داستان دیگران

کارگاه فتانه رادیو با پیراهن چهارخانه -- ري را عباسي

 

ری را عباسی

برای همه چیز لباس می دوخت. قوری، تلویزیون، آبمیوه گیری. پیراهنِ مبل و لباسِ صندلی ها را هر شش ماه یکبار عوض می کرد. چین وُ واچین.

همه چیز از خرید یک دستگاه چند کاره، آها! مولینکس شروع شد،پیراهن ِ بنفشی که تن ِ مولینکس کرده بود مثل گربه ای شده بود درحال پریدن. همسایه ها هر ابتکار تازه ای را می دیدند حرف تازه ای نمی زدند فقط  یک چیز به مادرم می گفتند:

«انشالله لباس عروسی فتانه جون رو بدوزی، دختر به این خوشگلی!»

وقتی کلاه سر قوری می گذاشت، قوری مثل میرزا بنویس های قدیم قد می کشید. مادرم زن تمیزی بود. پیراهن تلویزیون را طوری صاف و صوف می کرد که انگاری تلویزیون، صبح به صبح می خواست بره مدرسه!

حتا برای دمپایی ها که لنگه به لنگه نشوند، کیسه دوخته بود.  روی کیسه ها را با حروف انگلیسی دوخته بود. (F) و A))

 من F فتانه هستم. هنوز پانزده سالم تمام نشده. (A)  یعنی برادرم عبدالله.

مادرم از بس تنِ هر چیزی لباس پوشاند که بین در وُ همسایه وُ فامیل معروف شد. همه مثل مادرم دوست داشتند برای وسایل ِلختِ شان لباس بدوزند. مادرم وقت سر خاراندن نداشت:

«هی آقای بچه ها، لیست یادت نره. من وقت ندارم، باید یکی دو نفر کمکی بیاریم »

مادرم احساس می کرد با یک فکل می تواند مردم را راضی نگه دارد. فکل ها و دُم ها اغلب قشنگ بودند.حالا همه ی وسایل ِمغازه دارها لخت وُعور و همه به دنبال پوشاندن و فروش بالا تر بودند

مادرم می گفت: «بجنبید. چرا حرف منو گوش نمی دید؟ پشت گوش ننداز آقای بچه ها مگه

نمی دونی  باید از این فرصت استفاده کرد؟»

حالا پدرم خانه را مرتب می کرد ولی مثل قبل غر نمی زد، چون از پایین شهر تا بالای شهر تقاضای مردم  برای پوشاندن هر چیزی بالا رفته بود. حتا رفتگر محله، مادرم را به شهردار معرفی کرده بود.

من و عبدالله می خندیدیم اما جرات نداشتیم جلوی مادرم حتا لبخند بزنیم.

فردای همان روز سه چهار تا کلنگ برای افتتاح مجموعه ورزشی و یک بیمارستان و زدنش به زمین  به لباس  احتیاج پیدا کرده بود. کلنگ ها توی نوبت بودند که روی دسته ی شان را با  رنگ های مختلفی پیراهن بدوزند.

اصلا باورمان نمی شدکه شبانه روز مادرم پای چرخ خیاطی بنشیند وُ کار کند. تا جایی که همه کار

 می کردیم. حالا مشتری های مادرم شرکت های مهم و بزرگی  شده بودند. همه برای حفظ و آبروی وسایل لخت شان با مادرم وارد مذاکره می شدند.

  خدا را شکر، آخرین قسط تلویزیون و مولینکس با هم تمام شد. مولینکس، همان وسیله ی  چند کاره که هنوز نویِ نو روی کابینت آشپزخانه بود. هر بار به آشپزخانه می رفتم به دُمِ مولینکس دست می زدم و می گفتم:

« میو. میو»

مولینکس مثل گربه ای ملوث با تورِ بنفشش  یکجا نشسته و حتا  یک کار انجام نداده بود یعنی اصلا روشن نشده بود.

مادرم مثل خیلی از همسایه های دیگر که حیف شان می آمد آن تورِ خوشگل را از تن این چند کاره های قسطی در بیاورند، هویچ و پیاز را با  دست رنده می کردند. وقتی به مادرم می گفتم واسه چی خریدیمش می گفت: «لازم میشه »

حالا از بس کارِمان زیاد شده بود که جز کار به چیز دیگری فکر نمی کردیم. من و برادرم و چند کارگر دیگر و حتا پدرم  وردستِ مادرم شده بودیم. برادر و پدرم چادرِ ماشین می دوختند. من روزهای اول فقط کش دوزی می کردم. کم کم یک چادر دوز ماهر شده بودم. من و مادرم هر نوع چادری را می دوختیم

از اره و چاقو، سیخ ِکباب وُ جارو . از چادر ملی تا چادر ماشینِ لباسشویی.

