روایت خانم جان
![]() |
آزیتا قهرمان |
خانمجان میگوید مظفر دایی همان سالی به دنیا آمد که سنگ کوه ترک خورد و باد درخت های باغ را دزدیده بود . شب ها سرت را که می گذاشتی زمین؛ صدای هوهو میامد .اما خانمجان تو گفتی وقت انگور ها بوده ؟ بعله ؛ قدیم زمستان ها آنقدر طولانی میشد که میچسبید سرش به ته تابستان . پس کی آقا مظفر رفته بود استانبول پیش سید جلیل ؟ سال تگرگ ؛ قشون روس رسیده بود تا پشت دروازه قزوین . خدا لعنت کند اسماعیل را که قارمان میزد؛ شده بود دیلماج روس ها . آقا مظفر سبیل گذاشته بود عین پیشه وری ؛ شبانه رسید که مادر حلالم کن . شب تا صبح زیر کرسی ناله کرد. دستش مویه کرده بود؛ مومیایی بستم . آمده بود به هوای خداحافظی؛ گلین را ببیند . پیغام فرستادیم خانه مشدی ؛ دیگ و قلف را ؛ برسانید که مهمان داریم . گلین که آمد؛ نشست پله کرسی . آقا مظفر توی صندوقخانه از پشت سوراخ گلدوزی های پرده سیر تماشایش کرد ؛ وقت نماز شام بود.پس چرا جلو نیامد خانمجان ؟ طاقت نداشت چشم به چشم دختر بیندازد . گلین که رفت . دیدم صدا میاید . رفتم ؛ دیدم دراز کشیده ؛کف صندوقخانه ؛ دهن قفل؛ رنگ عین گچ به پشت افتاده بود . از شهر دکتر ارمنی آوردیم . بحمدالله خوب شد. نشست ترک اسب رفت تا تبریز بعد یکی خبرش را از باکو آورد خطش را نشان داد ؛چند سکه نیکلا فرستاده بود برای خرج عروسی . خانمجان ؛ بعدش چی شد ؟آمدند که گلوله خورده نزدیک نخجوان ؛ بیوک خان ؛ قسم خورد خودش دیده . از داغ گلوله از اسب افتاده بود . شب زمستانی ؛ دره ها پر از برف ؛ سوز چله بزرگ . همان سال گرگی . حیوا ن ها از گرسنگی میزدند به آغل و پشت در خانه ها زوزه میکشیدند .امیر بگ فقط ؛ ساعتش را آورد باهمان زنجیر نقره ای که سوغات عطا خان بود از تاشکند . مظفر راه میرفت و زنجیر ساعتش آویزان از بغل تاب میخورد . اینجا کسی ساعت نمی دانست چی به کیست .همه راه میافتادند دنبالش ساعت میپرسیدند . در خانه را بی وقت میزدند تا ساعت بپرسند . سر سال یک چرخ خیاطی سینگر هم برای گلین راهی کرد . خانمجان ؛ پس کی بوده آقا مظفر بعد اعدام عطا خان آمده توی صندقخانه چند ماه قائم شده ؛تا وقتی تریاک میخورد و جنازه اش از ترس مانده بود لای پتو ...! کی گفته؟ گه خورده . اتابک خودش گفت خانمجان . آقا مظفر اگر پسر من بود من خبردارم ؛ کی آمد و چطور رفت . سال سرشماری وقت زردآلوها آمد و سال به توپ بستن مجلس در شفاخانه شاه آباد از سل مرد .
روایت یوسف دایی
یوسف دایی با مشیمه ای روی صورتش به دنیا آمد ه بود؛ پاک و پاکیزه . شسته به گلاب . نظر کرده بود . مشیمه روی صورتش مبادا چشمش بیفتد به عورت مادر . خانم جان میگفت شش ماه نکشیده دهن باز کرد ه بود اول کلمه اسم خدا بر زبانش آمد . بزرگتر که شد خواب نما می شد ؛ هم تیر باران عطا خان را از قبل دیده بود و هم خانه ی تامار جان در تفلیس وقتی آتش گرفت . آب دهنش را میبردند برای شفا . سر کتاب باز میکرد . دست میکشید به زخم و مرهم بود انگار . شش سالگی بی مدرسه خط میخواند . هم روسی هم ترکی . تا وقتی به شهر میآیند . یوسف دایی با دیدن ابهت لباس ارتشی به سرش میزند برود گروهبانی .
