(برنده مدال صادق هدایت 1391)
![]() |
فرحان نوری |
غروب آن روز که برگشتم، او را برده بودند؛ حدود نیم ساعت قبل از رسيدنم. روي کاغذها و روزنامههای خونی، با كلتي كوچك در دستش، افتاده بوده.
صبحش، روزنامهها را با یک لیوان بزرگ چای برده بودم اتاقش. سرش توی کتاب بود و حتی نیم نگاهی هم نکرد. همیشه سعی میکردم قبل از رفتن به کلاسهایم، بدون کمترین جلب توجهی، روزنامهها را روی میزش بگذارم و پیش از آن که حرفی شروع شود، بزنم بیرون. این جور وقتها یا با کتابهای کتابخانهاش مشغول بود، یا کنار پنجرهاش ایستاده بود و ساختمانها را تماشا میکرد.
غذایش را تنها میخورد. ظهرها کمی چرت میزد و بعد عصایش را برمیداشت و میرفت تا پارک سه خیابان بالاتر. برای اینکه کاری دست خودش ندهد، گاهی تعقیبش میکردم. مینشست روی آخرین نیمکت پارک، بازی بچهها را تماشا میکرد و سیگار میکشید.
سالها همین برنامهاش بود و تغییری در آن ایجاد نمیشد به جز چند هفتهی آخر که داشتم برای دانشگاه و رفتن از شهر آماده میشدم. دیگر پارک نمیرفت و سیگارش را هم توی اتاقش میکشید. برایم سوال بود. این اواخر اكثراً غذایش هم نیمه کاره یا حتی دست نخورده میماند. وقتی غذایش را میبردم، اتاقش پر از دود بود. انگار كه بيست نفرٰ نخ به نخ سيگار كشيده باشند. هیچ حرفی غیر از احوالپرسی معمولی نمیزدیم. درست مثل یک ارباب و خدمتکار. هفتهی آخر، فکر کردم شاید تغییرش به خاطر این است که نگران شده که با رفتن من، اختلالی در برنامهی مطالعه و خورد و خوراکش ایجاد شود. من هم برای اینکه خیالش را راحت کنم، یک عصر که چایش را برایش می بردم، لای پنجره را باز کردم و گفتم:
- نگران چیزی نباشین. با یکی از بچهها هماهنگ میکنم بیاد به کارهاتون رسیدگی کنه.
نشسته بود روی صندلیِ رو به پنجره و بیرون را نگاه میکرد. چند بار سرفه کرد ولی چیزی نگفت. وقتی داشتم برمیگشتم، اضافه کردم.
- یعنی اگه خریدی چیزی داشتین...
همانطور که چشمش به پنجره بود، کف دستش را از روی دستهی صندلی بلند کرد و توي حرفم دويد:
- یه لحظه بمون.
ایستادم. حس کردم به زور صدا را از دهانش بیرون میدهد.
- چند دقیقه بشین.
به زحمت بلند شد و صندلیاش را چرخاند طرف من. به کاناپه کنار کتابخانهاش اشاره کرد. سیگاری از روی میز برداشت، بین لبهایش گرفت و نشست. بدون آنکه حرفی بزنم، آرام رفتم و نشستم. سیگار هر لحظه ممکن بود بیفتد. در لبهای نیمه بازش، هیچ تلاشی برای نگه داشتن سیگار به چشم نمیخورد. فندک را مقابلش گرفته بود و روشن و خاموش میکرد. دست آخر روشن نگهاش داشت، ولی به سیگار نزدیکش نکرد. طوری به آتش فندک خیره شده بود که انگار حرفش را باید در آن پیدا میکرد. غروب بود و نور پنجره، نیمه چپ صورتش را روشن کرده بود. حس کردم از همیشه پیرتر و لاغرتر شده. گونههای استخوانیاش خشک و خسته به نظر میرسید. روی کاناپه جابهجا شدم و دستهایم را به هم مالیدم.
- چیزی لازم دارین بیارم براتون؟
سرش كمي بالا آورد و چند ثانیه نگاهم کرد. بعد سرش را آرام تکان داد.
- نه. چیزی لازم نیست. ولی بشین. چند دقیقه.
نفس بلندی کشیدم و عقبتر نشستم.
دست از سر فندک برداشت و بیحال انداختش روی میز بین کاناپه و صندلیاش. سیگار معلق را از بین لبهایش برداشت و بالای گوشش جا داد. موهای شقیقهاش کمکم داشتند به رنگ سفیدی سیگار درمیآمدند. بلند شد، کمی راه رفت و دوباره نشست روی کاناپه روبرویم. فکر کردم شاید حالا بخواهد از این که با من و مادر گذشتهي سردی داشته، معذرت بخواهد، یا به خاطر تمام این سالها ابراز تاسف کند. سالهایی که انگار یک دیوار شیشهای بین خودش و ما بالا برده بود، چیزی مثل همین دیوار اتاقش و دری که میبست؛ تا هیچ راهی به دنیای هم، باز نمانده باشد. بعد هم مثل توی فیلمها چشمهایش خیس شود و بگوید که پدر خوبی نبوده. لابد من هم باید لبخند بزنم و چشمهایم سرخ شود و بروم کنار دستش بنشینم. مات مانده بود. گردنم را کج کردم و پوزخند زدم. چند بار سرفه کرد، بعد سرش را آورد بالا و دوباره خیره شد توی چشمهایم. نگاهم را به سمت میز چرخاندم.
- تو دیگه مرد شدی پسرم.
حدس میزدم که چه چیزهایی میخواهد بگوید. اصلا حال و حوصله این برنامهها را نداشتم. ادامه داد:
- میخوام نظرت رو درباره چیزی بپرسم. يعني یه جور همراهی یا هم فکری بخوام. نمیدونم چطور باید شروع کنم. اینو حتی به مادرت هم نگفتم.
پاک گیج شده بودم. كمي مكث كرد.
- میخوام اینو بگم که تو حالا مردی شدی واسه خودت و میشه باهات حرفهای جدی زد. با زنها اما نمیشه اینطور چیزها رو گفت. شاید به هیچکس دیگه هم نشه گفت. اما من میخوام به تو بگم.
صورتم داغ شد، نفسم تقریبا بند آمده بود.
- اون كلت نقرهاي یادت هست؟ همون که بچگیهات دوستش داشتی و هی میچسبیدی به پام که قصهشو برات تعریف کنم. مادرت قایمش کرده بود توی یکی از صندوقهای زیرزمین. چند روز پیش پیداش کردم و آوردمش. میخوای ببینیش؟
با تعجب به صورتش خیره شدم. حالا چه وقت این حرفها بود؟ بدون اینکه منتظر حرفی شود، ادامه داد.
- آخرین بار، بیست و پنج سال پیش دستم گرفتمش. محکم. حالا میخوام برگردم به اون روز.
حرفش مثل بمب در سرم منفجر شد. هیچوقت اینقدر رسمی و محکم حرف نزده بود. آن هم در مورد گذشتهای که خودش بارها، پرسیدن در مورد آن را ممنوع کرده بود. زل زد به دیوار پشت سرم، کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید. آرام و شمرده گفت:
- بیست و پنج سال پیش..
سرش را پایین انداخت.