دوختن این چیزها آنقدر برایم آسان شده بود که فکرش را هم نمی کردم.  پدرم استاد شده بود. او هم از دستکش ِکارخانه ها گرفته تا صندلی ماشین ها را می دوخت.

مادرم همیشه با  جمله ای کار را راحت می کرد به قول خودش فله ای درستش می کنیم. مثلا

می گفت: « کار فرمول داره، اما نه پای تخته. ماشین لباسشویی و ظرفشویی وُ چادر سیاه وُ چادر سفید و گل گلی هم یه اندازه است. خلاص.»

 قد خیلی چیزها را حتا اندازه نمی زد. درست می گفت؛ کمتر زنی پیدا می شد  قدش به 180 برسد. قد چادرها بین 150 تا  170بود. مثل آب خوردن می بریدیم و می دوختیم.

حالا سلیقه ی مردم بالا و پایین شهر را می فهمیدیم. مثلا پایین شهری ها از چادر خودشان تا ماشین لباسشویی و هر چیز دیگری را اغلب گُل گُلی  انتخاب می کردند، مثل چینی ها.

 ولی  بالا شهری ها  کتان ساده سفارش می دادند. به قول پدرم بالایی ها  دنبال رنگ و مدلهای آمریکایی بودند. عبدالله مسؤل روابط و تنظیمِ انواع سفارشِ پوشش وسایل شده بود. به قول پدرم اسم  مسولیتش مثل خودش دراز  بود. او حق داشت، تنوع و تعداد سفارش ها روزبه روز بیشتر می شد و به چند صفحه می رسید. خیلی چیزها پوشش در پوشش بود. مثل ساقِ دست که زیر آستین لازم بود. اصلا مادرم خودش  این چیزها را مد کرده بود، کلاه زیر مقنعه و...  از بس به فکر ابتکارات جدید بودیم مدرسه رفتن مان تق و لق شد.  البته مادرم می گفت:

«مدرسه چه به درد می خوره! بذار در کوزه ... کار، حرفه ای، چیزی... هر چی بابات درس خوند، آخرش کی قسط تلویزیون وُ داد ؟»

همه با هم می خندیدیم و  می گفتیم: «تو! تو!»

 و او ادامه می داد: « حالا همه چیز به گردن من...  ول کنید مدرسه رو. سرتون فقط به کار باشه.  

 بازار و بازار و بازار. وقتی  از آب و گل در اومدید درس خودش می آد دنبالتون. »

حالا همه یک چرخ خیاطی داشتیم. شرکت های مهم  برای کارگاه مان اسمی گذاشتند.

گذاشتند فتانه.

قیمت تولیدات مادرم را شرکت ها تعین می کردند.  پدرم همیشه می گفت: «باید مواظب باشیم.»

هر وقت از او می پرسیدیم :« مواظب چی باشیم ؟»

 جواب نمی داد. معلوم بود که طفره می رود و خودش را جوری مشغول می کرد که انگار خودمان چیزی بفهمیم. اما ما نمی فهیمدیم. حالا خیالِ  مردم از هر نظر راحت شده بود و از طرفی خیال هر چیزِ تیزی که

 می توانست  خط بکشد مثل اره و چاقو  یا خط بخورد، مثل بدنه ی ماشین و یا هر چیز دیگری راحت شده بود. همه بی آزار شده بود. و همه چیز نجیب و قشنگ بود. شاید مادرم رقابت سختی را با چینی ها شروع کرده بود اما به کسی حرفی نمی زد. همیشه وقتی صاحب شرکتی یا مغازه دارِ مهمی از مادرم خداحافظی می کرد و دستی  روی شانه برادرم  می گذاشتند، پدرم  عبوس می شد و به مادرم بیشتر از همه اخم می کرد. مادرم مثل یک متفکر به چیزهای مهمتری فکر می کرد و حوصله توضیح دادن را نداشت. یک روز پشت چرخ خیاطی مدل جت داشت می دوخت که با صدای بلندی گفت:

« سگ. پا کوتاه. بلند. گربه. طوطی. مرغ....»

پدرم از وقتی زیردستِ مادرم شده بود. زیر چشمی نگاهش می کرد. انگار باور کرده بود که کارهای او روز به روز مهمتر می شود. عبدالله پرسید: «سگ چیه دیگه؟  طوطی از کجا اومد؟»

مادرم خوشحال گفت: «لباسِ سگ. پا کوتاه پا بلند. مرغ.  نه، طوطی سخته!»

همین چند کلمه وارد لیست شد. مثل یک نقشه. طوطی خط خورد. پس لباس های بعدی تن سگ های پا کوتاه می فت و موهای سگ بود که زیر پارچه های گل گلی یا ساده خودنمایی می کرد. او راحت فکر می کرد و طراحی اش را با چهار پاره خط به هم وصل می کرد و ما فقط اطاعت می کردیم.

