هم زماني «همنوايي شبانه» با سلاخ خانه شماره پنج و بوف كور

 

 

    همنوايي شبانه اركستر چوبها، رماني از رضا قاسمي، برنده جايزه مطبوعاتي 1381 است. راوي، فردي است در تبعيد كه در اتاقي در طبقه ششم پانسيوني اجاره اي زندگي مي كند. با برخوردهايي كه ميان شخصيت هاي اين داستان، ايجاد مي شود، شناخت راوي و جهان اطراف او براي مخاطب ممكن مي شود. ساختار رمان، دالان هايي تو در تو است، به گونه اي كه راوي در دو زمان روايت مي كند.

يكي زمان پس از مرگش است كه «فاوست مورنائو1» و «مرد سرخ پوست» پشت ميز محاكمه از او بازخواست مي كنند، و راوي بايد دربرابر اعمالي كه از او سرزده، پاسخگو باشد. در نتيجه او براي مخالفت در برابر خود مجازات مي شود. مكافات او برگشت به زمان حيات مادي در قالب سگي به نام گابيك است. زمان روايت پس از مرگ، جنبه اي فرامادي به رمان مي دهد و آن را چند زماني مي كند.

 

  1. زمان روايت در دوره حيات، به زمان گذشته است كه البته گاهي در زاويه ديد راوي، آن نيز زمان حال به شمارمي آيد. زمان اين روايت، جنبه مادي و زميني دارد و با مطرح شدن مسائل جنسي، خباثت، باورهاي خشك مغزانه، درگيري هاي سطحي و بي دليل، و نيز در نتيجه كم بودن ابعاد مفهومي زندگي از يك طرف (رعنا، خاتون، اينگريد، و همه زناني كه معشوقه ازلي و بي كم و كاست نمي توانند باشند) و توسعه حجم مادي آن از طرف ديگر (اضافه كردن چوب ها براي بزرگ كردن اتاق ها)، دو زاويه ديد متفاوت از نگاه يك راوي براي اثر ايجاد مي شود. يك زاويه ديد تك گويي دروني(interior monologue)   و ديگري من روايتي با زاويه ديد اول شخص(first person point of view)  است. در من روايتي مي گويد: «و حالا كه يكي داشت روي در ضرب مي گرفت تازه مي فهميدم آن شب رعنا تا صبح چه عذابي كشيده است. اين شايد نخستين باري بود كه او را فهميدم.» (همنوايي، ص119) و در تك گويي دروني: «باد مثل دريايي وحشي موج بر مي داشت و هربار، پيچيده در صداي افتادن و صداي شكستن، به در و ديوار سر مي كوبيد. فكر كردم باد پنجره ي اتاقم را با خود مي برد و لبه ي بيرون زده ي شيشه پنجره، اندكي دورتر، گردن عابر نگون بختي را قطع مي كند. شيشه خون آلود روي آسفالت هزار تكه مي شود و سر بريده ي عابر تا جلوي در مغازه ي نانوايي قل مي خورد..» (همنوايي، ص148)

    گاهي روايت نوع دوم از روايت نوع اول عقب مي ماند، و راوي متذكر مي شود كه زمان حال يعني زمان گذشته و از كجا معلوم كه زمان حال در روايت اول، زمان آينده نباشد. در واقع با جابه جايي زمان ها، بي اعتباري زمان، كه محور اصلي اين رمان است، بيان مي شود. بايد گفت كه دو عنصر اصلي اين رمان كه دوئيت (ثنويت) را ايجاد مي كنند، عبارتند از:

الف. زمان (آغاز و پايان زندگي، زمان حال و گذشته و آينده، )

ب. هويت (سايه، حضور و غياب، آينه براي اثبات بودن، )

    راوي در «همنوايي شبانه» دچار بيماري هاي«وقفه هاي زماني»، «خود ويرانگري» و «بيماري آينه» است كه بيماري آينه، داستان را به سوي سايه بودن مي برد. خود ويرانگري، مسئله هويت فردي و فرديت اجتماعي را مطرح مي كند، كه باز به سايه بودن (سايه ـ نور) يا حضور و غياب مربوط مي شود. وقفه هاي زماني، داستان را به سوي چند زماني شدن، به هم زدن روايت خطي، تداخل زماني روايت ها و زمان شخصيت هاي داستاني، مي برد.

