داستان دیگران

معاشرت با دزدان - آسیه نظام شهیدی

 

  

آسیه نظام شهیدی

ساعت سه صبح است .زنها هنوز  بیدارند  . بدری کنار شومینه دراز کشیده . شکوه  فشار خونش را می گیرد .       

فرنگیس و پوران وملوک هرکدام  گوشه ای نشسته اند ، به بدری نگاه می کنند .بدری به  شعله ها ی کم جان  خیره  شده . چوب ها می سوزند ،جرقه ها می جهند و روی خاکستر ها پخش می شوند .

شکوه آستین بدری را پایین می کشد ،

" زیاد بالا نیست  . چارده رو هشت "

فرنگیس به پوران و ملوک رو می کند .

" خدا رحم کرده بهش ."

"  به خیر گذشته . خدا خودش رحم کرده . "

" باید صدقه بده  . خدا دوسِت داره بدری ، خیلی رحم کرده "

شکوه کمک می کند تا بدری جابجا شود . بدری صاف می نشیند .

" خوبم . چیزیم نیست . "

" بخوابین خاله جان  ..."

" خوابم نمی آد . شماها برین . "

" کجا بریم ؟  با این حاِلت ... "

"  من خوبم  "

" خانمه طبقه ی بالا فرنی آورده . بیارم ؟"

" آره بیار براش شکوه ، جون بگیره "

". میل ندارم .هیچی  از گلوم  پایین نمی ره "

" خودم فردا برات آش انار درست می کنم. آش انار دوس داره ... "

 " آش انار فقط اقدس ..."

 " زنیکه ی پدر سوخته ی دزد !، ول کن بدری ! اقدس اقدس ، باید همه چی بخوری دیگه ، "

" بنیه ی درست که نداشته  ، حالام  بدتر ..." :”

" خیلی ترسیدی بدری ؟ ...رنگت  هنوز سفیدِ..."

بدری بازویش را زیر سر می گذارد ، پاهایش را دراز می کند و کش می دهد .

" می بینین که  !، خوبم ،ضعف دارم فقط ، فشارم که بد نبود شکوه ؟... "

" نه خاله ، بازم آب قند بخورین"

بدری لیوان را پس می زند :" خوردم. نمی خوام . "

فرنگیس و پوران و ملوک آب قتدهایشان را هم می زنند و لیوان هایشان را سر می کشند .

" من بودم همون اول سکته می کردم . فک کن پوران ! چاقو زیر گلوت ..."

" فکرشم نمی کنم فرنگ  ، من با این قند صدو بیست! اصلا فکرشم نمی کنم .  "

" وقتی فک می کنم ، یه جثه ی سی کیلوئی ...سه تا مرد نره خر ... "

بدری بازوی دیگرش را هم زیر سر می برد و نفسی بلند می کشد .

" ترس نداشتن ، آدم بودن دیگه ، مث خودمون "

" آدم بودن بدری  ؟! از حیوون بدتر ! پوران فک کن  ! ساعت هفت شب، سه نفر نقابدار، بیان در بزنن ، دست و پای یه پیرزن و  با طناب ببندن ، چاقو بیخ گلوش  بذارن ، دار و ندارشو ببرن ..."

" پیرزن !  "

" خب  دختر هیژده ساله ... ، ملوک  تو شاهدی ، چقد  بهش گفتم این اقدس و اینقد رو نده ، اینقد تو دست و بالت نیارش ، جیک و پیکتو بهش نگو ..."

" اقدس که دو ماه انداخته رفته ..."

" خب رفته باشه ، کار پسرشه ، انداخته رفته بعدشم پسره رو فرستاده  "

"  دلم هوس خورش به و آلو شو کرده  ..."

" مامورا گفت فردا می رن سراغش ..."

" پوران ، بهش گفتی این پسره سوپری ام چن دفه اومده ؟ "

" آره گفتم . همه رو گفتم . راننده ی آژانس ، این زنه  زمین شورِ ، اون برق کار معتادِ

 ، همه رو گفتم ، همه رو تو برگه  نوشت  ..."

