاپ اول در چاپ دوم تكرار نشده و اصلاً نيامده است.
ياد كردي كه بعنوان شهيد از جلال آلاحمد توسط براهني، «بعدها» صورت گرفته است، به سال 58 بر ميگردد و به كتاب «در انقلاب ايران چه شده است و چه خواهد شد؟» و نه به آن ايامي كه به صورت انتزاعي از متن او به ذهن خطور ميكند. مثلاً ماهها و سالهاي نزديك به وقوع آن مرگ مشكوك يا آن مرگي كه بنظر براهني نميتوانسته چندان طبيعي باشد. چاپ اول ظلالله تاريخ 1354 است و 6 سال بعد از آن جريان کتاب «در انقلاب ايران چه شده است و چه خواهد شد؟» منتشر شده است. ولي بر خلاف گفته ی براهنی، حتي در اين كتاب هم از جلال آل احمد بعنوان شهيد ياد نشده (حتي اگر با جمعبندي اسامي مذكور در تقدينامه ی چاپ اول كتاب، تلويحاً چنين منظوري را داشته باشد، باز هم براي مني كه بايد آشكارا مطلع باشم و نه تلويحاً، این حذف و تناقض معنا و مفهومي نخواهد داشت) و فقط بعنوان يك مرگ اسرارآميز و يك مرگ انجام شده با كمك دولت- آنهم با چه "كلكي؟" اشاره شده است. اسمي از شهادت جلال آلاحمد توسط دكتر براهني در ايام ماضيه- قبل از انقلاب نبرده شده. ولي بر فرض محال كه اينگونه بوده و جلال آلاحمد بوسيله ی دكتر براهني، خرقه ی شهادت را بر تن كرده باشد- فرض محال كه محال نيست- بعدها كه احساس كردهاند اين خواندگي- شهيد خواندگي- فقط يك دروغ است و ديگر اين دروغ نبايد تكرار شود و تحويل نه دشمنان و نه دوستان شود، چرا سال 58 دوباره تكرار ميشود و تحويل ميگردد؟ بعد دوباره سال 67 تبديل به يك دروغي ميشود که براهني بايد از آن برائت بجويد؟
«شاهد دوم من ]براي شهيد نشدن جلال[ خود سيمين دانشور است. بارها در آن زمانها من از سيمين پرسيدم آيا جلال به مرگ طبيعي مرده؟ سيمين مرگ را طبيعي ميدانست و احتمال ترور و قتل را بسيار كم. سيمين در اسالم بود. تو نبودي. پس شاهد اول و اصلي اوست. اگر او بگويد جلال را نكشته اند تو و من چكاره ايم؟ […] بس كه تو عاشق شهادت جلال هستي، آدم فكر مي كند كه اگر جلال شهيد شده، به دست تو شهيد شده باشد.»[36]
و نيز: «ما كه آنجا نبوديم فقط شما دو نفر را در اختيار داشتيم، يكي سيمين دانشور و ديگري شمس آلاحمد را، كه اولي در اسالم بوده و دومي پس از شنيدن خبر مرگ از تهران به اسالم رفته است. و از شما دو نفر مي پرسيديم به نظر شما جلال را كشته اند يا به مرگ طبيعي مرده؟ بديهي است تنها كسي كه مي توانست به اين سوال جواب مثبت يا منفي بدهد فقط سيمين بود. يعني تو هم بايد بر مي گشتي و از او سوال مي كردي. سيمين گفته است كه جلال سكته مغزي كرده، تو چكاره اي؟ فرض كنيم كه هم تو بالا سر جلال بودي و هم سيمين و از شما دو نفر سوال ميكردند: «مرد يا كشتندش» و سيمين جواب ميداد: «مرد!» و تو ميگفتي! «كشتندش» و هيچكدام هم در آن لحظه دليل قانع كننده اي نداشتيد. ملت ايران حرف كدام يك از شما را قبول ميكرد؟ گرچه در اسلام شهادت دو زن مساوي شهادت يك مرد است. من يكي شهادت زني مثل سيمين دانشور را به شهادت صد مرد مثل تو ترجيح مي دهم. به دليل اينكه اعتبار شخصي سيمين دانشور اينطور ديكته ميكند. همين.»[37]
