«رنگ رژت خوبه؟ راضی ای؟»
![]() ![]() |
شهناز عرش اکمل |
سرم را تکان میدهم. صورتی سیر؛ همانی که امیر دوست دارد.
«زرشکی هم هست.اگر دوست نداری عوضش کنم.»
می گویم:« نه همین خوبه!»افسانه کارش را بلد است. خوب تمام استرسها و دلهرههایم را زیر پودر و روغن پوشانده. موهای برس رژگونه میرود توی دماغم و عطسهام میگیرد. خودم را نگه میدارم.
«پاشو لباستو بپوش تا موهاتو درست کنم.»
به زحمت از روی صندلی بلند میشوم. لباسم را از توی جعبه در میآورم. شاگردش میآید کمکم. میرویم پشت پارتیشن. زیپ را بالا میکشد.پوست کمرگاهم گیر میکند توی ماشین زیپ. عذرخواهی میکند.
«خیلی خوشگله مثل خودت. خارجیه،نه؟»
میخندم. «نه بابا از جمهوری خریدم.» توی آینه قدی خودم را میبینم. بلند بالا با لباس پرچین. کفشهای پاشنه بلند ده سانتی اینجا به کار میآید که پایین لباس کثیف نشود. میچرخم لباس معرکهای است.امیر عاشق لباس پف پفی است. دخترک میآید سراغم.
«بی زحمت مییای موهاتو درست کنیم؟ تورت رو بعدا خودم میزنم سرت.»
می نشینم روی صندلی.افسانه دستش آن طرف بند است.به اطرافم نگاه میکنم.چقدر آینه! چقدر زن توی آینه اند! هر کدام چهار پنج تا شدهاند.توی یکی از آینهها زنی دارد اسکناس روی تور عروس سنجاق میکند.دهانم از تعجب باز میماند. زن، لباس هایش خیلی قدیمی است. دامن با شلوار پوشیده. عروس هم حسابي سرحال است.
توی آن یکی آینه عروسی نشسته که چشمش به خط چشم حساسیت دارد.سه چهار دفعه برایش کشیدهاند و اشک نگذاشته بماند. خودش هم کلافه شده. افسانه پیشنهاد مداد میدهد. افسانه صاحب اینجاست.پولدار است. میشود این پولداری را توی انگشترهای قلنبهای که دستش کرده دید. محیط آرایشگاه را دوست ندارم. خیلی سنگین است . وقتی به امیر میگفتم آرایشگاه نمی روم باور نمی کرد. میگفت توی لباس عروس باید تو رو دید. میگفت می دونم معرکه میشی. اگر مرا ببیند نمی دانم خوشش بیاید یا نه. امیر توی لباس دامادی. کت شلوار سرمه ای سیر، پیراهن سفید با پاپیون آبی سیر.
توی خیابانم.خیابان ولیعصر.جلوی رستوران تعطیل شده منتظر امیرم. قرار است بیاید دنبالم. ببردم پیش ژاله. ژاله دماغش را عمل کرده. میروم سری بهش بزنم. 206 نقره ای ترمز میکند و امیر که توی هوای ابری عینک آفتابی زده،دست تکان میدهد.
«حاضری موهات رو درست کنم؟همون مدلی که انتخاب کردی دیگه!» همان مدلی که امیر دوست دارد.کج کج; آن قدر کج که یک ابرویم را بگیرد.
امیر گاز میدهد، گاز میدهد. آن چنان تند میرود که انگار دنبالمان کرده باشند. پل تجریش را رد میکنیم و میاندازیم توی لواسانی. امیر هیچ نمی گوید.یک نوار سبز رنگ بسته به فرمان ماشینش. میخندم.« تو هم سیاسی شدی ها!» میخندد. «همه مون بخوايم نخوايم سیاسیایم. تو نیستی؟»وقتي میگوید کارهایش درست شده و از فرانسه پذیرش گرفته، دلم هری میریزد. بغض گلویم را میفشارد. دلم میخواهد داد بزنم پس من چی؟ این دو سال چی؟ تکلیف من چیه؟ اما زبانم قفل میشود.زورکی لبخند میزنم و میگویم:« خیلی خوبه.چرا معطلی پس؟» میگوید همین طور الکی که نیست. مهاجرت كلي دنگ وفنگ دارد. . عینکش را درمیآورد. چشمانش خسته به نظر میرسد.