    بوطيقاي ادبي مشترك، موجب ايجاد بينامتنيت(intertextuality) «همنوايي شبانه..» با آثاري چون «بوف كور» و «سلاخ خانه شماره پنج» مي شود. به طوري كه مي توان گفت هر يك از اين آثار در زمان و مكاني متفاوت، بدون وجود سير خطي مشترك نوشته شده اند و هيچ ذهنيت بيروني موجب ارجاع پذيري اين آثار نشده است. ناهمزماني روايت هاي مختلف، بدون اشاره مستقيم موجب خوانش بينامتني اين آثار با رمان «همنوايي شبانه اركستر چوبها» مي شود كه «زمان» و«هويت»، چشم انداز روايت را در اين آثار به هم نزديك مي كند.

 در ابتدا به نام و سپس به ساختار آثار مي پردازيم:

 

چرا « همنوايي   شبانه  اركستر  چوبها»؟

 

  • «همنوايي» و «اركستر» مراعات نظيري است كه با آمدن در يك عبارت، زندگي، مشاركت اجتماعي، همصدايي و پويندگي را تداعي مي كند. «شبانه» و «چوب ها» دو واژه ديگر اين عبارت هستند كه بار مرگ را در خود دارند. چنانكه «شب» با خفتن و مرگ، غياب بار معنايي مشابهي دارند. «چوبها» نيز مرگ درخت، خشكيدن، غياب و عدم حضور را تداعي مي كند. نام رمان كه از چهار واحد معنايي تشكيل مي شود، كشمكش ميان مرگ ـ زندگي و نور ـ ظلمت را (ثنويت در دو زاويه ديد و در دو محور اصلي زمان و هويت) در خود دارد.

  • در «سلاخ خانه شماره پنج»، «سلاخ خانه»، بار مرگ، كشتار دسته جمعي، جنگ و قلع و قمع را در خود دارد. تركيب «سلاخ خانه» از دو واحد معنايي «سلاخ» و«خانه» (در ترجمه فارسي) تشكيل مي شود. ترجمه تحت اللفظي نام اصلي كتاب، The children’s Crusade a duty-dance with death)))) «جنگ صليبي كودكان در رقص اجباري با مرگ» است. نام اصلي نيز بدون شمارش حروف اضافه و ربط از چهار واحد معنايي تشكيل مي شود: «كودكان»، «جنگ صليبي»، «رقص اجباري»، «مرگ». (اجباري حالتي براي رقص است و رقص اجباري يك واحد معنايي به شمار مي آيد.) تناقص «رقص» و «مرگ» ، «جنگ» و«كودك» و همخواني «اجباري»، «صليبي»، «مرگ»، «جنگ»، آنها را از نظر بار معنايي در يك خانواده قرار مي دهد كه تداعي كننده تيرگي و سياهي است. «رقص» و«كودك» نيز همخوان دومي است كه تداعي كننده روشني و نور و پاكي و قداست است. در ترجمه فارسي، ((سلاخ خانه شماره پنج)) نيز واژه «خانه» تعبير كننده محل امن، زندگي و آرامش است كه از ريشه امنيت و استقرار مي آيد. واژه «سلاخ»، (اسم مكان از سلخ) به معني كشتار است و در اين تركيب محل امن كه همان خانه است، تبديل به محل كشتار مي شود و اين همان كشمكش مرگ و زندگي است كه در نام فارسي و نيز نام انگليسي اثر يافت مي شود. جنگ نور و ظلمت و (دوئيت).