خانه شان که میرفتیم ؛ لباس و کلاهش پیش چشم همه آویزان بود به جالباسی میهمانخانه . سالی یک بار جشن یوسف دایی بود . بچه های فامیل را قرض میگرفت . بزرگتر ها نمی آمدند نق میزدند میایستادند به یک و دو با او دهن به دهن میکردند . دایی نفرینشان میکرد و آنها ترس برشان میداشت . از یک هفته قبل پیغام میفرستاد بچه ها را شب جمعه بیاورید اگر خواستید قدم خودتان هم روی چشم .اما کسی نمی آمد . ما بچه ها هم آرزویمان همین بود . دو روز مانده به سور و سات دایی تقویمش را نگاه میکرد و به خانمجان خبر میداد .سالی یک بار خانمجان برای ثواب دست هایش را حنا میبست و به لب های چروکیده اش ماتیک می مالید . روز موعود لباس های شندرو کهنه هرچه دست پاک کنی نخ نما توی یک ساک پلاستیک با خودمان برمیداشتیم . روی مقوا هرکسی برای خودش صورتی نقاشی میکرد . دراکولا ؛ جن و شغال . کش میانداختیم پشت نقاب و میبستیم بیخ گوش مان.هر کس دلش را داشت زن دایی با زغال و رنگ بزکش میکرد روی صورتش ورد مینوشت . برایش ابروی پاچه بزی میکشید و لب های چرنه . به تعداد همه از طناب دم ساخته بود و تاج از شاخه های درخت میم . بعد نماز مغرب عشا آدمک را می آوردند و فرو میکردند توی باغچه ایستاده رو به در مستراح . قدش درست هم قد ما . شندر ه های پاره پوره را تنش میکردیم و گلوبند ش را که خانمجان از دانه های پشگل به نخ کشیده بود میانداختیم به گردنش . روی کلاهش تاپاله گاو . شمشیر چوبی بسته به کمرش .صورتش عین دیو . یوسف دایی دسته بچه ها را دور آدمک به صف میکرد . یادمان داده بود هرچه دری وری ؛ حرف زشت و لودگی داریم نثارش کنیم . فحش میدادیم و یوسف دایی میگفت اسمش را نبرید اما با صدای بلند لعنتش کنید . جوری میگفتیم که در و همسایه ها نشنوند . آب دهن میانداختیم ؛ بته های خار آتش گرفته روی شانه اش ؛ دود میکرد و جلز ولزکنان الو می گرفت . هرکس هر شلنگ و تخته ای ؛ بلد بود در می آورد. دایی دستمان را میگرفت ؛ میچرخیدیدم .و زن دایی پشت قابلمه رنگ میگرفت . هر سال بیست تایی میشدیم برای پا کوبیدن و شکلک در آوردن ؛لعنت فرستادن و سنگ پرانی . آخر کار دختر ها رویشان را میکردند سمت دیوار و پسرها روی خاکسترها میشاشیدند . تنها روزی بود که یوسف دایی و زنش باهم میرقصیدند و غش عش خنده شان بلند میشد . هر کس لگدی به خاکسترو جنازه آدمک میزد .بعد خسته مینشستیم کنج دیوار و تخمه خربزه های تف داده را می آوردند . زن دایی برای شب های جشن؛ عدس پلو میپخت تا این لشکر را غذا بدهد. .بعد شام ؛ یوسف دایی روایت آدمک را برایمان میگفت که چه ظلم ها کرده و سر ها بریده شهر به شهر؛ تا رسیده نزدیک الموت .آنجا نفرین خلائق گریبانش را گرفته بود و از قولنج چهل شبانه روز مثل مار؛ پیچییده دور خودش قی کرده بود . از همه ولایات میآمدند به تماشا تا عاقبت ظالم را تماشا کنند . تا مرد؛هفت بار جان داد و بعد مرگش به خواب اولیا آمد و گفت به قواره الاغی شب و روز بار میکشد تا صبح محشر و وقت حساب . حدیث است که ...ما کم کم داشت خوابمان میگرفت اما هر بار اسم آدمک را می آورد سه بار لعنت میفرستادیم و باز اجیر میشدیم . تف میانداختیم توی یقه مان ؛ گوشه شستمان را گاز میگرفتیم و توبه میکردیم از هرچه آدم جلاد و خونخوار.