" تروخدا ول کنین ، اینا نبودن ! "

" پس کی بوده؟، کی بوده بدری جان ؟ کی بوده بدونه تو تنهایی؟ کی بوده بدونه وضعت خوبه؟ کی بوده بدونه ساعت هفت عصر تو ساختمون خلوته؟...آشنا بوده حتما..."

" گفتم  سه نفر بودن ..."

" خب سه نفر ، ده نفر ، بالاخره آشنا بودن ... "

" پنا بر خدا ! فک کن  پوران ؟ اگه سراغ ما می آمدن چی ؟ "

"   گفتم، من که سکته می کردم. در جا!، عمرمو و کردم  ،اما اینجوری! ..."

" منم  نمی خوام چند تا لات تیکه پارم کنند، بعدشم پولامو دود کنن بره هوا...نوه هام چی ؟ "

" واسه من که فرقی نمی کنه ، ..."

" خاله بدری ؟! ..."

" راست می گم خب ، حالا که چیزیم نشده ، پولم که بالاخره یه جوری دود می شه هوا می ره  چه فرق می کنه من یا اونا ..."

" یعنی که چی بدری ؟ چطو دود می شه؟ بالاخره درد و مرضی ، جراحی ، گور و کفنی ، باید یه چیزی بمونه ..."

" فرنگیس !!..."

" حالا پول هیچی ، جون چی؟ اگه می کشتنش چی ؟ "

" حالا که زنده م ..."

" الهی شکر ، الهی شکر "

" صد دفه  بهش گفتم بدری ، شبا زنجیر یادت نره . "

" منم صد دفه گفتم زنجیرو انداخته بودم ..."

" آره ، گفتن  خاله جان ..."

شکوه به فرنگیس و ملوک و پوران نگاه می کند . :" گفتن، ...زنجیر و انداخته بودن ..."

فرنگیس و پوران و ملوک به بدری نگاه می کنند .

بدری چشم هایش را می بندد و باز می کند :" هنوز جلو چشام ان....، درو که باز کردم ، اولی بازوشو انداخت زنجیروباز کرد... چش تو چش شدیم ، چشاش سبز بود ..."

" گفتی  که چشاشون قرمز بود ..."

" می گه اولی ... اولی سبز بود بدری ؟"

" سبز و قرمز ..."

" من که می گم ،  اون معتاده بوده  "

" اون که چشاش سبز نیس ملوک ... آره بدری ؟ من که درست ندیدمش ..."

" می گه چشای اولی ...شاید اون دومی بوده "

" کی دومی بوده ؟"

" معتاده دیگه ..."

" پس اولی کی بوده ؟ "

" پسر اقدس  لابد ، تراشکاره ، همیشه چشاش قرمز ه..."

" خب قرمز بوده ، سبز که نبوده ..."

" شایدم بوده، آره شکوه ؟ تو دیده بودیش ؟ "

" نه ، خاله بدری  می گن ..."

" سیز بود بدری ؟ "

" نه، یکی دو بار که دیدم قرمز بود . جرقه پریده تو چشاش حتما،"

" مگه کلاایمنی ندارن اینا ؟ "

" همه که ندارن پوران!، خب،... بگو بدری...چشای کی قرمز بود کی  سبز ؟ "

" چشای همه شون قرمز بود ، گفتم که فقط اولی سبز و قرمز بود..زنجیرو باز کرد و هلم داد ..."

" پس حتما سومی پسر اقدس بوده ...آره بدری ؟ "

" چه می دونم ملوک ؟ فقط چش سبزه هلم داد تو ... بعد دستم و پیچوند پشتم و دهنمو با دست گرفت ..."

" می خواستی گازش بگیری بدری "

"قاب دندون ام کنده می شد ...   "

" می زدی تو پهلوش ! "

" با این آرتروز ؟ دستم اصلا خم نمی شه ...خلاصه هلم داد انداختم روصندلی ...دو تای دیگه ام اومدن تو ...درو بستن  دستمو با طناب بستن دهن مو با پارچه ، نمی تونستم جم بخورم "

" طناب و پارچه از کجا آوردن ؟ "

" از آشپزخونه ...ندیدین تمام کابینت آ رو بهم ریختن ؟ "

" اگه آشنا بودن که می دونستن کجاست خاله ، نه ؟ "

" خب همین و می گم ....آشنا نبودن شکوه..."