-اون روز... اون روز، داشتم یه کولهپشتی پر از کنسرو رو به بچههای خط میرسوندم. چند روز بود گیر کرده بودیم بین دو خط درگیری و آذوقه ته کشیده بود. صبح زود رفته بودم و تاریک روشنای غروب بود که برمیگشتم.
کمی مکث کرد. انگار بخواهد تلاش کند تا چیزی را به یاد آورد. سرش برگشت طرف پنجره و چند ثانیه بیرون را نگاه کرد.
- عصري بود مثل همهی عصرها.
به بیرون نگاه کردم. هوا داشت تقريبا تاریک میشد.
- یه مدرسه متروکه بود که گاهی بچه ها برای استراحت و غذا خوردن اونجا میرفتن. بیشتر من اینطور وسایل رو میاوردم چون اونجاها رو خوب مي شناختم. عربی هم که بلد بودم و با دهاتیهای منطقه راحتتر حرف میزدم. راهم تازه از نیمه گذشته بود و حسابی از نفس افتاده بودم. صدای ضعیف تیر از دور شنیده میشد. خیلی از خط مقدم فاصله داشتم. بچهها اون طرف توی سنگرها بودن. به دور و بر اولین دیوارهای خراب و ریخته که رسیدم دیگه هوا تاریک شده بود. خودمو آروم کشوندم پشت دیوار و رسیدم به پلهها. چندتا پله رو بالا رفتم. از دو تا در اول گذشتم، هر دوشون قفل بودن. کشون کشون راه افتادم. با یه دستم، بند اسلحه رو گرفته بودم و در اتاق سمت راست رو باز کردم.
همانطور که به پشتی کاناپه تکیه داده بود، دستش را توی موهایش برد و چشمهایش را بست. خم شده بودم به طرفش و سراپا گوش بودم. بعد چشمهایش را باز کرد و آرام ادامه داد:
- چشام سیاهی میرفت. به محض اینکه پامو داخل اتاق گذاشتم، از طرف راستم، فشار یه لوله رو پشت گوشم احساس کردم. تمام بدنم سرد شد. ذرهای تکون نخوردم. نمیتونستم پشت سرم رو ببینم. به پشت گوشم فشار آورد و به عربي گفت: «تکون نخور. بندازش. اسلحتو بنداز». انگشتهام شل شدن. اسلحه روی زمین افتاد. پشت به در بودم. يه کلت کوچیک، توی کولهپشتیم بود اما توی اون موقعیت، نمیتونستم حتی تکون بخورم. لولهی تفنگشو محکم زد بین شونههام و گفت: «عربی میفهمی؟» سرمو تکون دادم. دوباره پرسيد: «خودت تنهایی؟»
مرد چهارشانه سرش را تکان داد. مرد تاس، نفساش را محکم از لای دندانهایش رها کرد و یک قدم عقب رفت. همانطور که سر اسحهاش را به پشت گردن مرد چهارشانه چسبانده بود، کمی به سمت راست چرخید و پشتش را به تخته سیاه چسباند. با فشار اسلحه او را به انتهای اتاق هل داد. مرد چهارشانه، دستهایش را پشت گردنش گرفت و آرام به سمت دیوار مقابلِ تخته سیاه، قدم برداشت. وقتی به دیوار رسید، برگشت و به سمت تخته نگاه کرد. مرد تاس، سر اسلحه را چند بار بالا و پایین برد و با صدای خفهای –به عربي- داد کشید:
- بشین!
رو به تخته سیاه، چهار زانو نشست و با کولهپشتیاش به دیوار تکیه داد. دستهایش پشت گردنش بود. هیچ عکسالعملی از خود نشان نداد. ابروهای مرد تاس، توی هم رفته بود. مثل یک معلم پای تخته، عرض اتاق را طی کرد و وقتی به ورودی رسید، در را بست و برگشت. صدای گرفتهی دم و بازدمش، مثل آکاستیوی که روی دیوار سیمانی کشیده شود، به وضوح شنیده میشد. پس از چند لحظه، روبروی مرد چهارشانه پشت به تخته، روی صندلی چوبی یک نفره نشست. زل زد به چشمهای مرد چهارشانه. هر دو، بدون پلک زدن، به یکدیگر خیره شده بودند. انگار که سر پلک نزدن، شرط بسته باشند. مرد تاس مثل اینکه چند صدمتر دویده باشد، نفسنفس میزد و پای راستش را مدام تکان میداد. مرد چهارشانه، نگاهش را به پنجره بزرگ سمت چپاش چرخاند. چند دقیقه فقط صدای نفسهایشان شنیده میشد و گاهی صدای تیری در دوردست. هوا داشت تقریبا تاریک میشد و باز هم چشمها به هم خیره شدند. مرد تاس به سختی صدایش را بیرون داد.
- داری به چی نگاه میکنی؟
دستهایش را چند بار تکان داد و نزدیک چشمش برد. انگار که بخواهد برای یک ناشنوا، چیزی را توضیح دهد.
- میگم اونطوری به من زل نزن.
مرد چهارشانه، صدایی ازش بیرون نیامد. مرد تاس، با انگشت اشاره، چند بار روی گیجگاهش زد. اینبار صدایش چندان جدی نبود.
- میفهمی چی میگم؟ عربی میفهمی؟
اصراری برای جواب گرفتن نشان نداد. دستش را روی سر برد و با نوک انگشتانش چیزی را خراشید، بعد انگشتانش را به دقت نگاه کرد. از روی صندلی بلند شد و اسلحه مرد چهارشانه را، از کنار در برداشت و برگشت سر جایش. اسلحه جدید را به دقت وارسی کرد. بعد از چند لحظه، آن را روی زانوهایش گذاشت و به مقابلش نگاه کرد.
- باز تو چه بدبختی هستی که به تور من خوردی؟
مرد چهارشانه فقط نگاهش کرد و ذرهای، لبهایش نجنبید. کمی که گذشت دوباره گفت:
- فکرشو میکردی به همین راحتی بمیری؟
مرد چهارشانه، باز حرفی نزد. مرد تاس، تکه چوبي را از روی زمین برداشت و مشغول شد به کشیدن طرحی نامرئی روی شلوارش. بعد با همان چوب، دوباره سرش را خاراند. به جلو خم شد و چند لحظه به ریختگی وسط سقف نگاه کرد. از وسط سقف، به اندازه یک سینی بزرگ، میشد آسمان تیره را دید. دوباره رو کرد به مقابلش.
- زِر زدی؟ عربی نمیفهمی؟
باز هیچ صدایی از مرد نیامد. مثل مجسمهای گچی، به روبهرو زل زده بود و دستهایش در این مدت، همچنان پشت گردنش بود. مرد تاس، تا چند دقیقه، با تکه چوبش، مشغول طرح کشیدن روی رانش شد. آرام گفت:
- بد موقعی اومدی، داشتم حالمو میکردم.
روبرویش را نگاه کرد. ابروهایش باز شدند. خواست جلوی خندهاش را بگیرد اما نتوانست و شروع کرد به خندیدن. سرش را به عقب تکیه داد و دوباره به سقف نگاه کرد. دستهایش شل شد، تفنگ را ایستاده کنارش گذاشت و به صندلی تکیه داد. بعد سرش را پایین آورد و با دهان بسته، خندهاش را ریز، ادامه داد. زیپ شلوارش را بالا کشید و کمربندش را سفت کرد. مرد چهارشانه، همچنان به مرد تاس زل زده بود. بی آن که کوچکترین تغییری در حالت صورتش ایجاد شود.
