نقد شناختی: روشی برای دیدن
منتشر شده در مجله سینما و ادبیات، زمستان 1398
مغز انسان اطلاعاتی را بهواسطه حواس خود از متن دریافت میکند و با مرتبط کردن آن اطلاعات ادراکی به آن متن بهواسطه دانش پیشین و شکلگیری استنتاج، معنا میدهد. خوانش و تفسیر متون ادبی به درک بهتر متن منجر میشوند و انسان از خلال تفسیر امکان مواجهه با پیچیدگیهای زندگی را درون متن پیدا میکند. این تفسیر به خودآگاهی و وسعت دید مخاطب میانجامد، درنتیجه پیوند لاینفک ادبیات و انسان را نمایان میکند. درواقع تفسیر ادبیات یک کنش اجتماعی قلمداد میشود که باعث میشود دانش، تمرکز، تجربه و شناخت مخاطب گسترش پیدا کند. درنتیجه نقد ادبی را میتوان قلمرویی از دانش معرفی کرد که بهواسطه آن معیارهایی در اثر ادبی مورد سنجش قرار میگیرند که با سرشت انسان در ارتباط هستند. پس نقد ادبی در پی یافتن ارتباط میان ادبیات و انسان است و نه خوانش متنی درباره انسان که این خود محلی برای رفع سوتفاهمهای دیدگاهی بیشماری است، چراکه بسیاری از نقدها به عنوان مثال در ادبیات داستانی صرفا به چگونگی شخصیتپردازی و واکنشهای شخصیتهای داستانی یا رخدادها میپردازند، زیرا در این نگاه، نقد ادبی را چیزی درباره انسان میدانند. همچنین برخی از دیدگاههای نقادانه صرفا به بررسی روانکاوانه متن یا بررسی متن به لحاظ خوانش فرهنگی و اجتماعی و یا حتی به زیباییشناسی ساختاری متن توجه میکنند که در همه این موارد، موجودیت همهجانبه انسان در نقد نادیده گرفته شده است، درصورتی که تأکید میکنم: نقد ادبی به ارتباط انسان و ادبیات میپردازد و نه ادبیاتی که در خدمت انسان است.
به نظر میرسد که رویکردی که بهواسطهی پل زدن با علوم مختلفی از جمله روانشناسی، عصبشناسی و زبانشناسی میتواند چنین نگاهی به نقد ادبی داشته باشد و دروازهای را برای نگاه کردن به متون ادبی بگشاید، نقد شناختی ادبیات و هنر باشد، چراکه براساس رویکرد شناختی، نقد ساختار خود را از ساختار وجودی انسان میگیرد. درواقع در میان رویکردهای مختلف نقد ادبی، رویکردی که میتواند به بررسی هر سه محور مخاطب، متن و مولف بپردازد، بیشک شعرشناسی شناختی است که البته منحصر به بررسی شعر نیست و دراینجا شعرشناسی به معنای بوطیقای ادبی است در مجاز جزء به کل، چراکه شعر قدیمی ترین ژانری است که در ادبیات بیشتر ملل شکل گرفته است و به صورت مجازی، بوطیقا با اصطلاح شعرشناسی در این رشته مورد استفاده قرار میگیرد. البته این رشته را با عنوان سبکشناسی شناختی یا بلاغت شناختی نیز میشناسند و دغدغه اصلی نقد ادبی در این رویکرد، ارزیابی اثر ادبی براساس تطابق زیستی اثر با وجود انسان است. به عبارت دقیقتر، معیارهای سنجش اثر ادبی در این رویکرد از ساختارهای زیستی انسان گرفته میشود و ادبیات همانند انسان دارای اندام، ذهن و حضوری اجتماعی در نظر گرفته میشود، چراکه انسان موجودی اجتماعی است و ادبیات حاصل ذهن مولف، بافت زبانی-فرهنگی-اجتماعی و ذهن مخاطب است. نقد ادبی شناختی با استفاده از نظریات روانشناسی و عصبشناسی به خوانش متن، شناخت جهان، تصویرپردازی ذهنی، کنشگری اجتماعی، میزان همدلی مخاطب با اثر و دریافتهای مخاطب برای شکلگیری بینش جدید و تفکر خلاقانه میپردازد و این مسیری است که جهان کنونی به سمت آن حرکت میکند: نقد شناختی ادبیات و هنر.
