داستان دیگران

آینه زیبا - فرید امین الاسلام

 

فرید امین الاسلام

داستانی را که می خواهم برای شما بگویم یک داستان واقعی است. می خواهید باور کنید یا نکنید. اما عین واقعیت است. من و عباس و هومن از دوران کودکی با هم دوست بودیم. اگرچه در این سال های اخیر کمتر همدیگر را می دیدیم ولی هر وقت با هم بودیم احساس صمیمت  و آرامش خاصی که از دوران کودکی وجود داشت در ما دوباره ایجاد می شد. آخرین باری که همدیگر را دیدیم در خانه هومن، اطراف تهران بود. ایام نوروز سه مرد مجرد در کنار هم، در یک خانه حیاط دار و همه جور وسایل پذیرایی و موقع خداحافظی قرار گذاشتیم که باز هم همدیگر را ببینیم که البته هر سه می دانستیم بخاطر شغل هایمان این امر ممکن نیست. من لیسانس ادبیات از دانشگاه آزاد شهرستانم را داشتم و تنها سرمایه ام وانتی بود که با آن در تهران کار می کردم ولی آن دو بعد از گرفتن فوق لیسانس شان در سازمان میراث فرهنگی با هم مشغول به کار شدند و به هم نزدیکتر شده بودند. برای همین وقتی وسط مرداد ماه گرم، با روزهای طولانی اش ،عباس به من تلفن کرد با خوشحالی جوابش را دادم. عباس که پشت موبایل عصبی و ناراحت به نظر می رسید از من می خواست که با وانتم همان موقع به خانه هومن بروم. علت را جویا شدم ولی جواب درستی نداد و از من خواست همان لحظه به خانه هومن بروم و تلفن را قطع کرد.

وقتی به خانه هومن رسیدم در حیاط نیمه باز بود. وانت را جلو در پارک کردم و وارد خانه شدم. عباس آینه قدیمی خانه هومن را که به طرز ناشیانه ای با پارچه های رنگارنگ پیچیده بود از داخل خانه به ایوان خانه هول می داد و تا من را دید تقاضای کمک کرد. من به سمت ایوان دویدم و یک سر آینه با آن کنسول سنگینش را گرفتم و از در ورودی عبور داده و داخل ایوان رهایش کردیم. با تعجب از او علت کارش را پرسیدم و اینکه خود هومن کجاست ؟ و او فقط به من نگاه کرد و گفت: « می شه سوالی نپرسی؟»

به بیابانی همان نزدیکی ها رسیدیم. هیچ کس آنجا نبود.  ما تنها دیوانه هایی بودیم که در آن گرما و زیر تابش شدید نور خورشید آنجا ایستاده بودیم. عباس با عجله پیاده شد و دو بیلی را که آورده بودیم، برداشت و یکی اش را جلوی من انداخت و گفت: «تا می تونی عمیق بکن» و خودش شروع کرد به کندن. من که از کارهای عباس مبهوت شده بودم او را سوال پیچ کردم و آنقدر پرسیدم که کلافه شد.

گفت: «اگر نمی خواهی کمک کنی پس کمتر حرف بزن»

گفتم: «هومن را کشتی»

دست از کندن برداشت. نگاه تندی به من کرد.

گفت: «من نه، این آینه کشتتش»

و بعد شروع کرد به آرامی گریه کردن.

