-----------------
![]() |
بهاره رضایی |
چله نشینی
-------------
به قَبض داده ام دلم را
دچار ِ آگاهیِ خفیفی شده باشم انگار.
به غار می روم !
به چاهِ بیژنم !
به شهودِ متلاشی در اتاق
که صدایِ کلمه هام در آمده.
به اَندیمِشکی که تو از آن آب می خوری.
به جَنگِ تن به تن ِ مان ؛ مُدام !
به راویِ روان-پریش ِ چشم هات !
با خط ِ غبار می نویسم این بار
که جذامی ِ تبعیدیِ تو أم
به جزیره ی مجنونِ تن ات!
به غنایمی که از جمعیتِ دست هات می بَرم.
می بَرم
و بر باد می دهم.
اِشراق می کنم این لحظه را ؛
به غار می روم !
به چاهِ بیژنم !
و عدم ِ قطعیتِ تِکانه هاش !
به رساله ی سقراطی ِ افلاطون فکر می کنم
و بیوه-مرگی ِ این سطرها آغاز می شود....
جهنم ِ من این جاست
گوش کن!
حالا که به این جایِ قصه رسیدیم
گوش کن!
وصیت می کنم که
کرانه هایِ وسیع تری می خواستم
با حَواصیل هایِ آب هایِ کناره
که نک بزنند به زندگی ام
وصیت می کنم
و با خطِ غبار می نویسم
این بار
بدونِ پشتوانه ی نَسخ و ثلث
و به کبوتری اِلصاق می کنم ؛
برسد به جزیره ی مجنونِ تن ات
و اندیمِشکی که تو از آن آب می خوری!
-------------------------
فرو می روم در ابرها
-------------------------
و گزارش می دهم ؛
نِزاع در شاهنامه هنوز ادامه دارد!
من وکیل مدافعِ رستم نیستم!
اما به گواهیِ پی نوشت هایِ فردوسی
لایحه یِ آیینِ داد رسیِ او
عادلانه نبود!
اما تصویب شد ؛
به عطفِ همین نقطه!
و شهادت می دهم که ؛
کنترلی بر اعصابِ آسمان ندارم!
فقط سر به هوا شده ام این روزها
و فرو می روم در ابرها......
از جغرافیایِ اطرافم؛
تنها مردی را می شناسم
که من ؛ طبیعتِ اویَم!
اما دخالتی در شرایطِ جَوّیی اش ندارم!
از صبحِ امروز به باتلاق هایِ خونیِ جهان
خیره شده
و مثلِ یک عقاب
غمگین است!
شاهنامه می خوانَد
و غمگین است.
به موسیقی گوش می کند
و غمگین است.
من ؛ گُرد آفریدِ او می شوم
تلخ که می شود ؛
تیر می خورم انگار
و مجروحِ زوایایِ زخمیِ چشم هاش می مانم.