از این منظر، انسان به عنوان موجودی تجربهگر دارای ویژگیهایی است که در صورت تطابق با متن ادبی، میتوانیم به نقدی دست یابیم که زنده و پویا است و توانایی انعکاس جهان انسان را در بیشتر ابعاد یک متن دارد. چنین متنی دارای اندام و ساختاری است که بر معنای درونی آن تاثیر میگذارد، همانگونه که دستها و پاهای انسان در معنا دادن به زندگی او نقش دارند، همانگونه که اگر سر انسان در بالاترین بخش بدنش قرار نداشت، جهان را بهگونهای دیگر درک میکرد و همانگونه که قرارداشتن چشمها نه در کف پا، بلکه در چهره بر چگونگی شناخت انسان از جهان تاثیر دارد. چنین نقدی که همان زندگی انسان در جهان است، معیارهایی از وجود انسان را به عاریت میگیرد که عبارتند از اندامیشدگی (تجسمیافتگی) یا بدنمندی، طرحوارههای ذهنی و مفهومیسازیهای طرحوارهای، توجه و حافظه به صورت کانونیشدگی و پیشانگاشت، اصول شناختی مختلف مانند نقش و زمینه، شباهت، انسداد و دیگر اصولی که انسان را قادر به شناخت جهان میکنند و برای نقد ادبی به عنوان روش و اصولی در نظر گرفته میشوند که بتواند اثری را تحلیل و ارزیابی کند. همچنین براساس این رویکرد میتوان نشان داد که چگونه ادبیات بر سرنوشت انسان تأثیر میگذارد و چه کیفیتهایی را به تواناییهای انسان میافزاید که از آن جملهاند تقویت حافظه، افزایش تمرکز و ایجاد آرامش ذهنی که به دلیل شل شدن ماهیچهها ایجاد میشود، افزایش مهارتهای زبانی به دلیل فعالتر شدن قشر خاکستری مغز در لوپ پیشانی، ایجاد همدلی به دلیل وجود سلولهای آینهای در نظام عصبی انسان و بسیاری موارد دیگر. درنتیجه، رویکرد شناختی قادر به تبیین جایگاه ادبیات در زندگی انسان و همچنین ارزیابی انواع ادبی براساس اصول شناختی انسان از دستور زبان گرفته تا مفهومسازیهای طرحوارهای است.
ریشهی این رویکرد، در تجربهگرایی و واقعیتگرائی اندامیشده است که ریشه در آثار مرلوپونتی دارد و «این رویکرد نه تنها به یافتههای تجربی مانند اندامیشدگی ذهنی، ماهیت ناخودآگاه تفکر و سرشت استعاری مفاهیم انتزاعی میپردازد، بلکه مدعی ایجاد تغییراتی در روند تفکر غرب است» (زلاتیف[1]، 2010: 415). درواقع به نقل از لیکاف و جانسون با شکلگیری رویکرد شناختی بسیاری از مفاهیم در سنت تفکر غرب تغییر کرد (لیکاف و جانسون، 1999: 3-6) و روح تازهای در بسیاری از رشتهها از جمله نقد ادبی، مطالعات نشانهشناسی و جامعهشناسی و همچنین عصبشناسی دمیده شد:
آنچه امروزه دربارهی ذهن میدانیم، با دیدگاه فلسفی سنتی درباب فرد متفاوت است. به عنوان مثال، هیچ دوگانگی دکارتی در فرد وجود ندارد... انسان کانتی خودمختار با آزادی تقریبی و دلایل متعالی که اخلاقیات را به او دیکته میکنند، وجود ندارد. انسان ابزاری که عقلانیت او یک عقلانیت اقتصادی است، یعنی حداکثر ابزاریگرایی، وجود ندارد... انسان پدیدارشناختی که از خلال مکاشفهی پدیدارشناختی میتواند همه چیز را دربارهی ذهن و ماهیت تجربه دریابد، یک خیال بیش نیست... هیچ انسان کاملاً پساساختگرایی که همهی معناها برای او قراردادی، نسبی، و یا از لحاظ تاریخی مشروط یا از لحاظ اندامی-مغزی غیرساختمند باشد، وجود ندارد. هیچ انسان فرگهای وجود ندارد که برای او تفکر از اندام جدا باشد... هیچ چیزی به نام انسان محاسبهگر که ذهنش مانند رایانه قادر به محاسبه باشد، وجود ندارد... و در آخر، هیچ انسان چامسکیایی وجود ندارد که زبان برای او یک نحو یا یک فرم خالص و فارغ از معانی، بافت، ادراک، احساس، حافظه، توجه، کنش و ماهیت پویای ارتباط باشد.