وقتی حال عباس جا آمد، قصه آینه و هومن را اینگونه تعریف کرد که حدود دو ماه پیش افراد فامیل هومن از شهرستان این آینه را برایش فرستادند. آینه ای با کنده کاری های زیبا و ظریف در قابش و کنسول سنگین که از چوب درختغان ساخته شده بود. کنده کاری ها همه صورتک های مختلف انسانی بودند که هیچ کدامشان شبیه یکدیگر نبودند. این آینه متعلق به خانواده پدری اش بوده که بعد از مرگ پدر و مادرش در جوانی، پیشمادربزرگش مانده بوده، در یک انباری که رویش را با گونی های قیر اندود پوشانده بودند و حالا بعد از مرگ مادر بزرگش، گویا تنها چیزی که به هومن ارث می رسیده همین آینه بوده که اهالی فامیل برایش فرستاده بودند. در روزهای اول هومن از اینکه چنین عتیقه ای را به ارث برده بود خوشحال بود و هر روز علاقه اش به آینه بیشتر می شد و به قول خودش ساعت ها جلوی او می ایستاد تا خودش را تماشا کند و هر چقدر خودش را می دید بیشتر و بیشتر لذت می برد و حس می کرد که عاشق خودش شده است. تا اینکه یک روز صبح وقتی از خواب بلند می شود و جلو آینه می ایستد خودش را در آینه نمی بیند.

هومن کمی فکر می کند و خنده اش می گی. می رود دستشویی تا خود را در آینه آنجا ببیند ولی باز هم چیزی نمی بیند. آن روز وقتی به اداره آمد. مستقیم پیشم آمد و اولین سوالی که از من کرد این بود که تو من را می بینی؟ و من که خنده ام گرفته بود، گفتم: «مگه میشه خرس گنده ای مثل تو را ندید؟» و بعد با عجله به دستشویی اداره رفت و رنگ پریده برگشت و تا آخر وقت اداری دمغ بود. ترسیده بود. گیج شده بود. از او خواستم علت تغییر ناگهانی رفتارش را برایم بگوید. اول طفره رفت و از اینکه فکر کنم دیوانه شده است می ترسید. اما بعد از اصرارهای من گفت: «خودم رو نمی تونم تو آینه ببینم»

حرفش برایم عجیب بود و با راهنمایی های من اول پیش چند چشم پزشک رفت و همگی به او اطمینان دادند که هیچ گونه ناراحتی چشمی ندارد و بعد پیش چند روان پزشک رفت که همگی چرندیاتی راجع به مهرطلبی و عزلت طلبی و اینکه باید هر چه زودتر ازدواج کند گفتند و هیچکس حرف او را باور نمی کرد.

گفتم: «تو چطور، باورش کردی؟»

اوایل باورش نمی کردم. بخصوص اینکه خودم چند بار به خانه هومن رفته بودم و حتی چند بار شب پیش او مانده بودم ولی نه در آینه و نه در تصاویر او هیچ مشکلی ندیدم. ولی با اصرار های هومن که دیگر خودش را نمی تواند در آینه ببیند کم کم باورم شد که مشکلی وجود دارد بخصوص آنکه هومن که همیشه روی مرتب بودن موهایش و زدن ریش هایش حساسیت داشت تبدیل شده بود که به یک ریشو با موهای بلند و ژولیده و چهره ای افسرده و ناراحت. برای کمک به هومن، از فامیل هومن راجع به آینه پرس و جو کردم. کسی چیز زیادی نمی دانست و حتی آن آینه را بخاطر نمی آوردند فقط چند نفر از پیرهای فامیل از دوره جوانی شان یادآوری کردند که مادربزرگ هومن همیشه از این آینه بدش می آمده و می گفته بدشگون است. چند بار بنا به عللی که یادشان نمی آمد خواسته اند که آینه را بشکنند اما مادر بزرگ هومن اجازه نداده و همیشه می گفت :« بچه ام تو آینه است ».دست آخر همه با فکر اینکه مادربزرگ هومن به علت کهولت سن دیوانه شده است با گونی های قیر اندود آینه را می پوشانند و در زیر زمین خانه قدیمی مادربزرگ پنهان می کنند. من و هومن نمی دانستیم چه کار کنیم. بعد از پرس و جوی من، هومن می خواست آینه را نابود کند و یا اینکه مثل قبل با گونی های قیر اندود رویش را بپوشاند ولی من به او گفتم که اینجا تهران است و به جای اینکارها بهتر است آینه را بفروشد تا هم پول خوبی بدست بیاورد و هم از شر آینه رها شود. چند بار در روزنامه آگهی دادیم ولی مشتری دست به نقدی پیدا نشد تا اینکه از طریق یکی از همکاران، کلکسیونری که همیشه عتیقه های قدیمی را غیرقانونی خرید و فروش می کرد به ما معرفی شد.