کمی مکث کرد. مشغول تنظیم کردن سگک کمربندش شد.
- اينم از شانس گُهِ من. بدتر از این هم ميشد؟
طوری این را گفت، انگار خودش را مخاطب قرار داده باشد. لبخندش محو شد. دوباره سرش را خاراند و نفسش را محکم از دماغش بیرون داد.
- بفرما. دخلم دراومده دیگه. مغزم پوک شد. اینم که به تور ما خورد لال از آب دراومد.
زانوی راستش را جمع کرد و کف پایش را روی لبه صندلی گذاشت. بدون اینکه لبهایش را باز کند، با دماغش شروع کرد به آهنگ زدن. بعد همانطور که آهنگ میزد، رو کرد به پنجره بزرگ سمت راستش. هوا تقريبا تاريك شده بود و دیوارهای ریخته حیاط مدرسه، به سختی دیده می شدند.
مرد چهارشانه بدون اینکه حالت صورتش تغییر کند، بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
- معطل چی هستی؟
مرد تاس، بلافاصله سرش را چرخاند و نیشش باز شد.
- آها! پس زبون داری.
مرد چهارشانه فقط نگاهش کرد. مرد تاس وقتی بعد از مکث، جوابی نشنید دوباره ادامه داد.
- عربیت هم بد نیست!
- که چی؟
- اهل همین ورایی یا جای دیگه یاد گرفتی؟
- میگم، چه فرقی داره؟
- چطور نداره؟ زبونمو که میفهمی، هم مرز هم که باشیم، انگار هم محلایم. چطورمیگی فرقی نداره؟
مرد چهارشانه، دستهایش را از پشت گردنش باز کرد و روی زانوهایش گذاشت.
- عرب بودنم، چه دردیو دوا میکنه؟
- چه دردی؟ خب من دلم نمیاد یه عرب رو بکشم. غیرتم اجازه نمی ده.
چند لحظه بعد دوباره مرد تاس ادامه داد.
- البته اگه عرب هم نبودی، قصد نداشتم بکشمت. اما حالا که عربی میفهمی خیلی وضعیت فرق میکنه.
- مزخرف نگو. تا اینجای خاک ایران اومدی و میگی قصد نداشتی کسیو بکشی؟
- خب آره. خودمم نمیدونم چطور از اینجا سردرآوردم.
- چرند نگو.
- چرا باید دروغ بگم؟
- فكر كردي خر گير آوردي؟
مرد تاس شانههایش را بی اعتنا بالا انداخت. از کنار پنجره، چند تكه چوب را برداشت و جلوی صندلیاش گذاشت. دور تا دور اتاق، چوبهای تکهتکه و سوخته صندلی بود و دیوارها به سیاهی میزد. مرد چهارشانه آرام نشسته بود و تماشایش میکرد. چوبها که کمی بالا آمدند، آتششان زد و دوباره روی صندلی نشست. زل زد به آتش. اتاق تیره و خاکستری، حالا کمی به نارنجی می زد.
- عاشق آتیشم.
مرد چهارشانه بعد از چند لحظه به زبان آمد.
- چرا داری وقت تلف میکنی؟ منتظر نیروهاتي؟
- بیخیال، كدوم نيرو؟ من تنهام.
- نمیخواد منو گول بزنی. شماها رو میشناسم.
- جدی میگی؟ من اما نمیشناسم خودمو.
بدون اینکه به مرد چهارشانه نگاهی بیندازد ادامه داد:
- تو كه ميگي منو ميشناسي، به نظرت چهجوريام؟ نه ببخشید ما چهجوریایم؟
- اینجور حرفها، واسه وقت تلف کردن ديگه قدیمی شده.
مرد تاس دستهايش را به اطراف باز كرد و گفت:
- تو چقدر بدبینی. باور کن هيچ نقشهاي در كار نيست.
- دلت می خواد چی بگم و چطور فکر کنم؟ منو توی خاک ایران اسیر گرفتی و از باور حرف میزنی؟
- حق با توه. اما طور دیگهای نمی تونم ثابت كنم. ميتونم؟
- سعی نکن خودتو احمق جلوه بدی. قابل باور نیست که بتونی تا اینجا خودتو برسونی و هیچ نقشهاي نداشته باشی.
- خب حالا که شده. چه قابل باور باشه چه نباشه. هيچ برنامهاي نيست.
- از اون رهبر آشغالتون معلومه چی هستین و چه برنامههایی دارین.
- رهبر آشغال ما، چه ربطی به من داره؟
- چطور رهبر شما به تو ربطی نداره؟
- فکر میکنی من خیلی کشته مرده صدامم؟ كشته مرده اون لاشخور؟
- پس چطور دستهدسته مثل شغال میاین و آدم میکشین و تجاوز میکنین؟
- تند نرو ببينم، من شغال نیستم. هیچ آدمیرو هم نکشتم. حتی یادم نمیاد کسیو زخمی کرده باشم.
- آره، اینم یه دروغ دیگه. میتونی هر دروغی به هم ببافی.
- من چرا باید دروغ ببافم؟ فکر میکنی از تو میترسم بدبخت؟
مرد چهارشانه، سرش را چرخاند و نفس زنان، لم داد به کولهپشتی. مرد تاس دوباره ادامه داد:
- اینقدر جوگیر نباش. حرفای گنده هم نزن. اینجا میدون جنگه و هرکسی دلایل خودشو داره.
مرد چهارشانه دوباره تکیهاش را خراب کرد و کمی به جلو خم شد.
- هیچ دلیلی نمیتونه توجیهی برای راه انداختن این همه جنایت و وحشیگری باشه.
مرد تاس لبخند زد. چشمهایش را آرام بست و بعد از چند ثانیه باز کرد. بعد کلمه به کلمه شمرده گفت:
- ببین جانم، من هیچ نمیفهمم کی جنگو راه انداخته و کی وحشیه. فقط اینو میدونم نه تقصیر منه و نه تقصیر تو. من و تو دو تا آدمیم که داشتیم زندگیمونو می کردیم و به زور آوردنمون تو این جهنم. حالیت میشه چی میگم یا یه جور دیگه بگم؟
مرد چهارشانه، بلافاصله قاطع و محکم جواب داد.
- من به زور نیومدم. با تمام وجودم اومدم.
- باور نمیکنم.
- پس اینو باید بدونی که همه بچههای ما، داوطلبانه اومدن. با دل و جون.
- خب مردك كم عقل، بودن یا نبودن یه نفر چه تفاوتی داره؟ به چه قیمتی داوطلبانه اومدی؟ به قیمت مردنت؟
- من از مرگ نمیترسم.
- حالم از این حرفا به هم میخوره.
- حتما تو می خوای بگی به زور آوردنت. آره؟ اینم از دروغای دیگهت.
- بله که به زور آوردنم. اگه علاقهای به جنگ داشتم حالا فرار نمیکردم. میفهمی؟ چون نمیتونم داوطلبانه آدم بکشم.
مرد چهارشانه ساکت ماند. مرد تاس دوباره ادامه داد.