درواقع، از آنجایی که اندام انسان انعکاس درون انسان است، همانطور که اگر صورت او سرخ شود یا زیر چشمش کبود شود، نشانههایی از شرم یا بیخوابی که مفاهیمی درونی هستند، تلقی میشوند، در ادبیات نیز ساختار و صورت بیرونی اثر انعکاسی از مفاهیم و درونمایه اثر میبایست باشد و این اولین قدمی است که در این رویکرد امکان بررسی و نقد اثر ادبی را مهیا میسازد. بهگونهای که با بررسی ساختار و فرم یک اثر و انطباق آن با معنای آن، میتوان وارد بررسی طرحوارهها در سطوح خرد تا کلان شد و انسجام و پختگی یک اثر را بهواسطهی ابزارهای شناختی متفاوتی از جمله چگونگی کاربرد نقش نسبت به زمینه در شکلگیری اثر و نیز چگونگی کارکرد اصل انسداد و فعالسازی پیشانگاشتهای مخاطب در بازسازی بخشهای پنهان یا درواقع بررسی چگونگی کاربرد سکوت یا غیاب کلام در متن کلامی و بسیاری دیگر از ابزارهای شناختی از جمله نخستینالگوها، مقولهبندی، ادغام مفهومی و فضاهای ذهنی و غیره سنجید. درنتیجه بررسی صورت و معنا یکی از اولین گامها در نقد یک اثر ادبی میتواند باشد که به بررسی شمایلگونگی یا ناشمایلگونگی ساختار و مفهوم اثر میپردازد و از خلال آن طرحوارهها و دیگر مفاهیم شناختی مورد کنکاش قرار میگیرند که جهان اثر ادبی را محک میزنند.
بهطورکل میتوان گفت که چگونگی ساخت و درک معنا در نظریات متفاوت هنری و ادبی همواره اصلیترین سوالی بوده است که پژوهشگر درصدد پاسخ به آن و در پی آن، بررسی یک اثر هنری بوده است. به عبارتی، اینکه معنا چگونه در متن شکل میگیرد و نقد چگونه میتواند نقش مولف در معنادادن به متن را مشخص کند و اینکه منظور متن چیست و چه معنایی از خوانش یک متن افاده میشود، موضوع بیشترین نظریات ادبی از جمله ساختگرا، نقشگرا، پساساختگرا، هرمنوتیک، نشانهشناسی و غیره بوده است. نقد ساختگرا در پی بررسی معنا از خلال ساز و کار درونی متن است و نقد نقشگرا در پی یافتن نقشهای معنایی سازههای متنی در بافت همواره تلاش کرده است. نقد پساساختگرا بر این باور است که متن از خلال معانی لایتناهی خود گسترش پیدا میکند و اثر ادبی بهدلیل شناوربودن دالها و به تعویق افتادن مدام مدلول غایی معنایی متکثر و لایهلایه پیدا میکند. درنتیجه میتوان گفت که بسیاری از نظریات معاصر در جستجوی معنا در آثار ادبی هستند و پایههای ارزیابی خود را بر یافتههای معنایی خود میگذارند، درحالیکه براساس علوم شناختی معناها از تلاقی میان انسانها و درک آنها از امور شکل میگیرند و این انسانها میتوانند مولفان، خوانندگان و یا هر جامعه زبانی دیگری نسبت به یک متن باشند. براساس این رویکرد، معناها فراخوانده میشوند. وقتی که مخاطب در یک متن حضور پیدا میکند، نمادها یا ساختارهای نمادینی که در حافظه مخاطب به دلیل شکل خاص اندام انسان و درک او از جهان بهواسطه اندام خود انباشت شدهاند به لایه آگاهی یا حافظه کوتاه مدت آورده میشوند و ساز و کار متن با توجه به نقش مخاطب در فعال شدن