یوسف دایی از همه مان قول گرفته بود به معلم و همشاگردی های مدرسه از شعرهای زیمیل زیمبو ؛ دمبک زدن و سوزاندن آدمک چیزی نگوییم . این شده بود راز ما بین ما و او. آن قدر که همه فامیل حرف شنوی داشتند از او کسی چیزی نمی پرسید . میدانستند چه خبر بوده . نذر ها به واسطه برکت دعای او ادا میشد و استخاره هایش بی رد بود . قبل خواب یکی یکی میرفتیم رو بروی در اتاقش برای خداحافظی . زن دایی سرتا سر اتاق مهمانخانه را تشک میانداخت . هنوز شب دراز بود و تازه یوسف دایی با خانمجان و زنش مینشستند اتاق پشتی به چای خوردن . دایی اول گرد روی نوار های سید احرار را میگرفت انگشتش را میکشید دور ضبط صوت تا غبارش پاک شود . بعد یکی از کتاب هایش را باز میکرد . کتاب ها بزرگ بودند و هزار صفحه هر کدام . هیچ کسی از ما اسم سخت کتاب را نمی توانست بخواند . دایی از جایی که علامت گذاشته بود شروع میکرد . وقت خواندن از شدت خوف گریه اش میگرفت و میکوبید به پیشانی اش . خانمجان بلشویک ها را لعنت میکرد . صحنه های کتاب پر از مار و عقرب ؛ چاه و گرز آتش ؛ داغ و درفش و هیولا بود .ما همه نفس هایمان حبس ؛ تا بشنویم. از ترس ؛ شاشمان میگرفت ؛ از وحشت کسی جرات نداشت در سیاهی شب برود بیرون دست به آب .دایی نه تلویزیون خریده بود ونه رادیو . میگفت دستور است . وقتش برسد هم سینما میرود هم تلویزیون میخرد . وقت خواب زن دایی چکمه های چرم سیاه یوسف دایی را میگذاشت بالای سرش . شمشیر ش در غلاف زیر تشک ؛ دم دستش . وضو گرفته ؛ اشهد خوانده ؛ با دعای حرز الشیاطین در جیب بغل ؛ رو به قبله به پهلوی راست؛ میخوابید . درست عین حکم کتاب . پیش از خواب برا ی اسب سیاهش مشعشع که با اسب ها ی دیگر منتظر در باغی مخفی ایستاده بود؛ با لبش نوچ نوچی میفرستاد . تسبیح لای انگشت هایش ؛ اظهرالشمس زمزمه میکرد تا وقتی خوابش بگیرد. خانم جان بی اجازه او آب نمی خورد . همه چیز نظم و نسقی داشت که در کتاب نوشته بودند ؛ از افتادن یک برگ تا خریدن جهیز عروس . هر اتفاقی میافتاد دایی یوسف با شماتت میگفت میدانستم . چرا نیامدیداز قبل بپرسید که صلاح است امروز ؛ رفتن لب سد و نشستن به هندوانه خوری یا نه ؟ آنهم ؛ شب دعای بلیه . حالا نوش جانتان . گاهی وقت گرفتاری ؛ تسلایمان میداد که از پیش همه اینها را دیده و بعله ؛ خبر اورده بودند . اما خب آدم چه بگوید . حتی بعد قتل سید احرار با چاقو ؛ اصرارداشت ؛ که نه خیر ؛ به او انگور سمی داده اند طبق روایتِ فلان .
خیابان ها که شلوغ شد ؛ همه میپرسیدند . این چه حکایتی است ؟!. دایی گیج ؛ گاهی میگفت وقوع نزدیک است ؛اما علایم کامل نیست .گاهی برعکس علایم کامل شده بود اما به حساب و کتاب دایی صدو بیست و شش سال دیگر میشد . بعد گفت فقط سکوت جایز است . عصر ها میرفت تکیه دیوانگان حسینی و آخر شب برمیگشت ؛ شده بود حسابدار امین هیئت . تا روزی که سوار موتورسیکلتش رفته بود حقوق بازنشتگی اش را بگیرد و سر راه به رسم همیشه سری به باغ مخفی اسب ها بزند اما نزدیک ظهر خبرش را آوردند . رفته بود زیر تریلی ده چرخ ؛ آنهم کجا ؛ کنار جاده کمربندی نزدیک کوه خلج ؛ ته جیب کتش چند حبه قندساییده ؛ برای مشعشع.
به عادت همیشه میرفتیم خانه دایی به یاد ِهرو کر قدیم . هیچ کس تاریخ دقیق جشن را نمی دانست ؛ تقویمش را تنها دایی داشت و حساب سر انگشتی اش را خانمجان . چکمه سیاه چرم را زن دایی سپرده بود به نوه سید احرار که رئیس موزه بود . کتاب ها را داماد کوچکش برده بود برای نوشتن تحقیق . زن دایی نگران مشعشع ؛ تسیح دانه سیاهش را میچرخاند و آه کشان میگفت :حتما حیوان بی آب و علف از گرسنگی ؛ تلف شده . همه تازه به یادمان آمده بود که چرا هیچ کس نشانی باغ مخفی را ندارد؟!