- برام مهم نیست به خاطر چه کوفتی اومدی. اما من داشتم زندگیمو می کردم. داستانمو مینوشتم. هیچم دلم نمیخواس از تو اتاقم و از لای کتاب کاغذام تکون بخورم. نشد. نمیشه. کشوندنم بیرون و یه تفنگ دادن دستم و فرستادنم اینجا، تا مشنگایی مث تو رو به تیر ببندم.
همهاش را یک نفس گفت. پای راستش را صاف کرد و شروع کرد هر دو پایش را تکان دادن. صدای انفجار، از فاصلهاي دور بلند شد. به هر دو نفر شوک کوچکی وارد شد. مرد تاس از تکان دادن پایش دست کشید و به مرد چهارشانه نگاه کرد. آتش هنوز داشت به رنگ نارنجی میسوخت و هوا کاملا تاریک شده بود.
پدر در تاریکی اتاق دنبال فندکش گشت. پیدایش نکرد. بلند شدم و فندک را از روی میز برداشتم و دادم دستش. سیگارش را از پشت گوشش برداشت و بین لبهایش گذاشت. فندک را گرفت و روشنش کرد. نور توی چشمهایش شعله کشید و لحظهای بعد خاموش شد. پکی به سیگارش زد و دستش را پایین آورد.
- بعدش، یه سکوت آزار دهنده بود. امیدوار بودم با خاموش شدن آتیش و تاریک شدن اتاق، بتونم کاری از پیش ببرم. نمیتونستم اون آدم رو درک کنم که توی چنین موقعیتی، اینقدر خونسرد و آروم حرف میزد. یه نوع سادگی و حماقت توی رفتارش میدیدم. انگار یادش رفته بود این ور خطه. بیخود و باخود حرف میزد و دلش می خواست منم همپاش حرف بزنم. اما هنوز شک داشتم که با چه جور آدمی طرفم. چند دقیقه هردومون ساکت بودیم. باورم نمیشد نویسنده باشه. فکر کردم باید به روش خودش عمل کنم و باهاش شروع کنم به حرف زدن.
- تو داستاننویسی؟
مرد تاس سرش را آورد بالا.
- بر فرض که باشم.
- همینجوری پرسیدم.
مرد تاس دوباره بلند شد و چند تکه چوب دیگر از کنار دیوار برداشت و سمت آتش برگشت که کمرنگ شده بود. با یك چوب بلند مشغول جابهجا كردن چوبهاي توي آتش شد، كه مرد چهارشانه گفت:
- تا حالا با یه نویسنده برخورد نداشتم. فکرشو نمیکردم اینطوری باشن.
مرد تاس، بدون اینکه از کارش دست بکشد و نگاه کند گفت:
- چطوری فکر میکردی؟
- نمیدونم، شاید یکم مغرورتر. با جملههای حكيمانه و دقیقتر.
مرد تاس نیشش کمی باز شد و به مقابلش نگاه کرد.
- حکیمانه! عجب توصیف محشری.
مرد چهارشانه هیچ حرفی نزد اما مرد تاس برگشت روی صندلیاش و دوباره به زبان آمد.
- میدونستی عربا، همشون یه رگ نویسندگی دارن؟
مرد چهارشانه ابروهایش را توی هم گره داد و با تعجب نگاه کرد.
- نه، از کجا میگی اینو؟
- همینجوری. هیچ دلیل علمی یا منطقی ندارم. اما حس میکنم این عرب بودنمه که باعث شده نویسنده بشم.
- عرب بودن؟
- آره، حس میکنم یه استعداد ذاتیه. تجربم اینو ثابت کرده.
- چه تجربهای؟
- شاید احساسم اشتباه باشه، اما هر وقت به رگ و ریشه عربم فکر میکنم، ذوق نوشتنم بیشتر میشه. بهتر مینویسم.
- چطور عرب بودن رو به استعداد نوشتن ربط میدی؟
- میدونی، یه حس خاصیه عرب بودن. آدم احساس غرور میکنه. فقط کافیه کمی سمج باشی تا بازیو ببری. تو هرکاری. میگیری چی میگم؟ اگه عرب باشی میفهمی.
- نه دقیقا. تا حالا اینجوری بهش فکر نکرده بودم که عرب بودن هم باعث غرور بشه. حداقل تو ایران نه.
- خب آره این طبیعیه، چون در اقلیتین. وقتی توی یه کشور عربی زندگی کنی، میتونی به بودنت افتخار کنی و سریع بری جلو. تو در اصل، متعلق به جامعه عربی هستی.
بعد از كمي مكث، دوباره ادامه داد.
- ميدوني چيه؟ عربا و سرخپوستا خيلي به هم شباهت دارن. سرخپوستا وقتي با همان، نميبازن. عربا هم همينطورن. رگ و ريشه مشخص دارن. تكليفشون با خودشون معلومه و وقتي كنار همان، حسابي هواي همو دارن و با هم ميرن جلو.
چوب توي دستش را توي آتش انداخت و لبخند زد.
- من و تو هم انگار سرخپوستيم.
پدر چشمهایش درشت تر شده بود. حسابی به هیجان آمده بود.
- حرفاش به نظرم جالب اومد. یه لحظه حس کردم، از عرب بودنم خوشحالم. تا به حال هیچ کسی درباره عربها اينطور حرف نزده بود. یعنی اینقدر با اطمینان و پرشور. باز اون سکوت لعنتی باعث میشد نگران بشم. اینکه واقعا میخواستیم به کجا برسیم و چی میخواست پیش بیاد؟ فکرم به هیچ جایی نمیرسید. گیج شده بودم.
- میخوای چیکار کنی؟
گاهی صدای تک تیر از دور به گوش میرسید اما طوری نبود که حواسشان را پرت کند. مرد تاس، یک تکه چوب را به سمت پنجره انداخت و رو کرد به مرد چهارشانه.
- هرکاری که دوس داشته باشم.
- منظورم اینه که الان میخوای چیکار کنی؟
- هر کاری تو دوس داشته باشی.
دوباره نیشش باز شد و به آتش نگاه کرد.
- دارم جدی حرف میزنم. تو انگار اصلا نمیفهمی توی چه موقعیتی هستیم. هر لحظه ممکنه هر کدوممون کشته بشیم.
- منم دارم جدی میگم، نميدونم چيكار ميشه كرد. تو بگو چيكار كنيم؟
- من كه هیچوقت فکر نمیکردم در چنین موقعیتی گیر کنم. فکرم به هیچجا نمیرسه.
- آره موقعیت محشریه. فکر کردن به اینکه آخرش چی قراره بشه، هیجان انگیزه. ممکنه من تو رو بکشم و شایدم تو منو. من که از این بازی خوشم میاد.
- تو پاک دیوانهای!
مرد چهارشانه سرش را کمی به سمت چپ چرخاند و نگاهی به پنجره انداخت. بیرون پنجره چیزی دیده نمیشد. انگار که یک پرده سیاه آويزان كرده باشند.
- انگار اصلا درک نمیکنی. هوا تاريك شده.
مرد تاس هم، پنجره را نگاه کرد.
- فقط اينو ميدونم، حالا نمیخوام اسیر بشم. هرچند زیادم برام مهم نیست و انتظار هر اتفاقي رو دارم.