 حالا ما نه، تلویزیون می دیدیم. نه، جایی می رفتیم. نه، سینمایی.  نه، حتا  دوست و رفیقی داشتیم.

   بیشتر وقت مان توی کارگاه می گذشت و همانجا می خوابیدیم.

همیشه ناهار را عمو آصف پیرمرد افغانی درست می کرد. آصف دستپخت خوبی داشت. بوی

 کته گوجه اش، پشت این چرخ ها وادرامان می کرد دست از کار بکشیم. من از همه زودتر گرسنه

می شدم. از وقتی هر ماه حالم بد میشد و رنگم مثل گچ سفید می شد، می فهمیدم که عمو آصف قبل از مادرم حالم را می فهمد و  انگار زودتر از هر کسی مرا صدا می زد که غذا بخورم. صدایم زد.   

همه دور هم نشسته بودیم. عمو آصف سفره را انداخت. بوی نانِ سنگک تازه در فضا پیچید. لقمه ای برداشتم. چشمم افتاد به رادیوی مادرم که با پیراهن چهارخانه اش گوشه ی میزش نشسته بود و بر عکسِ مولینکس چند کاره همیشه روشن بود. پیراهنِ رادیو خیلی کثیف و کهنه بود. به خودم گفتم بعد از ناهار یک پیراهنِ خوشگل برایش می دوزم. وقتی چرخ ها استراحت می کردند، تازه می توانستم صدای رادیو را درست بشنوم.  شنیدم خانم گوینده بعد از پیام های بازرگانی گفت:

«نگفتم  عزیزانِ من  خُب حالا باور کردید که همه چیز در آینده ی نزدیک کوچیک ِکوچیک میشه بله  دوستانِ عزیز  دانشمندان پیش بینی کرده اند تا چند سال آینده از وسایل ِآدم ها گرفته تا خود آدم ها به طرز عجیبی کوچک خواهند شد جالبه بدونید از این به بعد وسایلِ ما به حدی کوچیک میشن که  دیگه نیاز به پوشش  ندارند، حالا برای نمونه وسیله ای به بازار آمده که... »

مادرم رادیو را خاموش کرد. همه به او زُل زده بودیم. پدرم با تعجب پوزخندی زد. معلوم بود به خاطر  مواظب باشید گفتن هایش نبود. آیا ما می توانستیم مواظب چیزی باشیم که کوچک نشود؟

 مادرم کشوی میز خیاطی اش را بازکرد. کیسه ی کوچکی را به گردنش انداخت و گفت:

«بسمه الله چرا نمی خورید؟  چرا مث مادر مرده ها عزا گرفتید؟ خیلی وقته از این زر زرها می کنند. از این به بعد می ریم سراغ چیزهای کوچیک حتا اگه خودمون هم کوچیک بشیم.  »

مادرم مثل یک دانشمند اولین کیسه ی موبایل را به گردنش انداخت. دستي به آن کشید و با خستگی وُ خنده گفت: «خیلی وقته دوختمش. یه کیسه ی چرمه کوچولو که جای موبایله. چرا بروُ بر نگام می کنید؟»

لقمه را داشت می جوید. پدرم نگاهش می کرد. انگار مادرم یک غریبه بود. لقمه را قورت داد و گفت :

« چیه مگه؟  غیر از  اینه اگه خودمون هم کوچیک بشیم، بالاخره باید بریم توی یه جلدی توی یه چیزی. اگه خودمون هم  نخوایم می کنن مون توی یه  کیسه ای چیزی، خب مردن هم آداب داره،  نداره ؟ کفن

 نمی خوایم؟»

من زدم زیر خنده و دستی به رادیو کشیدم. مادرم عصبانی شد و گفت:« میشه بگی کجاش خنده داره؟ مُردم از گرما »

مادرم کیسه ی خالی موبایل را دور گردنش چرخاند و آن را به پشت سرش انداخت. پره های پنکه گوشه ی روسریش را تکان می داد. با دست محکم روسریش را گرفت و گفت:

« با تواَم عبدالله، ببین چند تا سفارش دیگه مونده، امروز باید تمومش کنیم. بازار منتظره، لباس سگ  می ره بالای شهر. آقای بچه ها،  تو هم سر راهت کلنگ ها رو ببر شهرداری، یادت نَره.  بگو کلنگ دیگه نفرستند. اندازه اش دستمه!»

من بلندتر خندیدم وگفتم:« نمی خوای پیرهن  این رادیو رو عوض کنی ؟ ببیین چی پشتش نوشتن بخونم؟ »

 رادیو را بلند کردم و پیراهنش را در آوردم و گفتم: « نوشته رادیو اگه مرده شور داشت بهترش نبود؟»   

3/اسفند/1385

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است