  • «بوف كور»، تعابير پيچيده تري دارد. امروزه، «بوف» به معناي نحس بودن و قاصد خبر بد يا مرگ است. ولي با توجه به ريشه هاي باستان شناسي و نشانه شناسي فرهنگي، «بوف» در فرهنگ ايران، قاصد نيكي و روشني بوده است. «مطابق روايات كهن ايراني، نام مذهبي او «اشوزوشت» است كه بر عكس آنچه درمورد جغد معروف است، پرنده اي ميمون است و اوستا را از بردارد و وقتي آن را مي خواند، شياطين به وحشت مي افتند جغد در فرهنگ اسلامي، به نحوست مشهور استگنج دوستي و بخصوص خرابه نشيني جغد، در منطق الطير عطار و بوف كور هدايت، دو اثر جاويدان زبان فارسي، انعكاس يافته اند.» (فرهنگ اساطير، ص164) «كور»، واژه اي با بار منفي است كه نابينايي و عدم بصيرت داشتن را بيان مي كند. اين دو واحد معنايي نيز به تعبير كشمكش مرگ و زندگي و نور و ظلمت مي پردازد.

 

  • اكنون از نام اثرها فراتر مي رويم و به ساختار آثار مي پردازيم:

 

    ارتباط اين آثار با «همنوايي شبانه» به دو گونه بينامتني(intertextuality) و پيرامتني(paratext) رخ مي دهد. به طوري كه اشتراك در نام آثار، طرح روي جلد، ارتباط نام و اثر، در حوزه ارتباط پيرامتني به شمار مي آيد، و اشتراك در ورود عناصري چون زمان، سايه، آينه، متن هايي از ديگر آثار، و شخصيت هايي مانند «فرناندو پسوا» جزو ارتباط بينامتني به شمار مي آيد.

  1. ارتباط نام و اثر: در هر سه اثر، نام اثر جزئي از اثر است و تنها با خوانده شدن اثر است كه پرده از معناي نام برداشته مي شود. با خواندن اثر، تصور ما درباره «همنوايي شبانه..» عوض مي شود و متوجه مي شويم كه نام به صورت سمبليك از زندگي حكايت مي كند. خش خش چوب هايي كه براي بزرگ كردن مساحت واحدهاي يك خانه اجاره اي با اتاق هاي فراوان كه صداي شبانه حركت پاها بر روي اين چوب هاي اضافه شده، مانع از خوابيدن و در واقع مانع از مرگ موقت مي شود. همينجاست كه مرگ ابدي پيش مي آيد، و تك تك افراد يكي با سكته قلبي، يكي با خودكشي زير قطار و يكي با ضربه چاقو و يكي با دق كردن پس از خواندن كتاب همنوايي، يكي با قتل خود در عاشق شدن به ميم. الف.ر، كشته مي شوند. اما راوي پس از مرگ نيز زنده است. هميشه بعد از هر زندگي، مرگي و پس از هر مرگي، زندگاني هست و پاياني نيست (اين از ديگر نقاط اشتراك (زمان) اين سه اثر است).

    مسئله انسان ها در همنوايي بيشتر چگونگي ارتباط و روابط انساني در جامعه اي از هم متلاشي شده است. انسان هايي كه براي زندگي كردن به اجتماعي نياز دارند، اما قادر به انتخاب كردن اجتماع خود نيستند. اين اجتماع اجباري باعث مرگ آنان مي شود. در واقع، چيزي كه به گمان شخصيت هاي داستان موجب تداوم زندگي است، موجب انقطاع از زندگي مي شود و انسان هايي كه دچار روزمرگي و از خود باختگي و بيماري هاي اجتماعي شده اند، در مرگ خود نيز مي ميرند. درواقع، پيش از آنكه بميرند، مي ميرند.

  1. دوئيت: معشوق راوي در«همنوايي..»، ((ميم. الف. ر)) نام دارد كه مي توان آن را به صورت مار خواند. در «بوف كور»، بوگام داسي، نام زني هندي بود كه رقص مقدس معبد را انجام مي داد و «به آهنگ ني لبك مار افسا جلو روشنائي مشعل با حركات پر معني موزون و لغزنده ميرقصد و مثل مارناگ پيچ و تاب ميخورد.» (بوف كور، ص43) به نظرمي رسد كه راوي بوف كور با حضوري در داستان همنوايي شبانه اركستر چوب ها از دنياي اسطوره اي و سورئال به دنيايي مدرن و با مشكلاتي امروزي وارد مي شود. اما خاطره ها و ضمير ناخودآگاه جمعي، هنوز همان وقايع را پيش مي برد و تنها قالب اثر است كه تغيير كرده و روايت ديگري از بوف كور ارائه داده مي شود.