بنا را بر آن ميگذاريم كه مرگ طبيعي بوده و از نوع سكته اي است كه در خانواده ی خود داشته اند و ممكن است اين نوع مرگ در انتظار شمس آل احمد نيز باشد و شمس آلاحمد هم نگويد: «اين حرفها را دكتر براهني از خودش در آورده است و همه دروغ است.» و نيز بنا را بر آن ميگذاريم كه براهني قسمتهاي اول مقاله ی «صمد و افسانه عوام» جلال آلاحمد را در مورد مرگ مشكوك به كل، از ياد برده باشد. كه قبل از وقوع قتل يا مرگ، طبيعتاً به چاپ رسيده بود و مسئله مرگ برادر را به همين صورت، ابتدا به ساكن، در كرج و بعد از مرگ جلال و بعد از گذشت دقيقاً 9 ماه و 18 روز از نوشتن آن مقاله توسط جلال از برادرش، شمس شنيده باشد و حالا در سال 67 از آن استفاده كرده است و همچنين بنا را بر آن مي گذاريم كه هم شمس آل احمد و هم سيمين دانشور گفته باشند: «جلال را كشتند» و هيچ كدام در آن لحظه دليل قانع كننده اي نداشته باشند، آنوقت رضا براهني با اين جريان و قضيه بعنوان يك واقعيت و يك حقيقت مشخص نشده و ممكن براي دروغ بودن چگونه برخورد ميكرد؟ براي دكتر براهني كه حقيقت، تمامي ارزش خود را دارد آيا يك تأمل جدي، احساس نياز و احتياج برای درک حقیقت وجود داشت؟ وقتي براي براهني مسئله اين باشد كه: هيچكس مرگ جلال را مشكوك اعلام نكرده است- بماند كه شمس آلاحمد و سيمين دانشور بر طبق فرض پيشين مرگ جلال را مشكوك اعلام كردهاند- و در دادگستري ايران، همه هم ساواكي و شاهپرست نبودند تا مرگ مشكوكي را بدقت وارسي نكنند، ايشان رجوعي به اركان و اصولي كه حقيقت را آنگونه كه واقعيت پيدا كرده، ثابت ميكنند؛ ميداشتند؟ و آيا واقعاً شهادت يك زن و يك مرد و ساواكي و شاهپرست نبودن همه ی كساني كه در دادگستري ايران بودند، براي پذيرفتن يك واقعيت و يك «حقيقت» بسنده مي كند و كافي است؟ حواشي، عوارض، جوانب و پس و پيش يك امر، يك مسئله و يك مورد آيا براي بررسي جدي و دقيق و قابل تأمل، بي ارزش هستند؟ تا بعد کسی كلافه ی اين قضیه نباشند كه يك خبر را، آنهم از زبان خودش و از قلم خودش در سالي دروغ بداند و در سالي دروغ نداند. و تا نخواد دوستي را كه به اقرار خودش، وقتي در سال 60 زندان بود براي آزادي اش «كوششهايي» ميكند، مقابل دوست ديگرش كه دانشور باشد، قرار دهد. حوالي 1329 (احتمالاً ارديبهشت 1329) كه ايام ازدواج و زندگي مشترك جلال و دانشور است، براهني با كمك هاي مالي مردي به نام «حاجي حسن بادامچي»، پسر حاجي محمد علي بادامچي (مرد مشهور مشروطيت و دوست نزديك شيخ محمد خياباني)، مشغول كار در كارخانه هاي مختلف تبريز و خواندن درس بود تا تقريباً سال 1336 كه هنوز در تبريز بود و دو سالي (دقيقاً 19 ماه با استناد به سفر مصر) كه در تركيه مشغول گرفتن دكتراي ادبيات انگليسي از دانشگاه استانبول بوده. او تقريباً 8 سال پيش از مرگ يا قتل جلال آلاحمد با او آشنا ميشود.
