
شاید برای اینكه فكر میكنند همان قدر كه آموختهاند، بیش از دانش دیگران است و این همان خطایی است كه گریبان آنها را میگیرد. چرا؟ چون در اجتماعی زندگی میكند كه استعداد و توانایی بیشتر، ملاك ارزیابی نیست و تنها این چراغهای رابطه هستند كه همواره روشن میمانند؛ چه برای پیدا كردن ناشر، چه برای گرفتن جایزه ادبی، چه برای به دست آوردن جایگاه مناسب و چه برای خوردن حتی یك لیوان آب و درنتیجه نویسنده بهجای تمرکز بر کارهایش، مشغول حواشی رابطهها و شهرتهایی میشود که هم خلاقیت و هم تجربه را کور میکند. به مرور دستهای از نویسندگان از علائق خود جدا میشوند و آن طور كه گمان میكنند مردم دوست دارند، مینویسند كه این جدا شدن از خود و فکر کردن به نیاز جامعه، باعث مرگ خلاقیت است، چراکه هر نویسندهای خود بخشی از جامعه است و نیازهای او برای نوشتن، نیاز بخشی از جامعه است و نه بالعکس. این جدایی نویسنده از خود برای نزدیک شدن به مخاطب، شکافی است که به اثر هنری لطمه میزند. شکافی است برای نوشتن از دیگری متكثر غیر قابل لمس، دیگری نامتعین و دیگری غیر قابل اطمینان از چیستی و كیستیاش و البته این جدای از درکهای ناقص از مدهای ادبی است.
عدهای از نویسندهها اما مصداقی از این مصراع سعدی هستند: عشق داغی است که تا مرگ نیاید، نرود. بیوقفه مینویسند، بیآنكه امید چندانی به خوانده شدن داشته باشند که این ظرفیت موجود در جامعه ادبی به دلیل سیاستهای غلط اجتماعی ناکارآمد باقی میماند و باعث میشود که به مرور نویسنده بنا به عادتی که برای نوشتن دارد، فقط در ذهنش بنویسد، شاید بهرام صادقیوار که در زودمرگیاش، داستانهای بسیاری را نانوشته با خود برد. در این میان، البته عدهای هم توهم شهرت یا نبوغ میگیرند و همیشه طلبکار جامعهای باقی میمانند که به آنها پشت کرده است. جامعهای که زیربنای ایدئولوژیکی یا سیاسیاش، مانع پرورش فضای فرهنگی سالم میشود. عدهای هم بنا به شرایط زندگی مجبور به ترك اعتیاد ادبی میشوند و از قلم خود در پرداختن به ساخت و سازهای سیاسی و اقتصادی استفاده میكنند كه هم شهرت بیشتر و هم مایملك قابل توجهتری را برای آنها به همراه دارد و البته گاهی هم بهایی سنگینتر. اما حركت یك قطبی جامعه به سمت سیاست و دغدغههای روز، باعث میشود كه برخی آثار مانند جنینی، تنها از ناحیه دست یا پا رشد كنند و به موجودی غریبالخلقه تبدیل شوند.
با این همه، در این شرایط به هیچ كس نمیشود خرده گرفت، مگر به یك شبكه كلان كه همه چیز را به هم مرتبط میكند و در اثر این تأثیر متقابل مسائل بر هم، باعث درهم ریختگی و عدم امنیت در هر گونه فعالیت میشود. كسانی كه نوشتن را رها میكنند، و یا وقت كمتری برای آن میگذارند، به اندازه آنهایی كه برای امرار معاش شغلهای تمام وقت و نیمه وقت دارند، حق زندگی دارند و نمیشود از یك نویسنده توقع داشت كه به نان شب خود فكر نكند و صرفاً به معجزه قلمی فكر كند كه معلوم نیست بعد از نوشتن چه سدهای دیگری پیش رو خواهد داشت. پیدا نكردن ناشر، نگرفتن حق تألیف، نگرفتن مجوز، توزیع نشدن، خوانده نشدن، نقد نشدن، قربانی مافیای ادبی شدن، نادیده گرفته شدن و غیره.
