هبوط - بهاره رضایی

 

بهاره رضایی

چیزی در طبقات ِ این ایوان  نمی بینم

چیزی که بیاید

 و تب کنم.

من از عمودِ همین منطقه

به سمت تازه ترین ارتفاع کشیده شدم .

و خوب می دانم که

تب

نشانه ی آگاهی ست.

می آیی

ونَفَس ام از آمدن ات بند می آید.

سرم را روی سینه ی تو می گذارم ؛

مرکزِ آمد و رفت ِ ماهی های کوچک را ردیابی می کنم ؛

ماهی هایی از مناطق مختلف

که بطن ِ کوچکم را

به دهلیزهای تو مربوط می کند.

به دهلیزهای شاد و جوانت.

دریاچه های زیادی در جریان است؛

این جا مرکز تفکرِ یک بودای کوچک است

که می خواست

فرهنگ مدیترانه ای داشته باشد

و درباره ی فولکلور شرقی،تحقیق کند

و انسانش مُدام آرزو باشد.

مرکزِ بوم قلبم را کشف کردی

و روی سُرخرگ های  آن نقاشی می کشی.

گوش می خوابانَم ؛

ماهی های

 قرمز

سبز

آبی ِ رگ های تو..........

صدای جان دادن می آید

و من

هنوز در گیرِ قایق سواری

در آب های سبز ِ تن اش هستم.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است