«من در كتاب هفته كار ميكردم، در سال چهل، جلال در كار تدوين كتاب ماه كيهان ماه بود همان مجلهاي كه بخش اول غربزدگي جلال در آن چاپ شد. تا آن زمان من نه خود جلال را ديده بودم نه عكسش را.»[38]
1:
«سال چهل و هشت سالي بود كه در نيمههاي آن جلال آلاحمد فوت شد. بطور كلي از سال چهل تا پنجاه و هفت، روشنفكري كه بيشترين تأثير را بر روي تفكر اجتماعي- فلسفي تحصيلكردههاي ما گذاشت جلال آلاحمد بود. تأثير حركت فكري جلال بر اين كتاب هم بعلت زمينههاي تاريخي- اجتماعي مشترك روشنفكران و هم بعلت نزديكي خود من به جلال امري بديهي است.»[39]
و 2:
«ساخت اصلي “تاريخ مذكر”، نظريهپردازي مربوط به آن و انديشههاي اساسي آن ارتباطي به جلال آلاحمد ندارد.»[40]
و 3:
«صحبت از مدير مدرسه ی آن بزرگترين آزاده مرد اين دو سه دهه ی اخير ايران يعني جلال آلاحمد كردم و گفته ام كه قصه اش گزارش گونه اي است بزباني كه بر آن اثر سلين و هنري ميلر گهگاه ديده مي شود ولي بدون شك بدليل رواني، تحرك و سبك شلاقي و متكي بر سنتش عالي ترين نوع نثري است كه امروز نوشته مي شود.»[41]
و 4:
«شكل زبان رمانهاي آلاحمد در اين است كه سبك نثر مدام به رخ كشيده مي شود. پيش از آنكه در رمان پيش برويد نثر مي زند تو گوشتان.»[42]
و 5:
«نثر آلاحمد يك پرش بي سابقه در شكل نثر است، پرش بسوي هيجان از سكوي تمام نيروهاي ابتدائي زبان […] آلاحمد، سادهترين مسئله روز را كه مضمون مقاله خود قرار دهد از سبك و شيوه خود دست نميكشد. خشونت خود را بر گرده نثر و مضمون مقاله سوار مي كند و هرگز شكل نثرش به ابتذال نميگرايد و تشخصي دارد كه بلافاصله خود را به رخ ميكشد. ] و قبلتر[ در نثر مقاله اي آلاحمد، بويژه نثر «غربزدگي» و نثر «ولايت اسرائيل» سيلان پر نيرو و خشن و تند و تسخيرناپذيري هست كه با هجوم خشونتش هر چه را كه بچگانه، مخنث، بيپايه، مبتذل، بيريشه و هويت است، ميروبد و ميبرد. چنين سيلاني در نثر فارسي بي سابقه بوده است. آلاحمد منطق محتوي را از طريق نثر ضربتي به رخ خواننده ميكشد، خواه موقع سكه زدن كلمات و تعبيرات جديد، خواه موقع استفاده از منابع عاميانه زبان، و خواه موقعي كه فعل بكار نمي برد و اسم و صفت را محكم بر سر و روي خواننده ميكوبد تا به خود بيابد و راه بيفتد و مغزش را بكار بيندازد. در تمام اين حالات پر نيرو، آلاحمد، نه از نثر توصيف، بلكه از نثر خطاب و تهيج و تشجيع، از نثر شعار دهنده رسوا استفاده ميكند كه تنها منطقش از نظر شكل، مربوط به شور و هيجان ريتم نثر و كلمات خشن پر نيروئي است كه تصويري از يك زبان و روح انقلابي را در برابر خواننده ميگشايند، و خواننده، اگر نخواهد با محتوي توافق كند، بدون شك، تحت تأثير اين هيجان ميتواند كمي سريعتر فكر كند، سريعتر راه برود. و حتي اگر خواست مخالفت كند، سريعتر مخالفت كند.»[43]
