![]() |
کتایون ریزخراتی |
تو نقش ام را دزدیدی لوسیا
شاهزاده ام را برای خودت برداشتی
چرا قلب ات تیر می کشد ؟
من که چاقو را در زبان خودم فرو می کنم
دوران نقاهتم طولانی خواهد بود
پس فرصت داری بیشتر تمرین کنی
تا شب نمایش
از همین حالا روی دست بلند ات کرده اند
فریادشان را نمی شنوی ؟
: لوسیا ... لوسیا ...
فرصت داری حرفه ای شوی
زبان درازی کنی
شکایت نکن از برفک های دهان ات
بوسه ها آن ها را انتقال داده اند
خودم افتاده ام به جان ریشه ی زبان
اما راستش را بخواهی
نمی دانم
کی خرگوش های پارچه ای را بیرون کردم از اتاق ام
کی امضا کردم برگه ی دادگاه را
نمی دانم کی بیوه شدم
اما او پیش از این ها سر و کله اش پیدا شد
شاهزاده را می گویم
بدجور به هم چسبیده بودیم لوسیا
مثل عنکبوت افتاده بودیم توی تارهای هم
و هی کز می کردیم لای کتاب ها
بعد بورس تحصیلی گرفت
دکترای افتخاری
حتی اجازه نداد تا فرودگاه هم بدرقه اش کنم
عنکبوت را می گویم لوسیا
راستی تو برای او دام پهن کردی
یا او از میان مایع لزجش برایت اطوار ریخت ؟
حتما باید دعوت ات کرده باشد به رقص
تو هم سکوت می کنی وقتی گوشی اش مدام زنگ می خورد ؟
خودخوری نکن لوسیا
جنگ این چیزها سرش نمی شود
چمدان ات همیشه باید آماده باشد
فردا معلوم نیست در کدام منطقه ای
گاهی او می رود لابلای مبل های راحتی
کاغذهایش را پخش و پلا می کند
حتما باید از سیاهکل برایت گفته باشد
یا از سمج بازی های زنی در خیابان های شلوغ تهران
لوسیا ! دزد کوچک موطلایی !
غار تنهاییش را تفتیش نکن
او زیاد می رود آن تو
روی خاطره های سیال
شناور می شود
با مرده های خاوران
جنگل سیاهکل
هنوز شناور است به سمت میدان آزادی ؟
من خودم را نمی بینم
انگار تیر خورده ام
یا گاز اشک آور را
مستقیم شلیک کرده اند توی صورتم
بهانه گیری نمی کنم لوسیا
اما دوچرخه ات را کمی با فاصله از دوچرخه ی او پارک کن
حتما به یک دیوار سیمانی ، تکیه اش بده
عشق ات را می گویم لوسیا
مراقب ترمز و تسمه اش باش
دوچرخه ات را می گویم
نمی دانی چطور چاقو را می گردانم در دهانم
سقف چکه می کند
انگار روی دندان هایم قیرگونی می کنند
قیر سرخ
خونریزی مغزی کرده ام لوسیا
و کلمات ام همه سرخ اند
قربانی های کوچک که آرزو می کردند چشم های سبز تو را داشتند
نگران نباش لوسیا
من هیج جا نیستم
قرار هم نبود باشم
فقط خون زبانم
بند نمی آید
----------
1389