پودر دکلره چشمانم را میسوزاند. با اینکه اتاق رنگ جداست اما بویش زده بیرون. دختری با چشم های قرمز و موهای نارنجی بد رنگ از اتاق میزند بیرون. معلوم است تاب نیاورده موهایش سفید شود.
«چطوره خانوم؟» مدل موهايم حالت معصومي به صورتم داده.
از آن طرف سر و صدایی بلند میشود. یکی از عروسها دارد با موبایل حرف میزند. معلوم است که حسابی عصبانی است. حرفهایش با فحش قطع میشود و با حرص مینشیند روی صندلی.همراهش بادش میزند.
«با شوهره حرفش شده.پسره لج کرده و از صبح سراغش رو نگرفته. این مردها هم که میدوني، لج کنن هیچ کس جلودارشون نیست.طفلی رو کاشته اینجا.صورتش داره خراب میشه.قیافه میافه ی دختره خوبه ها! ماما هم هست.نمی دونم پسره چشه .»
افسانه میرود طرف دختر. توی آینه از پشت میبینمش.هیکلش خوب نیست. کمر ندارد.باسنش هم خیلی پخ است.
«سلام!مبارک باشه!» دخترک ترکه ای نرم و نازکی است که مینشیند روی صندلی بغل دستی ام.لبخندی میزنم و سر تکان میدهم.
«خوب درستم کنی ها! نامزدیمه آخه. میخوام یک عروسک دربیاری از این ریخت نخراشیده م.»
میخندد. آرایشگر هم میخندد. عروسک! عروسک!يك لحظه فكر مي كنم ما همه عروسکیم اینجا. عروسک به معنی واقعی.عروسک کوکی...شعر فروغ يك آن سرريز مي شود توي ذهنم. میتوان همچون عروسک های کوکی بود. با تنی انباشته از کاه سالها در لا به لای تور و پولک خفت.... احساس میکنم سالهاست لابهلای تور و پولک خوابیدهام.صدای دختر از جا میپراندم. همان که شوهرش قهر کرده باهاش. دارد گریه میکند و خط و نشان میکشد.
امیر در جعبه شیرینی را باز میکند و به ما تعارف میکند. خیلی خوشحال است روز ولنتاین پرواز دارد. میپرد فرانسه. رفتارش آن چنان خونسردانه است که دهان بچهها باز مانده. شیدا دم گوشم میگوید: «پس تو چی؟ اصلا هیچ تعهدی به تو نداره؟ یعنی چی؟ هیچی نمیگه؟» میگویم: «امیر قولی به من نداده و حق داره که راه زندگی اش رو خودش انتخاب کنه.»این را که میگویم دمای بدنم آن چنان بالا میرود که احساس میکنم همه میفهمند دارم منفجر میشوم. حالت گرگیجه به ام دست میدهد. امیر میرود دستشویی. نادر میگوید: «فکر نمی کردم قضیه ی رفتن امیر جدی باشه. گفتم یک موجیه که این روزها راه افتاده توی جوون های ایرانی; همه میخوان برن. امیر هم یه چیزی میگه.» شیدا مي گويد یکی از دوستان پدر امیر کارهای پذیرش او را راست و ریست کرده. نادر نگاهی به من میکند و زل میزند به چایی اش. « خوبه! ولی آدم یک سری تعلقاتی هم داره اینجا. البته کار هر کسی به خودش مربوطه.»