«مسخ شدن مفاهيم زبان، وارد شدن دروغ به بطون زبان فارسي كلي شدن حقايق از سوئي و پيچيده شدن حقايق از سوئي ديگر و هجوم شعارهائي دروغين دارند زبان فارسي را تبديل به يك دروغزن كامل ميكنند.»[44]
«موقعي كه زبان به دروغ و ريا و تبليغ و سياست بافي و يكي به نعل و يكي به ميخ زدن و دو دوزه بازي آلوده باشد كلمات مفاهيم خود را از دست ميدهند و آنوقت شما به جاي لغت نامه نويسي بايد فرهنگي بنويسيد بنام فرهنگ دروغهاي معاصر تا خواننده هر وقت يكي از اين كلمات را ديد و يا شنونده وقتي يكي از اين كلمات را شنيد بلافاصله باين فرهنگ قطور مراجعه كند و معناي دروغ را در يابد و ديگر فريب دروغزن را نخورد و آنوقت بعضي مطالب هست كه درباره آنها بايد طوري مطلب نوشت كه به كسي بر نخورد يعني بايد نويسنده آنقدر كلي بافي بكند كه هيچكس نفهمد كه طرف او كيست و جبهه مقابلش كجاست؟ بدين ترتيب زبان از واقعيت و حقيقت دور ميشود و تصنعي و قلابي بار مي آيد و در واقع هيچگونه واقعگرائي بر آن حاكم نميشود.»[45]
و در نهايت:
«نه كاتب عمر نوح دارد و نه گردآورنده مخلد است بلكه كلام كه ابدالآباد زنده است –6».[46]
اگر جلال همان پولس رسولي باشد كه رساله اش، دستورالعملي و الگويي باشد و نيز فرمولي براي نوشتن، روايت كردن، برداشت كردن، تحقيق كردن، رد و قبول كردن، آيا مطالب متناقض كه مخّلد خواهند بواسطه ی «كلام» بودنشان، مخلّد خواهند بود كاتبانشان از زهر اين مار، در آستين پروراندن، در امان خواهند بود؟ كه زهي خيال باطل، گمان ميبرند بواسطه ی درستي عمل كتابت، آنان دچار خلود ادبي در اعلي عليين شرافت انساني خواهند شد.
نگارنده نيز همانند جلال آلاحمد، سیمین دانشور، شمس آلاحمد و رضا براهني جوياي اصل حقيقت و واقعيت هستم و بيزار از قلب حقیقت. و اين جويايي و بيزاري را با مواجهه و رويارويي، و از تصادم و برخورد اطلاعات و ضد و نقیض ها پی جویی می کنم كه: « […] سيمين گفته است كه جلال سكته مغزي كرد، تو چكارهاي؟»[47]
و گویا سیمین دانشور تنها به براهني گفته است كه جلال سكته ی مغزي كرد و يا تنها براهني از دانشور علت مرگ جلال را سكته ی مغزي شنيده است، چرا كه:
سیمین گفته است « […] سكته قلبي، همين.»[48]
و نه سكته ی مغزي و نه هيچ چيز ديگر. همين.
--------------
[1] - از پيام دكتر سيمين دانشور با تاريخ 14/11/69 براي سميناري به عنوان “كنكاش در انديشههاي جلال آل احمد” كه از 19 تا 21 اسفند 69 در تالار علامه اميني دانشگاه تهران برپا شد.