    در «سلاخ خانه شماره پنج» نيز دو معشوق يا دو زن وجود دارند كه هر كدام متعلق به دو دنياي متفاوت هستند. يكي «والنسيا» كه همسر «بيلي پيل گريم» است و ديگري «مونتانا وايلدهاك»، ستاره سينما كه در باغ وحش ترالفامادور به عنوان جفتي براي «بيلي پيل گريم» آورده مي شود و با هم ازدواج مي كنند. اين جفت دوگانه براي بيلي پيل گريم در «سلاخ خانه شماره پنج»، در«بوف كور» كه همان «زن اثيري و لكاته» است و در «همنوايي شبانه اركستر چوب ها»، رعنا و «ميم. الف. ر» هستند.

  1. نقاشي: راوي در«همنوايي شبانه» به نقاشي مي پردازد و خود را بي ذوق و بي حضور مي داند، گويي سايه اي است. راوي بوف كور مي گويد: «در اين مواقع است كه يكنفر هنرمند حقيقي مي تواند از خودش شاهكاري بوجود بياورد ـ ولي من، من كه بي ذوق و بيچاره بودم، يك نقاش روي جلد قلمدان چه مي توانستم بكنم؟ با اين تصاوير خشك و براق و بي روح چه مي توانستم بكشم كه شاهكار بشود؟»(بوف كور، ص 22) راوي در«همنوايي شبانه» نيز حضوري غايب دارد: «سيد شب ها به قصه اي مي پرداخت، كه قهرمان اصلي اش من بودم؛ و من به پرتره اي كه غياباً از اريك فرانسوا اشميت مي كشيدم. شغل من البته نقاشي نبود هيچ كاري هم بهتر از نقاشي نبود. از اين گذشته، من هرچه را نمي فهميدم بايد نقاشي مي كردم تا بفهمم.»  (همنوايي...، ص26)  او براي فهم جهان نقاشي مي كند، اما خود را با استعداد نمي داند، همچون راوي بوف كور و در واقع نقاشي براي او فقط كشف است و نه هنر. راوي به دنبال كشف دنياي ناشناخته پيرامون خود و درواقع حضور خود است. خود را در چهره ديگران مي يابد.
  2. سايه: راوي در«همنوايي شبانه» سايه اي است كه زمان حال و آينده و گذشته براي او به هم گره خورده و نمي داند كدام واقعه مربوط به زمان حال است و كدام مربوط به آينده. چنانكه راوي خود را مبتلا به بيماري وقفه هاي زماني مي داند. «اگر حالا تصميم گرفتم كه بنويسم، فقط براي اينست كه خودم را بسايه ام معرفي بكنم ـ سايه اي كه روي ديوار خميده و مثل اين است كه هرچه مي نويسم با اشتهاي هرچه تمامتر مي بلعد» (بوف كور، ص10) همين سايه در همنوايي شبانه به روايت مي پردازد: «من سايه اي بودم كه نمي توانست قائم به ذات باشد.» (همنوايي، ص 80) «مرد بياباني هميشه با سايه اش زندگي مي كند كه هر جا مي رود يا به دنبال سايه اش مي رود يا سايه اش را به دنبال مي كشاند. مرد بياباني تنها ثروتش سايه ي اوست به چشم خويش ديدم كه سايه ام در من ماند. و مرا از زير ناخن پاها بيرون كرداز آن روست كه من خودم نيستم. كه اين لگدها كه دائم به بخت خويش مي زنم لگدهايي است كه دارم به سايه ام مي زنم. سايه اي كه مرا بيرون كرده و سال هاست غاصبانه به جاي من نشسته است.» (همنوايي، ص23) روحيات اين سايه، تنهايي، ماليخولياي زندگي او روايت ديگري است از راوي بوف كور، گويي بوف كور بار ديگر در عصري ديگر روايت مي شود. سايه، مسئله هويت اجتماعي و فرديت را در داستان نمايش مي دهد. سايه، حضوري قائم به ذات و بيروني ندارد، كسي است كه هويت فردي خود را از دست داده، در اجتماع مستحيل شده، اما در عين حال متعلق به اجتماع نيست، چرا كه تا فرديتي نباشد، جمعيتي نيست.
  3. زمان: زمان عامل مهمي است كه در كتاب همنوايي دايم بر آن تأكيد مي شود. زمان ها از حالت خطي بيرون مي آيند و چند زماني اتفاق مي افتد. پنج فصل كتاب، كه هر يك به ترتيب از بخش هاي كوتاه تري (9-16-13- 4-6) تشكيل شده است كه هر بخش، در زماني بعد يا قبل از خود روايت مي شود.