- خب وقتی تا اینجا اومدی، میتونی همینو هم برگردی. اگه واقعا راستشو گفته باشی.
- آره، فقط به جرم فراری بودن، اعدامم میکنن.
- راه دیگهای نداری.
- یه لباس معمولی میخوام یا یه لباس سرباز ایرانی.
- فکرشو نکن که من لباسامو بهت بدم.
مرد چهارشانه ابروهايش را بالا برد و آرام کولهاش را در آورد. مرد تاس چشمهايش را ريز كرد و گفت:
- ببینم، تو میتونی بگی من چطوری باید برم هند؟ از راه دریا میشه رفت؟
- هند واسه چی؟
- خب معلومه، از این جنگ لعنتی راحت میشم. یا اصلا ... اصلا میزنیم و دوتایی میریم هند یا یه کشور دیگه زندگیمونو میکنیم. نظرت چیه؟
- تو حالت خوبه؟
نیشخند زد و گفت:
- آره، بهتر از این نمیشه. فکرشو بکن، توي یه مزرعه دور از جنگ و هیاهو، احتمالا هندونه میکاریم. مثل دو تا رفیق. تو شخم میزنی منم داستانهامو مینویسم. بعدشم ماجرامونو واسه خبرنگارا تعریف میکنیم و یه کشور عالی پناهندگی میگیریم. مثل توپ صدا میکنه.
بعد با صدای بلند خندید.
پدر، خندهاش گرفته بود، کف پای راستش را روی کاناپه گذاشت و دستها را دورش، حلقه کرد.
- یه معصومیت خاصی از حرفاش احساس میشد. اونقدر با اطمینان حرف میزد که آدمو به شک میانداخت.
سر در نمیآوردم. نمیدانستم چطور توانسته چنین موضوعی را این همه سال پنهان کند. گفتم:
- شاید داشته نقش بازی میکرده.
- نمیدونم، شاید. اما اون لحظه یقین پیدا کردم این آدم نمیخواد و نمیتونه بهم شلیک کنه. بعد با خودم به این فکر کردم که چند نفر دیگه، توی عراقیها وجود دارن که به زور آوردنشون. ممکن بود هر کدوم از این آدما رو تیربارون کنم. عربهای نویسنده، شاعر، نقاش، پزشک.
- این توجیه خوبی نیست، به هر حال اونا داشتن میجنگیدن و به شما شلیک میکردن. در هر صورت شما ایرانی بودین و ایران دنیا اومده بودین.
- نه، نه، من چیزی رو نمیخوام توجیه کنم. اونجا میدون جنگ بود. خود من به خاطر کشته شدن هم محلهایهام، از دانشگاهم زدم و رفتم جنگ. میخوام بگم، یه زخم خورده بودم که باید به سهم خودم، حق اون هیولاها رو میذاشتم کف دستشون.
- خب پس چی؟
- همین دیگه، قبل از اون، توی ذهن من، همشون یه عده هیولا بودن که هیچی سرشون نمیشه. مثل یه گروه آدم آهنی، یا آدمای فضایی که فقط واسه آدم کشتن اومدن.
پدر زل زده بود به میز و حسابی غرق خودش شده بود. بعد سرش را آورد بالا اما هنوز چشمش به میز ثابت مانده بود. چشم از ميز كند و نگاهش را به من دوخت.
- بازم انگار حرفی برای گفتن نداشتیم و سعی میکردیم زیاد به هم نگاه نکنیم. اما نمیشد. اینبار وقتی نگاه کردم توی صورتش، لبخند زد. بعد حس کردم روی پیشونیش یه لکهای چیزی دیدم. نور آتیش هی کم و زیاد میشد و نمیذاشت دقیق ببینم چیه.
- وایسا ببينم. فکر کنم از پیشونیت داره خون میاد.
مرد تاس، بین خندههایش، دست کشید روی پیشانیش. خون رو پیشانی، مثل رنگ روی بوم، کشیده و کمرنگ شد. دست مرطوبش را به سمت آتش کج گرفت و با اخم نگاه کرد.
- تیر خوردی؟
دست خیسش را به زانویش مالید و نیشش باز شد.
- نه بابا، کار فرماندمه.
- منظورت چیه؟
- تا جا داشتم، زیر مشت و لگد لهام کرد.
خندهاش گرفت و دوباره ادامه داد.
- خودمم نمیدونم دقیقا چی شد. میخوای بدونی؟
دوباره پاهایش را تکان داد و بدون اینکه منتظر جواب شود، ادامه داد.
- تو فکر کن سه نفری پشت سنگر، حالت آمادهباش دراز کشیده بودیم و قرار بود حواس دشمنو پرت کنیم.
یک لحظه مکث کرد. مرد چهارشانه صورتش بیحالت بود.
- من سمت چپ بودم و بین هر کدوممون تقریبا دو متر فاصله بود. قرار شد از سمت راست به نوبت آتیش کنیم.
هردو دستش را روی سرش گذاشت و با کف دستهایش اطراف سر را لمس کرد.
- یه اتفاق خيلي خاص افتاد. خودمم هنوز نمیفهمم چی شد. اولی سرش رو آورد بالا و شروع کرد به تیراندازی. تیر وسط پیشونیش خورد و پرت شد عقب. دومی سرشو خیلی آروم آورد بالا که تیر بزنه، در جا پخش زمین شد. زبونش یک متر زده بود بیرون. فکر کن. یه صورت پر از خون که زبونش بیرون زده. یه لحظه حس کردم وسط یه فیلم جنگی کمدیام. قسم میخورم همین حالو داشتم. حتی حس کردم صدای مسلسل هم یه ریتم طنز به خودش گرفته. بعد تا حد مرگ خندم گرفت و از روی تپه، قل خوردم پایین. سه نفر پخش زمین بودیم. دو نفر از تیر خوردن و من از خندیدن.
کمی مکث کرد و به آتش خیره شد. بدون اینکه چشم از آن بردارد حرفش را ادامه داد.
- من نفر آخر بودم، که در حالت معمولی، باید سرمو میاوردم بالا، تیراندازی میکردم و احتمالا تیر میخوردم. انگار يه نویسنده، اینو نوشته بود. اما من بلند نشدم و ریدم تو فیلمنامه. حتی یه لحظه حس کردم، فرمانده، پشت دوربین فیلمبرداری نشسته و داره هدایتش میکنه. همونطور که افتاده بودم، داشتم حسابی ریسه میرفتم و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. حس عجیبی بود. مثل اینکه توی یه مجلس رسمی از گوزیدن صاحب مجلس منفجر بشی.
لبهایش صاف شد و ته ماندههای خندهاش محو شد.
- اونجا بود که فرمانده افتاد به جونم. مثل سگ کتک میخوردم. عین خر میخندیدم. هر چه بیشتر میخندیدم، بیشتر کتک میخوردم. حس کردم اینم شاید جزئی از فیلم باشه اما کارگردان زیادی جدیش گرفته. بعد که فرمانده خسته شد و ولم کرد، یه لحظه چشمم افتاد به جنازهها. انتظار داشتم کارگردان کات رو بگه و جنازهها بلند شن. انگار که واقعا فیلم باشه. اونجا بود که در حد مرگ ترسیدم و توی اون آفتاب داغ، بدنم یخ کرد.