این حافظه شکل میگیرد. درواقع، فراخواندن معناها فرایندی است که معناها و ترکیبهای معنایی را به بخشی از ذهن منتقل میکنند که مورد توجه بیشتر قرار بگیرند و درواقع توجه یا کانونیسازی که سازوکاری شناختی است، بخش خاصی از مغز تلقی میشود که از خلال متن فعال میشود و سپس معانی فراخوانده شده در حافظه بازشناسی میشوند و واژهها در متن به عنوان دالهایی مورد توجه قرار میگیرند که نشانه چیزی هستند. درواقع، کنش بازشناسی واژهها و ایجاد احساس آشنایی برای مخاطب باعث میشود که بخشی از اطلاعاتی که در مغز انباشت شده برای مخاطب تداعی شود و این تداعیها همان معانی این واژهها هستند که بخشی از آنها همگانی هستند و بخشی نیز فردی یا فرهنگی قلمداد میشوند و از فردی یا فرهنگی به فرد یا فرهنگ دیگر تغییر میکنند. بازشناسی واژه همان تاثیری را دارد که بازشناسی هر چیز دیگری میتواند داشته باشد، پس بازشناسی امکان دسترسی به معنا را فراهم میکند و یکی از مهمترین وظایف نقد ادبی با رویکرد شناختی، تشخیص معنایی است که در متن فراخوانده میشود. این معنا میتواند معنای مورد نظر مولف باشد و همچنین معنای مبهمی باشد که از سوی مخاطب درک میشود و پرداخته میشود که هر دو ریشه در ساختار مغز انسان دارند. به عبارتی، با نگاهی هستیشناسانه به ادبیات که در رویکرد شناختی چارچوب مشخصی به خود گرفته، امکان تحلیل آثار ادبی و همچنین نقدهایی که پیش از این در حوزه ادبیات و هنر وجود داشته در سه محور پیشگفته یعنی مخاطب-متن-مولف (که در بیشتر دیگر رویکردها یک یا دو محور صرفا پایگاه نظری آن رویکرد تلقی میشود)، فراهم میشود.
نقد ادبی امروز در ایران فاقد چنین توانی است چراکه بخش دانشگاهی به دلیل عدم تسلط به ادبیات معاصر و صرفا پرداختن به تکثیر و نه تولید علم، باعث ایجاد انبوه مقالات مکانیکی شده است که بهکار نقد ادبی نمیآید و بخش غیرآکادمیک نیز به ندرت مجهز به ابزار لازم برای نقد ادبی است و معدود رگههایی از جریانهای نقد ادبی در آشتی میان این دو حوزه دیده میشوند که به پتانسیل نقد ادبیات و هنر بتوانند بیفزایند و توان نگاه تحلیلی به شرایط معاصر را داشته باشند، گرچه امید آن هست که با تغییرات زیرساختی در نگاه آکادمیک و گسترش مطالعات شناختی در حوزه ادبیات، پیوندی میان این دو جایگاه برقرار شود و ارزیابی و نقد ادبی از مکانیزه شدن فاصله بگیرد و به شکلی کاربردی در جامعه ادبی مورد استفاده واقع شود.
فهرست منابع
نقد ادبی با رویکرد شناختی (به زودی)، لیلا صادقی. تهران: نقشجهان
Zlatev, Jordan (2010). “Phenomenology and Cognitive Linguistics”, In: Handbook on Phenomenology and Cognitive Science, Eds. S. Gallagher & D. Schmicking. Dordrecht: Springer, pp. 415‐446.
Lakoff, George and Mark Johnson (1999). Philosophy in the Flesh: The Embodied Mind and Its Challenge to Western Thought. New York: Basic Books.
[1] Jordan Zlatev