گاهی دلم برا ی قایقی که مرا آورد تنگ میشود
![]() |
آزیتا قهرمان |
و اینجا شاهدم برابر پلک های زمستان
همین آسمان کهنه است
و چمدانی که نیم رخ آبی مرا پنهان میکند
شعر خوانی که تمام شد توی سالن نماندم . هر چه دور و بر را نگاه کردم هیچکس به چشمم آشنا نبود. راه افتادم سمت در خروجی. داشتم از پله پایین می آمدم که یادم افتاد شنلم در کتابخانه جا مانده. هنوز به پله چهارم نرسیده، دیدم مردی از وسط شلوغی جمعیت با عجله دارد به سمت من بالا میآید. با دست اشاره کرد . ایستادم. حالا من روی پله دهم بودم و او روی هفتمی. دستش را آورد جلو .خب، منهم دستم رابی اختیار دراز کردم. اما به جای دست دادن انگشت کوچکم را محکم گرفت . زل زد ه بود به چشم هایم . بعد سرش را یکباره طوری نزدیک آورد؛ انگارکه بخواهد چیز مهمی را درگوشی بگوید .با گیجی سرم را آوردم پایین تر . نمی فهمیدم چه میگفت. شبیه یونانی ها بود. چشمانی سیاه داشت و صورتی آفتاب سوخته. زبانش عجیب و غریب بود. سرم را تکان دادم و به سوئدی گفتم :" ببخشید من نمی فهمم چه می گویید !" دوباره سرش را نزدیک تر آورد و شاید دوباره همان کلمات را اما به زبانی دیگر تکرار کرد . به انگلیسی گفتم: "نمی فهمم ". آنوقت مرد به لهجه غلیظی که نمیدانم مال کجا بود ؛به انگلیسی گفت : "من دیدم که شما آن جا هستید ؛باید با من بیایید تا نشانتان دهم ". فکر کردم مست است یا ادای این فالگیرهای پیشگورا درمی آورد . خواستم رد شوم . جلوی راهم را بسته بود و همان طور انگشت کوچکم را محکم گرفته بود و ول نمی کرد. "باید با من بیایید". هنوز جوابش را نداده بودم که دستم را کشید . تا به خودم بیایم ، دیدم در خیابانیم وآنقدر سریع راه می رود که باید بدوم تا به گرد او برسم. فرز به سمت راست پیچید و بعد خیابانی دراز که شیب تندی داشت . . دوباره یادم آمد که: شنلم !. هنوز چیزی نگفته بودم که شنل را انداخت روی شانه ام و ذستم را توی دستش گرفت. از کوچه هایی تنگ داشتیم رد میشدیم . ساختمان ها ی آجری ؛ خانه هایی قدیمی و ویران .آسمان منظره دلگیری داشت. دیوار ها کثیف و دود زده بودند. کف خیابان روی سنگ ها؛ جسد آدم ها؛ سگ و گربه های مرده افتاده بود .بعضی هنوز نفس می کشیدند؛ دست و پا میزدند. زنی ناله کنان سرش را کمی بالا آورد . کمک می خواست .پاهایم سست شده بود . مرد بازویم را گرفت و مرا کشید. فریاد زد: نایست؛ تندتر بیا ... ! . سعی کردم ؛ تندتر بدوم. بعد جایی آن دورها ؛ چشم انداز دشتی پوشیده از برف روبرویمان ظاهر شد. داشتم نفس نفس می زدم . کلبه ای سیاه آنجا بود . روی بامش بادنمایی شکسته وتکدرختی خشکیده کنار نرده ها ی سوخته . زن جوان وتنومندی از پشت پنجره ما را تماشا میکرد . دوید و در رابه رویمان باز کرد . بلند فریاد زد : آمدند . زبان آنها را می فهمبدم ؛ انگار سال ها به این زبان حرف زده بودم . نامه نوشته بودم. خواب دیده بودم . مردی جلو آمد و مرا در آغوش گرفت . صورتش پیر و شکسته بود و رد زخم روی چانه اش برایم آشنا . زنی کنار اجاق ایستاده بود وگهواره چوبی را تکان می داد . مرد یونانی دست به سینه کنار در ایستاد و ما را تماشا می کرد . بعد ناگهان مرد پیرروبرویم زانو زد. دسته ای از نوک موهایش را با خنجر بربد و به آرامی کف دستم کذاشت .بی اراده مو ها را به سمت لب هایم بردم . می خواستم نعره بزنم .میدانستم این موهای سفید چیده و این سکوت سنگین چه معنایی دارد !. یکباره دکمه لباسم با صدایی گوشخراش روی کف زمین افتاد ؛ قل خورد و رفت تا نزدیک پنجره درگوشه ای تاریک . زن رفت و دستمالی سفید آورد . موها ی مرد را از من گرفت و در آن پیچید. صدای مرد پیر را میشنوم : "امیدی نداشتم دوباره هم را ببینیم ".زن میرود شمشیر مرد را می آورد و به دستش می دهد ..پسرکی پوستینش را برا ی او می آورد .در همان فاصله ی کوتاهی که در کلبه ایستاده ایم ، برف سنگینی پشت در را پوشانده . همه به سمت در رفتیم ، در را هل می دهیم ؛ در باز می شود.مرد می رود .ما همه برمیگردیم و در سکوت به شعله ی آتش اجاق نگاه می کنیم . صدای زوزه گرگ ها می آید. چشم هایم سنگین است. چقدر خوابم میآید .