    «نفس اين گونه جابه جايي ها، در مكاني ديگر و زماني ديگر، » (همنوايي، ص 83) «چيزهايي مثل «امروز»، «ديروز»، «فردا» مال آنجاست.» (همنوايي، ص 84)

    آشفتگي زماني (anachronism)از ديگر عناصر مشترك در ساختار اين آثار است:«مي گفتند اريك فرانسوا اشميت كتاب مرا كه خوانده است دق مرگ شده است. درحالي كه همين امروز پيش او بودم. مي گفتند رعنا خودش را انداخته زير قطار. درحالي كه ساعتي پيش از آنكه به اين روز بيفتم با من تلفني صحبت كرده بود..» (همنوايي،ص83)

    اين آشفتگي زماني نيز بحث محوري «سلاخ خانه شماره پنج» است كه از نه بخش تشكيل شده است. «پيل گريم» به سياره ترالفامادوريها مي رود كه در آنجا زمان خطي نيست و در يك آن زمان حال و آينده و گذشته باهم وجود دارند و يك شخص همه اين زمان ها را با هم زندگي مي كند. همچنين، روايت در داستان در زمان گذشته و حال بدون ترتيب زماني اتفاق مي افتد. در«همنوايي»  به بيماري «وقفه هاي زماني» اشاره مي شود، همان گونه كه پيل گريم در «سلاخ خانه» زمان را از دست مي دهد، و در عين مرده گي، زنده است و در عين كوچكي، بزرگ است و زندگي در ابعاد مختلفي به صورت چند زماني براي او ادامه دارد: «تمام لحظات گذشته، حال و آينده هميشه وجود داشته و وجود خواهند داشت. ترالفامادوريها هم مي توانند به لحظات مختلف زمان نگاه كنند. روي كره زمين، ما خيال مي كنيم لحظات زمان مثل دانه هاي تسبيح پشت سر هم مي آيند و وقتي لحظه اي گذشت، ديگر گذشته است.» (سلاخ خانه شماره پنج، ص43)

  1. آينه:  بيماري آينه از موتيف هاي اصلي «همنوايي شبانه» است كه همان بيماري هويت يا حضور است، چرا كه به تعبير متن ديده نشدن در آينه، يعني حضور و ديده شدن يعني غياب: «هربار كه مي ايستم مقابل آينه، فقط سطح نقره يي محوي را مي بينم كه تا ابديت تهي است. اوايل گمان مي كردم اشكال از آينه من است آخر، درست است كه تصويرم را نمي ديدم اما صداي ترد خراشيدن ريش تراش را كه مي شنيدم!» (همنوايي، ص41) البته اين حضور و غياب به صورت نسبي است، چرا كه راوي در عين اينكه از حضور خود سخن مي گويد، به عدم حضور خود واقف است: «مي بيني؟ تصويرت را نشان نمي دهد. پس هنوز به شيئ بيجان تبديل نشده اي؟» (همنوايي، ص 67)

    «آيينه، از نظر واژه شناسي از «ادونك» (advenak) آمده كه به معني شكل و ديدار و يكي از نيروهاي تشكيل دهنده انسان است (جهان فروري). بنابر اساطير ايراني، نخستين روز نوروز بود كه انسان كيهاني بر اثر آميختن فرور مينوي با نيروهاي ديگر، شكل گرفت فرورها به تشكيل نطفه ياري مي كنند. .. عشق نيز حكم آيينه را دارد كه در آن حالات و درجات استعداد هر عاشقي، مثل صور محسوس در آيينه حسي نمودار مي گردد مي توان گفت كه عاشق، آيينه قدرت و تصرف و جلوه جمال معشوق است.» (فرهنگ اساطير، ص53)

