ویژه نامه عمران صلاحی در روزنامه اعتماد
عمران صلاحی اگر بود، حتما رمانش را کامل کرده بود. رمانی که از یک لطیفه الهام گرفته بود و قرار بود شاخ و برگش بدهد. اصلا تمام لطیفههایی که شنیده بود را لابد قصه میکرد و کتابهایش را میچید کنار «عطر گل سرخ» که اولین رمان طنزش بود. حتما ژانر رمان طنز حسابش را آن وقت از رمان جدا میکرد، مثل رمان پلیسی که امروز برای خودش ایالتی دارد. آن وقت دیگر در طبقهبندیهای کتابخانه ملی، استقلالی برای این ژانر قائل میشدند و در جوایز ادبی هم دیگر رمانهای طنز را در کنار دیگر رمانها نمیسنجیدند و حق رمان طنز در این رقابت نابرابر پایمال نمیشد. اگر عمران صلاحی بود حتما در جلسه نقد شبهای کوشاداسی، الفبای مردگان، شمسیه لندنیه و خیلی از بسیار رمانهایی که امروز کار و بارشان گرفته، شرکت میکرد و با همان حجب و حیا و شوخطبعیاش دربارهی این ژانری که امروزه بیش از هر چیزی دوای درد جامعهی ماست، حرفها میزد. اصلا اگر عمران صلاحی بود، شاید مردم امروز اینقدر سر در گریبان و خموده نبودند و بیشتر میخندیدند. راستی که خنده دوای هر دردی است و عمران این را به خوبی میدانست و به خوبی درمانگر جامعهی اندوهزدهی خود بود. صلاحی را از سال 79 شناختم وقتی که کتاب اولم را متواضعانه خواند و نقدی بر آن نوشت. با او و جماعتی از دیگر نویسندگان به ترکیه رفتیم تا در برنامهی همسایه در را باز کن شرکت کنیم. همیشه لبخند اسرارآمیزی بر لب داشت و دلم میخواست بدانم چرا این مرد هیچ دردی ندارد، چطور همیشه میخندد و چطور آنقدر سرشار از آزادگی و انسانیت است. بعد از سفر چین هرگز ندیدمش و آنقدر ندیدمش که دلم برای انسانیت تنگ شد. هرگز کسی را مانند او ندیدم آنقدر تنها که پس از مرگش همه گمان میکردند بهترین دوست و رفیق او هستند لابد. عمران صلاحی نوشداروی عصر ما بود اگر همچنان بود و مینوشت، همچنان میخنداند، همچنان شادی و لبخند همچون سایهای به دنبالش میآمدند و میخرامیدند. عمران دیگر نتوانست هزار و یک شب قصههایش را با خندههایی از سر تأمل برایمان بنویسد، چراکه به نقل از خودش آنکه میگرید یک درد دارد و آنکه میخندد، هزار و یک درد.