درخت روبرویم برگ های سبز و پهن دارد صدای ولوله گنجشک ها را میشنوم . زیر پایم فرشی از برنج های رنگی، روی زمین را پوشانده . هوا بوی سروهای کشمیر را میدهد .عطرگل های درخت یاسمن. مردی که طبلا می زند موهای بلندی دارد تا پشت کمرش . دود عود و بخارصندل حیاط معبد را پر کرده .زن آوازخوان با دلخوری نگاهم می کند . سیتارش را روی مخده می گذارد و از پیاله ی سفالی دو جرعه آب می نوشد . امروز هفتادو سومین روزی است که در معبد " بهارچاندرا "خدمت می کنم . تا جشن "هولیکا " سی و هفت روز دیگر باقی است . زن سیتارش را برمی دارد و با لحن کشداری میگوید : " پروانه" . شروع به رقصیدن می کنم . صدای خلخال پاهایم ساز را دنبال میکند ، باید طوری انگشت پایم را تکان بدهم که پاشنه ام فرز بچرخد ونقش پروانه ای روی برنج ها بیفتد ؛ طرح دو بال گشوده با کوبیدن پاهایم روی برنج ها ی نارنجی و زرد کامل شود ؛ انگار پروانه ای را بر زمین میخکوب کرده باشند . بعد باید بایستم و در جا دور خودم بگردم ، شبیه پروانه ای که روی شکوفه ها ی انار پرپر می زند . آهنگ قدم هایم باید به ظرافت لرزش بال سنجاقک ها در ماه اشوین باشد ومردمک چشم هایم مثل شبنمی روی برگ های خیس. چند باردور خودم می چرخم . انگشت هایم را به هم میدوزم ، زن نوازنده راضی نیست . دوباره ساز را زمین می گذارد وبا تشر داد میزند : "آبشار" . بدنم را به سمت بالا می کشم . دستهایم مثل قله ی کوهی بالای سرم قفل میشوند . پلک هایم را مدام می بندم و بازمی کنم. بسرعت پا می کوبم .مثل صدای چکیدن قطره های آب در کاسه مسی . احساس می کنم بارانم . قطره های آبم . می چکم . در گل و لای فرو میروم .زن می خواند و مرد حالا فقط با نوک انگشتش طبلا می زند، چک چک چک ....دوباره ضرب پاهایم تند می شود شبیه صدای ابشار ؛ یکنواخت ؛ تند و ریزان . زن به رضایت سرش را تکان می دهد . ساری از عرق تنم خیس شده . له له می زنم . پسرکی لاغر برایم پیاله ای آب می آورد .زانویم دارد میلرزد . پشتم تیر میکشد. زن دستهایش را دوباره به هم می زند و می گوید :"طاووس" . دارم از حال می روم . می افتم .سرم را می گذارم روی برنج ها ، دیگر نمی توانم بلند شوم . دهانم قفل شده . ازلای چشم هایم نگاه می کنم .مردی که طبلا میزد دستش را روی شانه ام گذاشته ومرا هی تکان میدهد , آب را میپاشد روی صورتم وبه اسمی عجیب مرا صدا میزند : سیتا ، سیتارا .
