کم مانده بود بیافتد. دستش را به میله گرفت و با صدای گرفتهای گفت: پدر جان، درِ عقب را بزن.
![]() |
الهام زارع نژاد |
صدایش نرسید و اتوبوس حرکت کرد. چند نفر با صدای پس و پیش فریاد زدند: آقا!! آقا! درِ عقب را بزن ! آقای راننده، پیاده میشوند. آقا! نگه دار.
پیرمرد با چهرهای آرام لبخندی زد و گفت: اشکال ندارد. ایستگاهِ بعد، آخرِ خط است آنجا پیاده میشوم.
دوباره خودم را به میلۀ نزدیکِ در رساندم. امروز حتما" باید میپرسیدم. نگاهش کردم، با همان کلاه لبه دار ِ قدیمی و کت و شلواری که کمی برایش تنگ بود، با موهای سفید ِ سفید و خطوط و چین و چروک چهرهاش، که مهربانتر نشانش میداد، از پنجره به بیرون خیره شده بود.
چند روز بود که این ایستگاه باید پیاده میشد ولی جا میماند. بعد همه فریاد میزدند تا راننده دوباره نگه دارد، راننده هم تا از ایستگاه خارج میشد دیگر در را باز نمیکرد. پیرمرد تا ایستگاهِ آخر میآمد. باید نزدیکتر میشدم تا بپرسم. دیروز هُلش دادند به در نرسید، پریروز راننده در را زد ولی در باز نشد و فقط صدای پیس س س س ... آمد و پیرمرد جا ماند و آخر خط پیاده شد.
دوباره صدای درآمد، پیس س س ... همه هُل دادند. آخرِ خط بود. رسیدم کنارش، گفتم: اِم... پدرجان، بگذارید کمکتان کنم. لابد تا ایستگاه قبلی ،پیاده بر میگردید، این چند روز این همه پیاده روی کردید خسته نشدید؟
لبخندی زد و گفت: نه، دختر جان، باید همین جا پیاده شوم. خانه ام اینجاست. ولی یک کوچۀ قدیمی مرا مجبور به پیاده شدن در ایستگاه قبل میکند، یک کوچه قدیمی با درختان اقاقیا، با یک قهوه خانه کهنه که نقش و نگارش همه ی شاهنامه را میخواند. میخواهم سری آنجا بزنم، آشنایان قدیمی را پیدا کنم، قسمت نشده. اتوبوس نگه نمیدارد.
با تعجب پرسیدم: همان کوچهای که سرِ نبشش عکاسیست؟ آه! خوب شد با شما حرف زدم. زحمت نکشید آن قهوه خانه کافی شاپ شده، حالا من آشنایان زیادی آنجا دارم.
پیرمرد ایستاد. خطوط چهرهاش در هم رفت. اینجا آخرِ خط بود؟
گفتم: اشکال ندارد پدر جان، عوضش از فردا تا آخرِ خط مینشینید.