«آقا تشریف آوردن.میخوای ببینی پسره رو؟ سرش به تنش نمی ارزه احمق!» شوهر دختره را میگوید که از صبح سر کار است. توی لابی است. عروس را تند تند چک میکنند و راهی میشود. معلوم است که خیلی خوشحال است. خب طفلکی چهار ساعت است منتظر مردش است.نمي دانم. شاید فقط تقصیر پسره نباشد. «کار تو تمومه دیگه.برو تورت رو بزن بشین اون طرف سالن که خنکه تا بیان دنبالت. کی میان؟» نگاهی به ساعتم میکنم. نیم ساعت دیگر میآیند دنبالم. امیر با لباس دامادی! یک چیزی یک آن توی دلم خالی میشود و قلبم را میفشارد. افسانه با دوربین میآید طرفم.
«چند تا عکس میگیرم واسه آلبوم. اجازه هست؟»
اجازه که میدهم ، میگوید:« فقط زنا آلبوم رو میبینن. معرکه شدی. حیفه که عکس نگیرم. یک،دو،سه...تق! من از اون آرایشگرهای چسکی نیستم که شکل... یک،دو،سه...تق!... شکل اختاپوس عروس درست میکنن. عین جن! با اون طراحی های مسخره. آماده؟ ...تق! عروسای من عروسكن!» چشمکی میزند و مي رود پي كارش. صدای موبایلم از توی کیف دستیام میریزد بیرون.خودش است. میپرسد دقیقا کی بیاید. میگویم نیم ساعت دیگر.می پرسد چقدر خوشگلتر شدهام؟ میگوید حتما کلی ضایعاش میکنم. میخندم که خیالش راحت. این خبرها هم نیست. صدای سشوار نمی گذارد صدای آن طرف خط را بشنوم. تلفن قطع میشود.موبایل را توی کیفم میگذارم.
امیر ساعت چهار میپرد. آن قدر گریه کردهام که چشم هایم توی صورتم گم شدهاند.لابد انتظار داشت بروم فرودگاه. بچهها رفتهاند. اما من نتوانستم.از این میسوزم که هیچی به من نگفت. حتی از من نظر هم نخواست.میگفت اینجا جای ماندن نیست.هر طور شده باید دررفت. باید خود را به آب و آتش زد! نتوانستم بگویم که کدام آب و آتش؟. همین جا برای من از همه جای دنیا بهتر است. پیش مادرم که جوانیش را گذاشته به پایم.
«خانم شریفی!لیلی شریفی! با شما کار دارن.»
سارا است، دختر عمویم. میخندد و بوسم میکند.«خیلی ناز شدی! بذار بزنم به تخته.»
واقعا میزند به تخته.خوب است که اطرافش پر از ام.دی.اف است وگرنه باید چه تلاشی برای پیدا کردن چوب میکرد. «همه پایین منتظرند. فیلمبردار هم اومده فیلم بگیره. من حساب کنم تا بریم پایین.» سارا میرود پیش صندوقدار افسانه.
دارم ایمیل امیر را چک میکنم. بعد از سه هفته یک ایمیل فرستاده.یعنی برای همه فرستاده. یک ایمیل مشترک. دیگر مطمئن شدم دارد فراموشم میکند. آدمیزاد به امید زنده است. هنوز به طرز کودکانه ای امیدوارم که امیر یک روز برگردد ومرا با خودش ببرد. همین جا عروسی بگیریم. من یک لباس پف پفی خوشگل بپوشم و امیر کت شلوار سرمه ای سیر با پاپیون آبی سیر.
«بریم عزیزم؟» از افسانه و همکارانش خداحافظی میکنم. افسانه دارد توی چشم آن عروس که حساسیت دارد، مداد میکشد.يك خداحافظي با آرزوي خوشبختي حواله ميكند به ام. دست توی دست سارا از پلهها پایین میرویم. زن عمویم جیغ میکشد تا مرا میبیند و میآید طرفم. فیلمبردار و مهیار هم تکانی به خودشان میدهند. مهیار لبخند میزند وچشمكي ميزند. کت شلوار خاکستری پوشیده با کروات خاکستری تیره. دوست داشت لباسش سورمهای سیر باشد. ولی من مخالفت کردم و گفتم من از رنگ سورمهای سیر متنفرم.