" چه حرفا !  دستپاچه بودن خب بدری ..."

" دومی چاقو گذاشت زیر گلوم ..."

" چش قرمزه ؟ "

" بابا می گه همه شون چشاشون قرمز بوده ...آره بدری ؟ "

" آره، اون که دستمو بست صداش کلفت بود، اون بود اول حرف زد... گفت پولا ت کجاست ؟"

" تو که به ماموره گفتی گفته کلید کو ؟ "

" نه اون بعدش بود ... سومی بود گفت کلید، اولی نشسته بود مراقبم بود، ....بهشون اشاره کردم دهن مو باز کنن تا بگم "

" می خواستی پولا رو بدی ؟ "

" نه دیگه ...گوش کن ،"

" می خواسته داد بزنه، ملوک ..."

" می خواسته  معطلشون کنه لابد... "

"دومی باز چاقو گرفت بیخ گلوم ...سرشو تکون داد که باز نمی کنم . به اولی اشاره کرد،  اونم کاغد و مداد آورد . "

" ببیین ! جایِ همه چی و بلد بودن ..."

" جلو چش بود کنار تلفن ..."

" خب ؟..."

" هیچی ، پسره کاغذ آورد نیگام کرد ، منم نیگاش کردم ، دستام بسته بود خب ،...پسره گیج شد ، از اون یکی  پرسید : دستاشو باز کنم ؟ دومی گفت دهنشو باز کن ! ،سومی  نیگاش کرد ، اولی فحش داد، همینطوری که چاقو زیر  گلوم گرفت پارچه ی رو ورداشت ."

" جیغ زدی ؟ "

" نه ،... گفتم چای می خوام ."

" چای ؟! چای می خواستی ؟ "

" گلوم خشک شده بود ، گفتم چایی درست کنین گلوم خشکه ، خودتونم بخورین ، گلو شمام حتما خشکه ، بهم نگا کردن ، چش سبزه فحش بد داد بهم ، دومی ام یه چیزی گفت ، سومی ام که داشت تو خونه می گشت آمد وایساد نیگا کرد ..."

فرنگیس و پوران و ملوک می آیند جلوتر ، پیش پای بدری جلوی شومینه می نشینند . شکوه می گوید :" اینارو چرا به مامورا نگفتین ؟ "

:" شکوه جان یه چایی دم می کنی ؟ بذار ببینیم چی شد ؟ "

شکوه می رود طرف آشپزخانه :" صب کنین منم بیام "

زنها ساکتند . بدری به قاب عکس های روی شومینه نگاه می کند .روی قابها غبار گرفته . بدری به ملوک می گوید :" اون عکسا رو می بینی ؟ " فرنگیس بلند می شود قاب ها می دهد به بدری . بدری با آستین غبار شان را می گیرد .

" این مادر شکوهِ...، خدا بیامرز خواهر بزرگ بود . چقدر همو اذیت می کردیم . "

ملوک به عکس نگاه می کند :" بدری تو ام خیلی تنهایی آ ، آقاجونِت  خِسَت کرده تو بچه " توی صورت شکوه می خندد.

پوران به عکس دیگری نگاه می کند :" یادش بخیر ! این و ببینین ! یادتونه ؟ وقتی با هم رفته بودیم یونان ، پول معلمی ام برکت داشت آ! ...چقدر سفر می رفتیم . "

عکس چهار زن را توی آفتاب نشان می دهد که کنار خرابه ای ایستاده اند و می خندند و عینک آفتابی و کلاه های حصیری سر دارند با  لباسهای رنگی .

:" جوونی کجایی ! ...بدری یادته اون آقاهه لیدر تور گلوش پیشت گیر کرده بود ؟ "

" آره ،  بدری محلش نمی ذاشت "

" تو آکروپولیس هی می دوید دنبال بدری می گفت خانم شما شکل این مجسمه ی آتنا می مونین !"

" مرتیکه! ...زن داشت ."

" راس می گی بدری ؟ از کجا فهمیدی ؟ "

" فهمیدم دیگه ..."