در جوامع پیشرفته، ادبیات و هنر جایگاه اجتماعی تثبیتشدهای دارند. در دانشگاهها، كیفیت تدریس ادبیات و هنر بیش از لغت معنی و حفظیات است، به همین دلیل درک ادبی مخاطب نیز پختهتر است. در حالی که متأسفانه در دانشگاههای ادبیات ما، حافظ و مولوی را معنی میکنند و سلمان سعد فارسی را به دانشجویان دیکته میکنند. در جوامع دیگر، دانشجویان قشر پر اهمیتی تلقی میشوند كه در مشاركت پایاپای با استادان خود قدرت ارائه افكار خود را دارند و در همایشها و نشستها، صرفاً چند استاد دهان پركن به بالای صحنه نمیروند و دانشجوان هم میتوانند با استادان خود وارد دیالوگ شوند تاحدی که با یک نگاه بیرونی، نمیتوان تشخیص داد چه کسی استاد و چه کسی دانشجو است. چرا؟ چون دانشجو سرمایه آن جامعه است و نه تنها در حد شعارهای تبلیغاتی. درحالی که در جامعه ما همیشه قامت دانشجو باید دربرابر کرسی استاد خم شود. در دانشگاههای ما مباحث روز ادبی کمتر مطرح میشوند و کرسیهای ادبی با تیرآهن به زمین چسبیدهاند. به همین دلیل میان فضای ادبی موجود و فضای مدرکگرای دانشگاهی گسست بزرگی وجود دارد و همین امر، باعث گسترش بیسوادی و بدبینی اهالی ادب نسبت به فضاهای دانشگاهی است، بهطوریکه برچسب دانشگاهی بودن برای هنرمند بسیاری از مواقع به یک فحش اجدادی تبدیل میشود.
صرف نظر از مراحل پیش از انتشار، مشکل جدی یک نویسنده ایرانی بعد از انتشار کارش آغاز میشود و درمانی که برای این درد تجویز شده، رفتارهای صادقهدایتوار است که به بعد از مرگ فکر کنید. مگر هدایت کتابش را در هند منتشر نکرد! این تجویز، به نوعی از جنس خانقاهنشینی دراویش دوران صفویه است که نویسنده را بیش از پیش به خلوت و به آینده پرتاپ میکند. هر نویسندهای بعد از اتمام كارش، از اثر خود جدا میشود و آن را به جامعه میسپارد. این جدایی به گونهای است كه با یك بسط استعاری میتوان آن را به مرگ از دنیای نویسنده و تولد در دنیای مخاطب شبیه دانست. تولدی كه در جامعه ما به صورتی ناموفق اتفاق میافتد و غالباً كودكانی ناقصالخلقه به دنیا میآورد، به طوری که آثار یا با روابط و دوستیها و مافیای ادبی، برجسته میشوند و یا به دلیل مشترکالمنافع نبودن نویسنده و منتقد صاحب کرسی (!)، اثر به پستوی قفسهها رانده میشود. البته فقدان منتقدان ادبی با دانش و وفور منتقدان خودآموز و سلیقهمحور و جاهطلب معضل دیگری است که جامعه ما با آن دست و پنجه نرم میکند. روزنامهنگار شده است شاعر، شاعر شده است منتقد، منتقد شده است نویسنده، نویسنده شده است مجری و همه کس جای همه کس حضور دارد. به همین دلیل هیچ چیز سر جای خودش نیست و همه کس همه جا حضور دارد بیآنکه پشتوانه هنری یا علمی آن را داشته باشد. و شاید یکی از دلایل این بزرگ شدن کمیتی و کوچک شدن کیفیتی این باشد که بسیاری از این اهالی، ادبیات را با تخلیهگاه روانی خود از مشکلات روحی اشتباه گرفتهاند.
همه این ناملایمات به یك طرف، مسئله خود سانسوری، دیگر سانسوری و عدم دریافت مجوز در سوی دیگر این تراژدی غمانگیز است كه تنها قربانی آن، روزهای از دست رفته هنرمندی است كه بیهیچ انتظاری، دنیای كلماتش را به روی كاغذ آورده است و صرفاً با یك سهل انگاری كوچك، یك سلیقه ناسازگار و یا عدم تعهد و بیدانشی فردی که در جایگاه خودش نیست، ماهها و سالها بلاتكلیفی یك صاحب اثر را موجب میشود. شاید به جای مطرح كردن این سؤال كه چرا نویسندگان ما دچار زودمرگی میشوند، بتوانیم سؤال دیگری مطرح كنیم؛ این كه چطور میشود در چنین جامعهای برخی نویسنده به دنیا میآیند؟ اگر شرایط جامعه برای بقای یك نویسنده مساعد نیست، چرا این همه شاعر و نویسنده متولد میشوند و بعد از مدتی از بین میروند؟ قدر مسلم یک جامعه موفق، جامعهای است كه به هنر و ادبیات خود در زیرساختهای اجتماعیاش و نه در ویترینهای دهان پرکن، ارج نهد و ركود ادبی كنونی میتواند نشانه یك بیماری باشد كه امیدوارم قابل درمان باشد، البته در صورتی كه به موقع برای درمان آن چاره اندیشی كنیم.
-------------------
روزنامه اعتماد، 15 بهمن، 1392، شماره 2890، ویژه نامه جستجو