[2] - صفحه 18 رساله پولوس رسول به كاتبان- جلال آلاحمد- انتشارات رواق
[3] صفحة 21- غروب جلال- دكتر سيمين دانشور- چاپ اول از سعدي- پائيز 69- (قبلاً اين كتاب را انتشارات رواق چاپ و منتشر كرده بود).
[4] غروب جلال- صفحة 21
[5] غروب جلال، صفحه 22
[6] غروب جلال، صفحه 23
[7] غروب جلال، صفحه 28
[8] غروب جلال، صفحه 29
[9] صفحه 34، هنر و ادبيات امروز- گفت و شنودي با سيمين دانشور- به كوشش ناصر حريري، كتابسراي بابل- 1366.
[10] غروب جلال، صفحه 30
[11] غروب جلال، صفحه 30
[12] غروب جلال، صفحه 30
[13] غروب جلال، صفحه 31
[14] صفحه 32 و 33 غروب جلال.
[15] صفحة 14 مصابه با حريري.
[16] غروب جلال، صفحه 36.
[17] غروب جلال، صفحه 39.
[18] صفحة 56، سنگي بر گوري، ناشر رواق، سال نشر 60.
[19] سنگي بر گوري- صفحة 59.
[20] غروب جلال، صفحه 16
[21] از چشم برادر- صفحة 41- شمس آلاحمد- چاپ اول- تابستان 69- كتاب سعدي
[22] غروب جلال، صفحههاي 39- 38
[23] آنچه در باران گذشت، گاهواره، شمس آل احمد- صص 86-85- چاپ سوم- 36- لوح با همكاري رواق.
[24] صفحههاي 46 و 47- از چشم برادر- شمس آلاحمد- چاپ اول- تابسان 69- كتاب سعدي.
[25] صفحههاي 46 و 47- از چشم برادر- شمس آلاحمد- چاپ اول- تابسان 69- كتاب سعدي.
[26] صفحههاي 43 و 44- از چشم برادر.
[27] صفحة 52- از چشم برادر.
[28] در انقلاب ايران چه شده است و چه خواهد شد. چاپ اول 1358- كتاب زمان- رضا براهني- صفحة 184.
[29] صفحة 30 ظلالله چاپ اميركبير- 1358 و صفحههاي 28- 27 ظلالله چاپ امريكا- انشارات مجد.
[30] صص 11-10 نامة دكتر براهني به شمس.
[31] از نامة براهني شمس.
[32] مجلة آرش- شمارة 18 دورة دوم شمارة 5 آذر ماه 47 و نيز صص 124 تا 133- از چشم برادر.
[33] از روي متن كپي شده در صفحة 234- از چشم برادر شمس آلاحمد.
[34] در انقلاب ايران چه شده است و چه خواهد شد. صفحة 184.
[35] صفحة 9 نامة 16 صفحهاي.
[36] صفحة 10 نامه 16 صفحهاي.
[37] صفحه 10 نامة 16 صفحهاي
[38] ميعاد با جلال- صفحة 93- جلال از ديدگاه دكتر براهني- چاپ اول، 1362- پخش از رواق.
[39] صفحة 12- تاريخ مذكر- رضا براهني- نشر اول- 63.
[40] همان- صفحة 13.
[41] ص 86- سفر مصر.
[42] مجلة آدينه- نوروز 69- صفحة 8.
[43] صص 495-494-493- قصهنويسي- رضا براهني- نشر البرز- 68.
[44] صفحة 114- تاريخ مذكر.
[45] صص 113-112- تاريخ مذكر.
[46] همان
[47] نامة 16 صفحهاي- صفحة 10.
[48] غروب جلال، صفحة 36.
این مطلب تلخیصی از سوی دبیر سایت از فصل اول تالیفی منتشر نشده از نویسنده مطلب (و با اجازه مولف) است که اول بار در سال 1369 نوشته شده و سپس در سال 1371 بازنگری شده است و تمام افرادی که نام آن ها در این نوشته آمده است، مطلب را قبل از انتشار خوانده اند.