" اگه نداشت زنش می شدی ؟ حالا نوه داشتی  "

" ملوک ول کن !، ما که داریم چی ؟ نه بدری ؟ "

"من  پشیمون نیستم . "

" نیستی بدری ؟ "

" نه .نیستم . "

شکوه با سینی چای می آید .

" ...بگو  بدری ..."

بدری فنجانش را بر می دارد . :" هیچی دیگه . گفتم چایی درست کنین ...گلوم خشکه ، چای بدین تا جای پولا رو بگم . سومی گفت اگه جیغ بزنه گلوشوببر ، دومی گفت می برم . اولی ، چش سبزه رفت تو آشپزخونه . دومی و سومی صندلی گذاشتن نشستن روبروم . پرسیدم بیرون سرده ؟ شال دور دهنشون بسته بودن . کاپشن آی کلفت و پاره پوره ام تنشون بود . کلاه پشمی ام سرشون . پرسیدم : بیرون سرده ؟ نیگام کردن "

" ... نترسیده بودی ؟ "

" نیگام کردن . باز پرسیدم سرده ؟ دومی گفت خفه شو . بهم گفت خفه شو !. سومی گفت : سرده ، طوفانِ ِ، ... دومی چشاشو هی می مالید گفت : کور مون کرد این  گرد و غبار! گفتم کاپشن تون و در بیارین . نیگام کردن . سومی کاپشن شو بیرون آورد .دومی نگا کرد . گفت : یادت می ره بپوشی  ، سومی گفت : گرمه اینجا ، گرممه ، اولی چای آورد . "

" پس فهمیدی کیا بودن ...، آره بدری ؟ "

" از کجا بدونه ؟ فقط چشاشون پیدا بوده ، آره بدری ؟ "

" اولی سینی چای رو گذاشت رو میزِ ناهار خوری . فنجون منو آورد جلو ..."

" دیدی ! می گم جای همه چیو  میدونستن ...."

" اولی باز مات نیگام کرد ، دستام خب بسته بود ، گفتم دستامو باز کنین چای بخورم بعد ببندین ، به هم نیگا کردن ، سومی گفت بازش کنین ، دومی باز کرد . چای مو گرفتم . گفتم : دستت درد نکنه . نیگام کردن . سومی چای شو ورداشت . فوت کرد . قند تو سینی بود . ورداشت . انداخت گوشه ی لپش . گفتم آب نباتم هست . نیگام کردن . دومی چای شو ورداشت گفت : تلخ می خورم . اولی گفت : کجاست ؟ گفتم چی ؟ گفت : آبنبات ."

" چه وقاحتی ! .بدری ؟!..."

" گفتم تو کابینت پایین . دست چپ . رفت آورد . سومی ام ورداشت . آب نبات ترش بود . چند تا ام پولکی . سومی پولکی ورداشت . قرچ قرچ جوید ، چای شو هورت کشید . اولی آب نبات جلوم گرفت . گفتم قند می خوام . قند داد . دومی گفت : پس اینارو کی می خوره ننه ؟ گفتم خواهر زاده ام . گاهی می آد . دوست داره . "

شکوه گریه ا ش گرفته . :" بمیرم الهی ..." فین فین می کند . فرنگیس برایش دستمال می آورد .

"  چشاتو پاک کن شکوه،  ...، حالا که به خیر گذشته ..."

" هیچی ...چای مو خوردم . اولی پرسید : خواهر زاده ت کی آ می آد ؟ گفتم دیر به دیر . دو هفته ای یه بار . گاهی ام ماهی یه بار . سومی بلند شده بود به عکس آ نیگا می کرد . گفت اینا کی ان ؟ گفتم : کدوم آ ؟ همین  عکس من و  شماها بود ... . گفتم : دوستام . گفت : اینا که جوونن گفتم : مال قدیماست.  گفت : چن سال پیش ؟ دومی گفت : بیا کنار ! . گفتم چل سال پیش . گفت توام هستی ؟ گفتم آره ، اون لباس آبیه . عکس و ورداشت آورد نشست، دومی و اولی ام نیگا کردن . اولی گفت : خوب بودی ننه ! دومی گفت اینجا کجاست ؟ گفتم یه جای دور ...سومی گفت : خوب چرخیدی !  "

" حرومزاده ها ، حرومزاده ها ی بی ناموس "

" خودش دهن به دهن شون داده خب ، ..."