    راوي عاشق ميم. الف.ر مي شود، چراكه او نيز تصوير خود را در آينه نمي ديده است. يعني گوهر عشق در وجود او وجود داشته و از جنس حضور بوده است. آدم هايي كه تصويرشان در آينه وجود داشته است، به دليل ديدار چهره خود، قادر به ديدار چهره معشوق نيستند و نمي توانند از خود بگذرند. آينه نمادي از خودنمايي است. راوي «بيماري خودويرانگري»داشته است. «شما كه مي دانيد، من «خود ويرانگري» دارم.» (همنوايي، ص46) يعني عبور از خود و رسيدن به معشوقي از جنس كمال. بيماري خود ويرانگري از خصوصيات راوي بوف كور نيزهست. «بعد از او من ديگر خودم را از جرگه آدم ها، از جرگه احمق ها و خوشبخت ها بكلي بيرون كشيدم و براي فراموشي بشراب و ترياك پناه بردم سرتاسر زندگيم ميان چهار ديوار گذشته است.» (بوف كور، ص11)

  1.  قتل: قتل و فروپاشي هويت از كليدهاي هر سه اثر است. در همنوايي، سوء قصد به سيد بوسيله پروفت، قتل راوي بوسيله پسرش و يا پروفت، و نيز صحبت از بازار گرم كشتار و كشتار مي شود. راوي بوف كور زن اثيري (درون خود) را به قتل مي رساند. در سلاخ خانه در جريان جنگ، قتل هاي متمادي اتفاق مي افتد. در «همنوايي..» راوي پس از مرگ نيز زندگي مي كند و در واقع دوبار (با هربار خواندن، دوبار: تا ابد) به قتل مي رسد. «يك بار به وسيله ي پسرم، كه سايه ام را مي كشد؛ يك بار به وسيله (ناخواناست)» (همنوايي، ص 35) فاوست مورنائو1 خطاب به راوي مي گويد: «شما مرتكب چندين فقره قتل شده ايد!»(همنوايي، ص 46) كه اين قتل باز به مسئله هويت، خود ويرانگري و عنصر اصلي سايه بودگي مرتبط است. در «سلاخ خانه» در بوف كور، زن اثيري دوبار به قتل مي رسد و در سلاخ خانه هر يك پس از مرگش با روايت داستان زندگي اش، براي مخاطب زنده مي شود.
  2. داشتن چند شخصيت؛ «اگر او سه شخصيت داشت تعداد شخصيت هاي من بي نهايت بود.» (همنوايي، همان، ص80) يك شخصيت عاشق، يك شخصيت روشنفكر، يك شخصيت شيطاني2، ... در سلاخ خانه نيز، «پيل گريم» دو نوع حضور دارد. يكي حضور ترالفامادوري و ديگري حضوري زميني. همچنين در بوف كور كه تمام شخصيت هاي پير مرد خنزر پنزري، راوي، عموي راوي، پدر راوي در انتها يكي مي شوند.
  3. برگشت براي دوباره خواني اثر: در«همنوايي شبانه» راوي، پس از مرگ براي مجازات، سگ مي شود و دوباره به همان ساختمان شيطاني باز مي گردد. در نظريه تناسخ، روحي كه از گناه پاك باشد، سبك مي شود و به آسمان مي رود و روح گناهكار هر بار در يك قالب و يك شكل به زمين باز مي گردد تا از گناه پاك شود. رمان به دفعاتي كه راوي گناهكار براي مجازات به زمين باز مي گردد، تكرار مي شود. بوف كور و سلاخ خانه شماره پنج هر يك به نوعي اين دوباره خواني را در ساختار دروني خود ايجاد كرده اند.

     البته، خوانندگان با خواندن اين چهار اثر و تأملي بر ساختار روايي و زباني آن ها، به تفاوت ها و تشابه هاي ساختاري و روايي اين آثار بيشتر واقف خواهند شد، كه اين يادداشت، تنها چشم اندازي بر جهان اين متن ها بود.