چشم از آتش برنداشته بود و ديگر لبهایش نمیجنبید. مرد چهارشانه به حرف آمد.
- سر در نمیآرم.
- قبل از جنگ فکر میکردم کلی تجربه عالی میتونم تو جنگ کسب کنم، مثل همينگوي. اما همونجا بود که فهمیدم جای من اینجا نیست. من به درد اتفاقهای ملموس و واقعی نمی خورم. نمي تونم به بحرانها اينقدر نزديك باشم. من آدم داستانم. بعد رفتم روی جنازههاشون و زار زدم. خودم رو نمیبخشم که مثل یه حیوون به جنازههاشون خندیده بودم.
مرد چهارشانه، چشمهایش درشت شده بود و ابروهایش بالا بود. مرد تاس، خم شد و یکی از چوبهای کنار آتش را بالا آورد. آن را نزدیک چشمهایش گرفت. آتش کوچکی سر چوب، در جریان بود. چشمهایش برق میزد. چوب را چند بار بالا و پایین برد و با چشمش آن را دنبال کرد. بعد آن را دوباره وسط آتش انداخت. کف پاهایش را به لبه صندلی گرفت و دستها را دور زانوها پیچید. چند دقیقهای بود صدای تیر به گوش نمیرسید و فقط سروصدای سوختن چوب، فضا را گرفته بود. به مرد چهارشانه نگاه کرد.
- درسته كه بيخيالم و دیگه هیچی برام اهمیت نداره اما واقعیتش اینه که نمیخوام بمیرم. حداقل حالا نه.
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد.
- توام نمیخوای. فقط حالا هیجانی شدی. کیه که واقعا بخواد بمیره؟
مرد چهارشانه پاهایش را کاملا دراز کرد و چیزی نگفت. به آتش و یا مرد تاس خیره شده بود.
- کلی آرزو دارم.
مرد تاس به مرد چهارشانه نگاه کرد که هیچ جوابی نمیداد. باز خودش ادامه داد.
- تو چه آرزویی داری؟
- توام وقت گیر آوردی؟ چیزی به ذهنم نمیرسه.
- بیخیال، فک کن من میخوام بکشمت و قراره قبل از کشتنت یه آرزوتو برآورده کنم.
مرد تاس خندید و بعد از او، مرد چهارشانه نیشخند زد.
- تو مثل اینکه واقعا نمیفهمی ما الان کجاییم و وقت این حرفا نیست.
- میگی چیکار کنم؟
مرد چهارشانه فقط سرش را به علامت ندانستن تکان داد.
- وقتی فرار کردم. انگار یه زندگی جدیدو شروع کردم. یعنی شرایطی بود که کاملا مرگ رو جلوی چشمم دیدم، چون هر لحظه احتمال مرگم میرفت، حالام همینطوره. اينو پذيرفتم.
- تو که گفتي به هیچ قیمتی نمیخوای بمیری.
- معلومه که نمیخوام. اما یه کله خر احساساتيام. تو بحرانها دلقک میشم و دیگه هیچ چیزی به غیر از لذت بردن از اون لحظه، برام مهم نیست. حتی اگه بدونم یه ساعت دیگه میمیرم.
- من از هیچ کدوم از کارای تو سردر نمیآرم. نگفتي چطور سر از اینجا در آوردی؟
- نمیدونم، فقط اینو میدونم که راه برگشت ندارم. قید همه چیو زدم. حالا هم هر لحظه دارم بازی میکنم. با تو، با خودم، با همه چی. فقط میخوام خوش باشم.
کمی مکث کرد و دو دستش را روی پیشانی و چشمهایش گذاشت. بعد دستش را پشت گردنش قلاب کرد.
- اما اگه بتونم برم هند، عالی میشه. نگفتی تو کسیو سراغ داری؟
- حرفات برام جدیده و همینطور عجیب.
مرد تاس، با پای راستش کمی چوبهای مقابلش را هل داد تا زیر شعلهها بروند.
- واسه هند هم شاید بشه از راه دریا با کشتی باری رفت. اما تو این شرایط خیلی سخته.
مرد تاس بدون توجه به حرف مرد چهارشانه گفت:
- نگفتی چه آرزویی میکردی قبل مرگت؟
- خب، حالا که انقدر اصرار داری. اگه مجبور باشم یه آرزو بکنم. آرامش و خوشبختی خانوادم رو میخوام.
مرد تاس، اخمهایش توی هم رفت و لگد زد به چوبهای مقابلش.
- گندت بزنن. این آرزوهایی که، ازشون ریا و ازخودگذشتگی میباره، حالمو به هم میزنن. تو هیچ چیزت به یه آدم زنده نمیخوره.
مرد چهارشانه لبخند زد و دوباره به پنجره نگاه کرد.
- خب مثلا تو چه آرزویی میکردی آقای زنده؟
- خب خیلی چیزا هست که دوست دارم تجربه کنم، مثلا یکیش اینه که پولدار شم و برم فرانسه و تمام روز، تو کافههای پاریس بشینم و داستان بنویسم.
دستهایش را مقابل سینهاش قلاب کرد و زل زد به بالای دیوار روبرویش.
- بعد برم قبایل سرخپوستی رو ببینم. کلی باهاشون عکس بندازم و زبانشونو یاد بگیرم.
آرنجهایش رو روی زانو گذاشت و کمی به جلو خم شد.
- و دیگه اینکه میخوام قبل مرگم، برای یه بارم که شده، با یه خانوم عشقبازي كنم. اونم با چشمهاي بسته.
چشمهایش را ریز کرد و باز ادامه داد.
- یه زن ترجیحاً سرخپوست، سی، سیوپنج ساله. میخوام اون صدای سرخپوستیشو دربیارم.
نیشخند زد. مرد چهارشانه، سرش را تکان داد و بلند خندید. مرد تاس کمی مکث کرد و نگاهی به پنجره انداخت. هوا کاملا تاریک شده بود. دوباره رو کرد به مرد چهارشانه که به زمین خیره شده بود.
- چی داری تو کیفت؟
- لوبیا و ماهی.
- دارم از گشنگی میمیرم. یه لوبیا رد کن بیاد فکر کنم دو روزه چیز درست و حسابی نخوردم.
کوله را باز کرد و یک کنسرو لوبیا قل داد. مرد تاس به زور چاقو، گوشهي كنسرو را باز كرد. لبه قوطی را به دهان چسباند و سرش را بالا برد. مرد چهارشانه، تمام این مدت، خوردن مرد تاس را تماشا کرد.
- تو چرا نمیخوری؟
- گشنم نیست.
- یه حرفی بزن حال کنیم.
- حال كنيم؟
دوباره کمی کنسرو را سر کشید و با دهان پر گفت:
- ميگم كه... تو اگه الان اسلحه داشته باشی منو میکشی؟
غذایش را قورت داد. مرد چهارشانه، به زور لبخند زد، دراز کشید و آرنجش را به زمین تکیه داد.
- شک نکن.
- برو گمشو.
موقع حرف زدن، کمی روغن، از دهانش بیرون پاشید. مرد چهارشانه، باز لبخند زد.
- حالا میخوام یه چیزی بهت بگم بسوزی.