" اولی گفت بسه دیگه ! پاشین دیر شد . فنجون مو گرفتن . دوباره دستامو بستن . دومی رفت عکسارو بذاره سر جاش چشش افتاد به عکس آقاجون . گفت این کیه ؟ گفتم پدرم . گفت شبیهت نیس . گفتم : خدا رحمت کنه تریاک می کشید . عکس و ورداشت نیگا کرد . سومی گفت : بذارش ! بیا ! . گفتم روزی سه نوبت می کشید . سرش به کار خودش بود.همه ش کتاب می خوند .سهمیه ش قطع شد . طاقت نیاورد .  ...سه تایی به هم نگا کردن . گفتم از غصه ی برادرم می کشید . تو آب انبار افتاده بود . فقط یه پسر داشت . سومی گفت : بسه دیگه ، بیا ! . دومی عکس و گذاشت . اولی هنوز داشت چای می خورد ، به دستاش نیگا کردم زمخت بودن ، پرسیدم : بنایی ؟ نگام کرد سومی گفت : پاشو بیا  می گم . ! ، اولی پاشد ، به د و می گفتم چرا  چشات قرمزه انقد ؟ جوشکاری یا چیز میز می کشی ؟  .سومی گفت : خفه ننه ! بسه ، حالا بگو پولات کجاست ؟ گفتم تو اتاق ، برین بیارین . گفتن کجای اتاق ؟ گفتم تو کمد دیواری . "

پوران سرش را توی دستهایش می گیرد .

" باورم نمی شه ، باورم نمی شه "

فرنگیس بلند می شود . :" من می رم دستشویی . دل پیچه گرفتم از ترس . "

ملوک چشم هایش رامی بندد . شکوه به بدری نگاه می کند . فرنگیس که برمی گردد پوران می گوید  :" نباید دیگه تنهابمونی  ، باید همیشه یکی اینجا باشه ..."

" خلاصه رفتن تو اتاق ، اولی نشست . روبروم . همون که چشاش سبز بود . نگاش می کردم . گفتم : زن داری ؟ جواب نداد . از توا تاق سر و صدای و تق و توق می اومد . باز پر سیدم : زن داری؟ . طرف اتاق نگا کرد .گفت : نه . گفتم . چرا نداری ؟

نگام کرد . گفت : می گیرم . گفتم : وقتی پولا رو بردی ؟ ...هیچی نگفت . دومی و سومی اومدن. دومی گفت : کمد قلفه . می گفت قلف . عصبانی شده بود . سومی گفت کلید کو ؟ "

" پس سومی گفت کلید کو ؟ "

" گفت کلید کو ؟  اولی پارچه ی رو دهن  مو پایین کشید ،گفتم یادم نیست . باید بگردم . سومی صداش خفه بود . اومد باز چاقو گذاشت زیر گلوم گفت : یادت بیاد ننه !. گفتم خب یادم می ره همه چی ...باید فکر کنم . گفت : فک کن ننه ! زود باش . "

" هزار هزار بار گفتم بدری مگه دوره ی شاوِزوِزکه ؟ پولات و بذار بانک . "

" فک کن ملوک ! آدم همه ی پس اندازشو بذاره تو خونه ! . "

" کاشکی یکی می رسید  همون وقت، همسایه ای ، کسی ...اگه معطلشون می کردی ..."

