از نوازش شکم برآمده اش کیف می کرد. هرچند آن قدر پوستش کش آمده بود که وقت لمس با انگشتانش، حس چند ش آوری راهم تجربه می کرد، امااین لحظه ای بیشتر نبود و زود جایش را به همان سرخوشی اولی می داد .هر چه به آینه نزدیکتر می شد قرینه آن دایره ی بی قواره هم جلوتر می آمد تا جایی که مویرگهای نازک روی پوست شیشه ایش توی آینه پیدا شدند.بدتر از همه ناف بیرون زده اش بود که مثل یک غده ی بدخیم طوری از محدوده اش زده بود خارج که انگار دیگر قصد برگشتن به جای اولش را نداشت .زن دکمه های پیراهن گل وگشادش رابست تا شکم باد کرده و قرینه اش پنهان شدند. بعد حلقه ی انگشتری را که لحظاتی قبل ضربان زیر پوست نازکش راباآن حس کرده بود از دست چپش در آورد و گذاشت کنار قاب بغل آینه.
....مرد از اتاقک تانک تاکمر خودش رابیرون داده بود ومی خندید. همه ی تلاشش این بود از پشت لوله ی بلند تانک در حالی که دست تکان می دهد دیده شود.