فردای عصر آن روز، عتیقه فروش بعد از بازدید از آینه مبلغ کمی را پیشنهاد داد و من در سکوت هومن و برای اینکه ماجرا طبیعی جلوه کند با عتیقه فروش چانه زدم تا مبلغ بیشتری پرداخت کند. بعد از یک ربع چانه زنی بالاخره بر سر مبلغی به توافق رسیدیم و چک را در وجه هومن کشید و به من داد و گفت برای بردن آینه افراد خودش را با وسیله مناسب شب می فرستد تا در حمل و نقل به آینه صدمه ای نخورد.

بعد از رفتن عتیقه فروش و دلداری دادن به هومن که حالا لاغرتر و افسرده تر و ژولیده تر از قبل شده بود خواستم که به منزلم برگردم ولی هومن اصرار داشت که تا بردن آینه آنجا بمانم ولی من که هم کار داشتم و هم احتیاج به حمام و استراحت قبول نکردم و به هومن اطمینان خاطر دادم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.

شب، وقتی خواب بودم، هومن به من زنگ زد و بیدارم کرد. خبر داد که خریدار برای بردن آینه نیامده است و هومن به موبایلش زنگ زده و از بیمارستانی که موبایل خریدار پیش پرستارانش بود خبر دار شده که در راه بازگشت خریدار تصادف کرده و کشته شده است. من که از این خبر شوکه شده بودم با حرف عجیبی از هومن روبرو شدم: «آینه امشب من رو هم می کشه »

 به هومن گفتم چرت و پرت نگوید. از من خواست که همان شب پیشش بروم ولی گفتم که دیر وقت است و نمی توانم پیش او بروم و بعد از مقداری دلداری دادن تلفن را قطع کردم.

صبح روز بعد  و بعد از گرفتن مرخصی تلفنی از محل کار، به خانه هومن رفتم. در حیاط نیمه باز بود. وارد خانه شدم. هومن را چند بار صدا کردم ولی جواب نداد. انگار خانه نبود. روی آینه با ملافه ای پوشیده شده بود. ملافه را کنار زدم و با عجیب ترین صحنه زندگی ام روبه رو شدم. هومن از داخل آینه با التماس نگاهم می کرد. انگار می خواست چیزی به من بگوید ولی صدایش را نمی شنیدم. خشکم زده بود. نمی توانستم حرکتی کنم. انگار آینه و هومن می خواستند من را به درون خودشان بکشانند. ناگهان به خودم آمدم و ملافه را روی آینه انداختم. بعد از چند دقیقه ای که حواسم سرجایش آمد به تو زنگ زدم. چند دقیقه ای سکوت سنگینی بین من و عباس بود و بعد من که از این قصه مات و مبهوت شده بودم. به عباس گفتم داستانش باور کرذنی نیست و از جایم بلند شدم و تمام پارچه هایی که آینه و کنده کاری های قابش را پوشانده بود کندم. نور خورشید به آینه خود و درخشندگی انعکاس آن چشمان را لحظه ای کور کرد. بعد از چند لحظه  چشمانم به حالت اول برگشت و خودم را در آینه دیدم. آینه ای زیبا که من را زیباتر از خودم نشان می داد. در یک لحظه عشق عمیقی نسبت به خودم و آن آینه پیدا کردم. حسی که تابحال هیچوقت تجربه اش نکرده بودم.

با پشت بیل روی خاک شل شده ضربه زدم تا سفت شود و کسی متوجه گودال پر شده از خاک نشود. آینه را با آن کنسول سنگینش به تنهایی پشت وانت گذاشتم و به خانه ام برگشتم و الان مدت هاست که ساعت ها جلوی این آینه زیبا می نشینم و خودم را نگاه می کنم. زیبا تر از همیشه.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است