" یادم نبود .بخدا یادم نبود. اون وقت یه کم ترسیدم . برگشتم اولی رو نگا کردم گفتم : یادم نیست ! در و بشکنین ، اولی به اون دو تا نگا کرد . سه تایی مونده بودن . دومی گفت : سر و صدا می شه گفتم : خب بشه ! کسی اینجا نمی آد ، اگه بمیرمم کسی نمی آد ! سومی گفت : دروغ می گی ! کلید و بده ! دومی باز چاقو رو بیخ گلوم فشار داد اولی دستشو گرفت ، گفت صبر کن ! بعد به اون دو تا گفت : تا حالا که دروغ نگفته ، نه جیغ زده ، نه کاری کرده ، راست می گه ، شاید یادش نیست ، اون دو تا به هم نیگا کردن ، بهشون گفتم دستامو باز کنین خودم کمکتون می کنم . گاهی که کلیدا یادم می ره خودم  درارو باز می کنم . به هم نگا کردن اولی باز گفت : تا حالا هر چی گفته راست گفته . دستمو باز کردن . دست و پاهام خشک شده بود . به اولی گفتم دستمو بگیر پاشم . گرفت پاشدم ، گفتم بریم تو آشپزخونه . رفتیم .یه سنجاق قفلی واسه همین گوشه ی کشوی کابینت دارم همیشه . ورداشتیم . پاهام درد می کرد . اولی دستمو گرفته بود . رفتیم تو اتاق خواب . خودم سنجاق انداختم تو قفل و پیچوندم . باز شد . سه تایی نگام می کردن . گفتم : اینجاس ، وردارین . تو یه کیفِ سیاهه . در کمد و چار تاق باز کردن . گشتن، هی گشتن . کیفم اون زیرا بود . پیداش کردن . من نشستم رو تختم . خسته بودم . نگاشون می کردم . اولی نمی گشت مراقب من بود . بهش گفتم : اگه زن می گیری یه دختر خوب بگیر ، مراقبش باش . شاید شوهر دزد دوست نداشته باشه ، نگام می کرد ، هیچی نمی گفت . پولا رو از تو کیف بیرون آورده بودن . همه رو تو یه کیسه سیاه پلاستیکی می ذارم همیشه . تمام پس انداز م . از وقتی بازنشسته شدم .گفته بودم بهتون که، ...به اونام گفتم . اینارو گفتم . گفتم معلمی کردم . اینام پس اندازمه . هیچی نمی گفتن . اولی چش سبزه نگام می کرد . دومی گفت : خوب جمع کردی ننه ! . سومی گفت "خب بریم دیگه ، یالا ، زود ! . دومی نگام کرد . گفت : اینو چیکارش کنیم .  به هم نگا  کردن گفتم : دوباره دست و پامو ببندین . سومی  به اولی گفت : محکم ببند ! . آوردنم بیرون اتاق رو صندلی نشوندن . باز با طناب دستم و بستن با پارچه  دهن مو . یکی شون گوشش وگذاشت رو در . یکی از پنجره نگاه کرد . یواش درو باز کردن . من نگاشون می کردم . سومی پولارو گذاشت تو کاپشنش و زیپشو کشید بالا . کاپشنش خاکستری بود . یواش رفتن بیرون . وقتی می خواستن درو ببندن اولی برگشت نگام کرد . می خواست یه چیزی بگه، نگفت . کاپشن اش رو صندلی مونده بود . خودم بهش دادم .  دومی بیرون کشوندش . رفتن . خلاصه یه ساعتی همینجوری موندم . بعد یواش یواش با صندلی خودمو کشوندم دم در دیدم طنابه شله . اولی بسته بود . تقلا کردم یه دستمو درآوردم .بعد م ...هیچی دیگه همین . "

.......

فرنگیس و پوران و ملوک ساعت هشت صبح می روند . ملوک کفشهای طبی اش را از کیف بیرون می آورد . پوران دگمه های بارانی انگلیسی اش را می بندد ، فرنگیس شال پشمی اش را جلو دهان می گیرد .  توی راه پله ها فرنگیس می گوید  :" خدا خیلی رحمش کرده ! ولی دیگه بنیه نمونده براش " پوران می گوید :" هیچکدوم بنیه نداریم  فرنگ ...ولی خب، باید بیشتر بهش سر بزنیم " ملوک می گوید . :" خیلی وقت بود ندیده بودمش ، این بدری دیگه اون بدری نیست "

شکوه کنار در  بدری را می بوسد :" پس نمی آیین پیش من ؟ " بدری لبخند می زند و صورت شکوه را نوازش می کند :" نه ، شکوه جان ، خونه خودم راحتم .  " .

" پس من بیشتر می آم . "

" بیا . حتما بیا . "

شکوه که می رود بدری پرده ها را پس می زند و بیرون را نگاه می کند . آخرین ذرات گرد و غبارِ طوفان دیشب ، درنیم  روشنای خاکستری  آفتاب بیحال صبحِ زمستانی گم می شود .

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است