همانطور که با کنسرو ور می رفت ادامه داد:
- اسلحه من، تیر نداشت.
نیشش باز شد و مرد چهارشانه ابروهایش را بالا برد.
- دروغ میگی.
- رودست خوردی. قبلش که فهمیدم داری میای. اطمینان داشتم که کشته میشم اما ریسکمو کردم.
- پس حسابی خرشانسی آوردی.
- آره از همه جا شانس آوردم.
مرد چهارشانه دست را چند بار روی کولهپشتی زد و گفت.
- اما من یه کلت دارم.
مرد تاس، سرش را بالاتر آورد و نیشش را بست. مرد چهارشانه، زیپ کولهاش را باز کرد. دست توی جیب پشتی انداخت و یه کلت کوچک را درآورد. مرد تاس رنگش سفيد شد و داشت اسلحهاش را آماده میکرد، که دید مردچهارشانه، کلت را افقی و به بغل گرفته. اسلحهاش را حركت نداد.
- شرط می بندم تیر نداره.
مرد چهارشانه، بالای سر مرد تاس را نشانه گرفت و شلیک کرد. مرد تاس سرش را پایین آورد و دستهایش را روی سرش گذاشت.
- کثافت چیکار میکنی؟
مرد چهارشانه خندید و کلت را توی دستهایش جابهجا کرد. مرد تاس داد زد.
- تو دیوونهای.
- کی به کی میگه.
مرد تاس بدون اینکه نگاهش را از مرد چهارشانه بردارد، با یک دستش اسلحه روی شانهاش گذاشت. چند دقیقه به سکوت گذشت. مرد چهارشانه داشت کلتاش را برانداز میکرد.
چشمهای پدر قرمز شده بود. نفسهای عمیق میکشید و بدون مکث حرف میزد.
- فقط کافی بود توی اون اتاق نیمه تاریک، غافلگیرش کنم و تو یک لحظه، سرشو نشونه بگیرم. دیگه همه چی تموم میشد و میرفتم پیکارم. اما توانشو نداشتم. مخصوصا اون لحظه که مثل یه بچه، داشت کنسروشو سرمیکشید. نمیدونستم داره به چی فکر میکنه. شاید اونم داشته به این فکر میکرده که میتونه از شرم راحت شه. حس کردم این سکوت از آخر، کار دستمون میده. تا اینکه خودش دوباره حرفو شروع کرد.
- ببینم، تو تا حالا عراق رفتی؟
مرد تاس، دست از سر کنسرو برداشت و آن را کنار پایش گذاشت.
- من نه، اما پدرم تعریف می کنه وقتی جوون بوده، یه دوست عراقی داشته که گاهی باهاش عراق میرفته.
هر دو دوباره مدتی ساکت شدند. تا اینکه مرد تاس دوباره حرف را شروع کرد.
- اگه پدرت توی یکی از سفراش به عراق، موندنی میشد. حالا تو بر علیه کشورت میجنگیدی، درسته؟
مرد چهارشانه، ساکت ماند.
- یا اگر من ایران به دنیا میومدم، اونوقت، حالا باید خشابهامو سمت عراقیا خالی میکردم.
- که چی؟
- حالا فک کن همین الان این اتفاق افتاده و من ایرانیام و تو عراقی. معادله هیچ فرقی نمیکنه. میکنه؟
- منظورت چیه؟
- فقط دارم سوالایی که تو ذهنم میادو سر و سامون میدم.
- چی باعث میشه چنین سوالایی بپرسی؟
- این فکر که من و تو دشمنیم. من همین الان میتونم تو رو بکشم. یه آدم رو. با تمام دنیاش.
کمی مکث کرد.
- محض اینکه، شناسنامههامون با هم تفاوت داره. وگرنه به تصمیم پدرامون میتونستیم اهل هر کجای این دنیا باشیم و به طرف مقابلمون شلیک کنیم. مثلا اگه ترکیه دنیا میومدم، شاید حالا نامزدم بغلم نشسته بود و داشتم ميبوسيدمش.
مرد چهارشانه با ابروهایی درهم، به روبرویش نگاه کرد. بین ابروها و پیشانی مرد تاس چین افتاد و پشت گردنش را با دست مالید.
- شرط میبندم بیشتر این آدما اصلا نمیدونن دعوا سر چیه. هنوزم نمیگیری چی میگم؟ نه؟
- چرا، خب این قانون جنگه دیگه. تو زیادی رویایی فکر میکنی.
- من نتونستم هنوز باهاش کنار بیام.
- یعنی تو در هیچ صورتی یه آدم رو نمیکشی؟ حتی اگه دشمنت باشه؟
- من هیچوقت دوست ندارم دنبال جنگ بدوام. فقط کشتن رو زمانی موجه میدونم که تو یه جا نشستی و اگه نکشی، تو میکشنت. فقط خودتو.
مرد چهارشانه، دستهایش را روی زانو قرار داد و به زمین پیش رویش زل زد. بدون اینکه به مرد تاس نگاه کند، گفت:
- تو خیلی آرمانی فکر میکنی، واقعیت رو با داستان اشتباه گرفتی.
- توام زیادی انقلابی فکر میکنی. هیجانی و جو زده.
هردو، به زمین زل زدند و چند دقیقه به سکوت گذشت.
پدر کمی مکث کرد. برای چندمین بار دست روی سرش کشید، موهایش کاملا به هم ریخته شده بود. دوباره ادامه داد.
- حرفاش گیجم کرده بود. دوست نداشتم حس کنه دارم بهش حق میدم یا گیج شدم. هر چند لحظه هر دومون ساکت میشدیم. فکر میکردم حرفامون داره ته میکشه و باید کمکم قبول کنیم یه حرکتی انجام بدیم و از این وضعیت دربیایم. اسمشو پرسیدم. وقتی اینو گفتم اخماش باز شد، انگار بهترین سوال دنیا رو ازش پرسیده باشم.
مرد تاس، اخمهایش باز شد و کمر خمیدهاش را راست کرد و دوباره به پشتی صندلی چسباند.
- اسمم؟ داستان داره.
- بازم داستان؟
خنده آرامی کرد و ادامه داد.
- میدونی، بهترین داستانم در مورد یه قبیله سرخپوستیه. رئیس قبیله با افرادش توی جنگل، به یه پسر بچه سفید پوست برمیخورن که روی یه تنه درخت، بین پتو پیچیده شده. رئیس قبیله میره جلو و دستهای مشت کرده بچهرو میبینه. بعد روی تنه درخت، بلندش میکنه و رو به افرادش، بلند فریاد میزنه. "ایستاده با مشت." دوستامم، ایستاده با مشت صدام میزنن.
این را که گفت، نیشخند زد و دوباره ادامه داد.
- یک جورایی حس نزدیک و خوبی به شخصیت ایستاده با مشت دارم. فکر میکنم من همون شخصیتم. منم از گذشتهم چیز زیادی نمیدونم و میشد اهل هر کجا باشم. شایدم اصلا من یه سرخپوستم. يه سرخپوست دربهدر.
- انگار واقعا عاشق سرخپوستایی؟
- دقیقا، پسره وقتی بزرگ میشه، حس میکنه با همه آدما...
ناگهان حرفش را قطع کرد.
- توام شنیدی؟
- چیو؟
- یه چیزی انگار خورد زمین.
- چیزی نشنیدم.
مرد تاس اسلحه اش را دستش گرفت و با نوک پنجه به سمت دروازه رفت. پشت در ایستاد و به مرد چهارشانه اشاره کرد.
- کلتتو آماده کن.
مرد چهارشانه بیحرکت مانده بود و دستهایش میلرزید. هر دو به چشمهای یکدیگر خیره شده بودند و کوچکترین حرکتی نمیکردند.
- زل زده بود تو چشام، دوباره گفت، "معطل چی هستی؟" انگار فراموش کرده بود کجا هستیم. تمام بدنم سرد شده بود.
چشمهای پدر تا جایی که میتوانستند بزرگ شدند. کمرش را صاف کرده بود و کمی جلوتر آمده بود. هیچوقت ندیده بودم اینقدر دچار هیجان شود و حسش را با اعضای صورتش نشان دهد. قبلاً فکر میکردم، اصلا حس ندارد. اما کمکم متوجه شدم، هیجانش را پیش چشم دیگران بروز نمیدهد. این مساله، بعد از مرگ مادر، به من ثابت شد. در طول مراسم تدفین، حتی خم به ابرویش نیاورد و قطره ای اشک نریخت. اما فردای آن روز، دو چیز در خانه تغییر کرده بود. انگشتهای شکسته و باندپیچی شده دست پدر، و چند گودی، روی دیوار گچی اتاقش. سفیدی چشمهایش تقریبا قرمز شده بود. دوباره با همان هیجان چند لحظه قبل ادامه داد.
- کمی که گذشت، رنگش پرید. انگار اون لحظه، تازه فهمید چه حرفی زده. ازم خواسته بود آماده باشم تا اگه کسی اون بیرون بود بهش شلیک کنم. به بچههای خط خودمون. حتی نمیتونستم نفس بکشم. یک لحظه حس کردم نزدیکترین دوستمه.
مرد تاس نگاهش را از مرد چهارشانه گرفت و اسلحهاش را روی دستش آماده کرد. سر اسلحه را به سمت در گرفت و نرم نزدیک شد. قبل از اینکه به در فشار آورد، در به تندی باز شد و یک سرباز، داخل اتاق قدم برداشت. تا به خودش بیاید و اسلحهاش را آماده کند، مرد تاس کمی عقب رفته و به سینه سرباز شلیک کرده بود. تفنگ از دست سرباز افتاد و نقش زمین شد. مرد تاس با چشمهای بزرگ شدهاش، به مرد چهارشانه نگاه کرد که دهانش باز مانده بود و به سرباز نگاه میکرد. سرباز زخمی بین ورودی افتاده بود و تکان میخورد.
- سرباز داشت دست و پا میزد و من ذرهاي تکون نمیخوردم. یه لحظه فکر کردم منم عراقیام. یه عربم. يه سرخپوست. حس کردم باید به عرب بودنم افتخار کنم. احساس غرور بهم دست داد. تند و تند نفس میکشیدم. اما هیچ کاری نکردم، فقط نگاه کردم.
مرد تاس، از جایش تکان نميخورد. فقط به مرد چهارشانه نگاه ميکرد. با لکنت گفت:
- م..م..من نمیخواستم.
آتش کم فروغ شده و اتاق را تاریکتر کرده بود. از توی راهرو، صدای پوتینی آمد که داشت میدوید. مرد تاس نگاهش را از مرد چهارشانه گرفت و با نوک پنجه سریع به سمت در رفت. کنار جنازه نشست و پشت به مرد چهارشانه، تفنگش را آماده کرد. مرد چهارشانه کلتاش را با دستپاچگی از توی کولهاش درآورد و با وجود لرزش دست، آن را به سمت مرد تاس گرفت.
- ایستاده با مشت، یکی از سربازامونو کشته بود و حالا داشت برای دومی آماده ميشد.
پدر از فرط هیجان، چانهاش میلرزید و لحنش شکننده بود. صورتش را چند لحظه با دستهایش پوشاند. بعد دستها را روی زانو گذاشت و به حرفش ادامه داد:
- باید چیکار میکردم؟
سوالش را طوری پرسید که انگار به دنبال جواب نیست. چشمهایش بیش از حد بزرگ شده بودند. همه بدنش میلرزید. دوباره ادامه داد:
- انگار سختترین امتحان دنیا بود.
صدایش آرامتر شد اما بغض داشت. انگار نمیتوانست ادامه دهد. سرش را به سمت پنجره چرخاند. ماتم برده بود و نمیدانستم چه واکنشی باید نشان بدهم.
- چیکار کردین؟
نگاهش را از پنجره گرفت و سمت من چرخاند. قلبم داشت از هیجان میترکید. بدون اینکه حرفی بزند فقط توی چشمهایم زل زد. دوباره پرسیدم.
- زدینش؟
- اگه... اگه تو بودی چیکار میکردی؟
از سوالش جا خوردم. خودم را کمی جابهجا کردم تا فرصت فکر کردن داشته باشم. چند نفس عمیق کشیدم.
- من نميدونم. چرا از من مي پرسين؟
- چون میخوام نظر تو رو بدونم
به خودم مسلط شدم و سعی کردم قاطع حرف بزنم.
- خب معلومه، حتما ميزدمش.
تقریبا سرم داد کشید.
- حتی با وجود اینکه قبلش با هم حرف زده بودین و مثل یه دوست، نزدیک شده بودین؟
- آره، به هرحال اون دشمن بوده.
- یه عرب رو؟ هم نسل خودت رو؟ يه سرخپوست رو؟
- من يه سرخپوست نيستم بابا. اينا دليل نميشه.
صدایم را کمی بلند کردم. هیچ حرفی نزد و به زمین چشم دوخت. تند تند نفس میکشید انگار که قبلش در حال دویدن بوده. نتوانستم دوام بیاورم. ازش پرسیدم.
- اون لحظه چیکار کردین؟
سرش را آرام بالا آورد و به سقف خیره شد. به عقب تکیه داد و هر دو دستش را توی موهایش برد. اما هیچ جوابی نداد.
- بهش شلیک کردین. نه؟
- تو هنوز بچهای، هیچی نمیفهمی.
- بابا؟ جواب منو بدین. حتما اون رو کشتین؟ دشمنتون رو! آره بابا؟
دستهایش را پایین آورد و راست شد. توی چشمهایم نگاه کرد. چشمهایش قرمز و خیس بودند. انگار که بخواهد چیزی را التماس کند.
- بسه!
- بابا، دارم ازتون سوال مي كنم.
دوباره جواب نداد. چشم ازم برداشت و صورتش را توی دستهایش پنهان کرد. در همان حالت داد کشید.
- برو بیرون.
صدا از زیر دستهایش بمتر شده بود. شانههایش میلرزیدند. باورم نمیشد که به چنین حالی بیفتد. اصرار نكردم. ترسیدم که از کوره در برود. از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. بعد از آن، با اينكه به شدت ذهنم را مشغول كرده بود اما هيچ بحث ديگري بينمان اتفاق نيفتاد و من هم اصرار نداشتم حرفش را پيش بكشم. حالا يك روز از دفنش مي گذرد و من هنوز جرئت نكردهام داخل اتاقش شوم.
شهريور 1391