خاک ؛خاک ؛ خاک ! همه دورو برمان فقط خاک است . سه شبانه روز،با نفسی حبس کرده ؛ بی صدا با ناخن و چاقو زمین را میکندیم . مادرم تاقچه هایی در زمین گود کرده . همه ی بارفتن ها و ابریق ها ، تنگ های سرخ شیشه ای و بشقاب های لعابداری که طاهر رویشان با آب طلا دعا نوشته و نقش مرغ و برگ ِگل کشید ه؛ همه ی کتاب ها و بنچاق باغ های انگور ؛ همه را آورده ایم اینجا ؛ توی زیر زمین ، تا مخفی شان کنیم . مادر صندوق چوبی را باز می کند و همه جواهرات ؛ مهرو خِفتی و النگوها را دوباره در نور باریکی که از شکاف سقف می تابد ، نگاه می کند . انگشتر یاقوتش را درمی آورد و می بوسد . دستبند وسکه های نقره را توی جعبه می گذارد. با دو بافه ی دراز موها روی گوشواره فیروزه ام را می پوشانم ، تا مادر آنها را نبیند . اول ماه تموز است و نفس کشیدن سخت . فرصت زیادی نمانده . شمس الدین و طاهر پیک فرستاده اند که مغول ها تا نزدیکی شهر رسیده اند . مادر می گوید دوباره برمی گردیم و همه چیزهایمان را برمی داریم ، اما حالا اگر نخودی حتی به همراه داشته باشی، مرگت حتمی است ، چشم طمع به باقی اش دارند ، بهتر است سبکبار باشیم . قرار است شبانه به سمت چاه کبود راه بیفتیم بعد در قلعه چنار بمانیم .ازآنجا دوازده شبانه روز راهست تا شارستان، طاهر آدم فرستاده تا همراهمان شود . چیزی به غروب نمانده . مادر تاقچه ها را با خاک پر می کند . هنوز به آخرین طبقه نرسیده که بشقاب لعاب دار سبز توی دستش شروع میکند به لرزیدن . آسمان غرمبه میزند . سقف فرو می ریزد . زمین دهان سیاهش را باز می کند ، مادر هوار می کشد ، زلزله ؛ زلزله ... دستش را دراز کرده تا مرا بگیرد .خاک عین باران می بارد و می بارد .هر کدام به سمتی پرتاب می شویم ؛ زمین دارد میجنبد وازهم میشکلفد ؛ هردو در تاریکی فرو می رویم .بعد از زیر حاک و سنگ ها به صدای ناله ی هم گوش می دهیم .یک روز ؛ دو روز ؛ سه روز ... تا وقتی صدای فریادها ی کسی می آید . شمس الدین دارد صدایمان میزند. تنها انگشتم که از خاک بیرون است و جریان هوا را حس میکند تکان میدهم و برای دهمین بار بی هوش میشوم .
مرد یونانی دوباره می گوید : "باید با من بیایید ؛ شما آنجا بودید "به هر مکافاتی او رااز روی پله هل می دهم تا پایین بیایم . به سمت چپ می پیچم .. میخواهم بروم شنلم را بردارم . او هم به دنبالم می آیدو می گوید :"لااقل فقط به اندازه ی زمان نوشیدن یک فنجان قهوه که وقت هست ...!؟ " .میرویم گوشه کافه ی پایین جایی پیدا میکنیم . می نشینم روبرویش . می گوید : "ترسیدید ! چرا نیامدید ؟" . میگویم:" آمدم همه چیز را دید م؛ خب که چی ..!
می گوید: "حتی افتادن دکمه ای می تواند سرنوشت آدم را عوض کند مگر نه ؟ حالا چه برسد به اینکه آدمی از تو خواهش کند چند قدم با اوبیایی تا جایی را به تو نشان دهد ؛ یک جای خیلی دور در این نزدیکی . چیزی نگفتم . خم شد و کارت ویزیت آبی رنگی را به سمتم گرفت . آهسته می گویم : "برای آدم های هزار ساله چه چیزتازه و جالبی وجود دارد و آن دکمه به هر حال چیزی را درگذشته ی آدم که نمی تواند عوض کند ؛ میتواند ؟" . سرش را جلو آورد و آهسته با صدایی تمسخر آمیز پرسید : " واقعا مطمئنید ؟" بلند شدم ، شنلم را بپوشم و بروم . خواستم دکمه هایم را ببندم ؛ دیدم دکمه سوم شنلم افتاده .مرد دست کرد توی جیبش؛مشتش را بالا آوردوبا خونسردی گفت : "راستی داشت یادم میرفت " و دکمه ی سیاه را گذاشت روی میز . چند ثانیه هاج و واج ایستادم به تماشای دکمه سیاه . هنوز ساعت هفت بود . دوباره برگشتم و سرجایم رویرویش نشستم و او یک قهوه دیگرسفارش داد .