 

------------------------------

پاورقي:

1 شخصيت فاوست كه محاكمه كننده راوي در رمان همنوايي است، اثر را بينامتنيت مي بخشد و موجب مي شود با ساختن شخصيت هايي كه در رمان و خارج از رمان حضور دارند، يكبار رمان در جريان داستاني خود اتفاق بيفتد و يكبار در دل داستان هاي ديگري كه در كتاب هاي ديگري هستند. در قرن 16، در اواخر قرون وسطي، گفته شده كه مردي روح خود را به شيطان فروخت و با مرد ديگري كه جان فاوست نام داشت، يكي شد. A Dictionary of Literary Terms,p.266))

    «يوهان فاوست، نام جادوگر و حقه باز معروف قرن شانزدهم م. است كه در ادبيات و افسانه هاي اروپا شهرت دارد. درباره واقعيت وجود چنين شخصي سخن بسيار است. نام او نخستين بار در نامه اي آمده است كه به تاريخ بيستم اوت 7051 م. بوسيله راهب كل اسپن هايم بنام بنديكتين تريثميوس به يك رياضيدان ياستاره شناس نوشته شده است. تريثميوس او را بعنوان جادوگري كه با يك اسم بالا بلند يك قيافه فيلسوفانه اي دارد، ياد ميكند.» (فرهنگ دهخدا)

2 اتاق شماره 6 و ساختمان طبقه 6، عدد شيطان است. «بعد، ضمن اشاره به تورات، اضافه كرده بود: «طبق محاسباتي كه در اينجاست، تخت اتاق شماره ي شش و تخت اتاق شماره ي دوازده تخت شيطان است!» (همنوايي، ص99) اتاق شماره 6 اتاق بنديكت بود و اتاق شماره 12 اتاق راوي. شيطان «از ماده شطن شطوناً، يعني دور شد، دور شدني... از درگاه حضرت آفريدگار مطلق رانده شده است. برخي گفته اند از ماده شاط شيطا ميباشد كه به معني هلاك شدن استدر مجمع السلوك گفته است كه «شيطان آتشي است ناصاف كه آميخته به تاريكي كفر است در جسم و روان آدمي مانند جريان خون روان است»وجودي مظهر خبث و شرارت كه موجب گمراهي وشرك و غرور و ظلم و بدبختي افراد بشر گردد.»

 

 

منابع:

1.همنوايي شبانه اركستر چوبها، رضا قاسمي، نشر ورجاوند، چاپ دوم، 1381

2.سلاخ خانه شماره پنج، كورت ونه گات جونير، ترجمه علي اصغر بهرامي، نشر روشنگران، چاپ دوم، 1381

3.بوف كور، صادق هدايت، نشر جاويدان، چاپ اول، 1315

4.فرهنگ اساطير و اشارات داستاني در ادبيات فارسي، دكتر محمدجعفر ياحقي، نشر سروش، چاپ دوم، 1375

5. لغت نامه دهخدا، علي اكبر دهخدا، نشر دانشگاه تهران

6.(A Dictionary of Literary Terms/J.A.Cuddon/Penguin Books/1984)

 

 

 

 

---

صادقی، لیلا (1383)، همزماني«همنوايي شبانه» با سلاخ خانه شماره پنج و بوف كور(همنوايي شبانه اركستر چوبها، رضا قاسمي)، مجله ک‍ل‍ک‌، ش‌ ۱۴۹، (ش‍ه‍ری‍ور و م‍ه‍ر): صص‌ ۴۳ - ۴۷.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #4 زهره واعظيان 1396-04-28 21:14
ممنون از باريك بيني و نقد عالي
نقل قول کردن
 
 
0 #3 اکنون 1394-01-08 00:53
درود
رمان فوق العاده عالی بود.از نقد شما هم لذت بردم.
سپاس
نقل قول کردن
 
 
0 #2 نطام الدین مقدسی 1394-01-02 02:42
از توضیحات شما سپاس
نقل قول کردن
 
 
0 #1 ساناز 1393-10-24 21:21
سلام
من این کتاب رو خوندم. نکات گنگ زیادی برایم داشت.
توضیحاتون خیلی چیزا رو برام روشن کرد.
ارزش داره دوباره بخونمش .
ممنون
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: