![]() |
نسترن مکارمی |
حالا میتوانستم به یاد بیاورم . اسمش ابرو بود . موهای سیاه بلندش را میریخت روی شانه هایی که همیشه با شالی بلند قهوه ای و خشن پوشیده شده بودند . و چشمهایی که تنها برقی از آنها را میشد از زیر آن توده ی مو و شال قهوه ای جستجو کرد . میتوانستم به یاد بیاورم که مثل همه ی بچه های خاک و خل گرفته توی کوچه های روستا دنبال لاستیک پاره میدویدم و بوی پهن تمام روزنه های پوستم را اشباع کرده بود . از دستهای تاول زده ام بی دلیل، بی دلیلی که به یاد نمیآورم خون میچکید و میریخت روی خاک و کاه و باد که میوزید .دیدمش که ایستاده انتهای کوچه ای که میرسید به تل کهنه که ده قدیمی بود و هیچکس آنطرفها پرسه نمیزد . ترسیده بودم و دیدم که از سر و صدای دور بچه ها جا مانده ام . ابرو ایستاده بود انتهای کوچه و نگاهم میکرد و با آن چشمها که فقط برقی از نگاه بود . زل زده بود به جهتی که من با بدن لاغرم سد معبر کرده بودم . صورتش مثل جسدی که تازه از خواب بلند شده باشد عبوس و خون مرده بود . ترس روی لبهایم لبخند کمرنگی شد . مثل مترسکی که در مزرعه ای خشک ... آن مزرعه من بودم و ابرو مترسک مو بلند ش .شب ،وقتی میخواستم بخوابم از لای باز پنجره که نسیمی نمور خودش را به زحمت تو میکشید؛ بوی شال بلند ابرو میخورد به دماغم و ترس ریه هایم را مثل سنگ خشک و منجمد میکرد . ترس نبود، بیشتر یکجور هیجان بود. مثل کسی که دزدکی بوسیدن لبهایی را در خواب تجربه کرده باشد. بوسه ای دزدانه که بعد ها در جوانی تمرین کرده بودم، که شیرین، جسور، تپنده و لذیذ بود .صبح زود همان خواب نیمدار هم از سرم پرید. از پله های بلند بالا خانه پایین دویدم و بی صدا رفتم به سمت تل کهنه .صدای ضربان قلبم از تپ تپ دویدنهایم با دمپاییهای پاره بلند تر به گوش میرسید . کوچه ها هنوز لخت و شب زده بودند و بوی علف هوای روستا را گیج کرده بود . از زیر طاقی کوچه رد شدم و پشت کاهگل فروریخته ی خانه ای در انتهای کوچه سرک کشیدم . هیچکس نبود . از درگاه رد شدم و ایستادم وسط حیاط . خورجینی افتاده بود یک وری، روی پله های سستی که به سمت آسمان میرفت و بالا خانه ای که حتمن یک زمانی بوده و حالا جز دیواری فروریخته نبود. میشد در خیال مجسم کرد، شبیه بالا خانه ی آقاجان محمد یا سلیمان ...شاید هنوز خواب بود . با این فکر که آمده ام اینهمه نزدیک به مردی که همه ی اهل ده بچه هایشان را به جای لولو و یک سر و دوگوش از اسم او میترساندند زهره ام آب شد. چه مرگم شده بود ؟ چه چیزی در آن نگاه عبوس بود که مرا با جذبه ای آهن ربایی کشیده بود به این جای مخوف؟ نکند او واقعن بچه خور باشد! نکند گوشت من به مذاقش خوش بیاید! با من خورش بسازد و تکه ای بیاندازد جلوی دهان خیس و زبان بلند سگش ناسور .ناسورِ پشمالوی سر به زیر که زیاد هم خطرناک و بد اخم نبود .نکند کسی ...کسی ...کسی نمیدانست من سر صبحی کجا گمشده بودم .کسی به دادم ممکن نبود برسد .لرزان قدمی برداشتم به عقب تا از درگاه بزنم بیرون ،که فرو رفتم توی توده ای قهوه ای. توده ای پارچه پیچِ پشمی و قلبم برای چند لحظه از حرکت ایستاد حتمن که حتی زمین خوردنم را هم به یاد نمیآورم . چشم که وا کردم هنوز بوی پشم بالا پوش ابرو توی دماغم بود و خود بالا پوش دور تنم پیچیده بود و من ...هنوز زنده بودم ؟ انگشتهایم همه سرجایشان بود. پاهایم هنوز ...کسی مرا نخورده بود . بیرون آفتاب بالا آمده بود و نور روز نشان میداد طرفهای ظهر است . بلند شدم و نشستم روی زیرانداز چرک و چیلی .دورو برم یک صندوق بزرگ، چند پیاله وجام و خمره ،کنار بساط منقل و انبر... همین چیزهایی که توی تمام خانه های آن روزها پیدا میشدند. همین چیزها در نگاه آن روز من شبیه تکه های الماس و جامهایی از طلا و مجمرهایی پراز لذتی تمام نشدنی به نظر میرسید .ابرو پادشاه این مملکت نیمه ویران بود که به من امان داده بود و مرا در رختخواب چرکش خوابانده بود .هیچ پاتیلی روی هیچ شعله ای قل نمیزد و خبری از کشتن و تکه کردن نبود. نه اثری از جمجمه ی مردگان بود نه سرهای آویخته از سقف . فقط من بودم و حالا حس میکردم که از ترس خودم را خیس کرده ام. بوی نمدار شاش توی دماغم میپیچید . در حیاط با صدایی خشک و خراشیده باز شد وسایه ای ایستاد میان درگاه . نور تندی بیرون درگاه را پر کرده بود. دوباره ترس افتاد به جانم ولی نه مثل صبح . یک کاسه توی دستش بود. آورد نزدیک من که خزیده بودم کنار صندوقچه و مچاله شده بودم. آورد جلوی دهانم و اشاره کرد که بخور . پیاله را گرفتم و مایعی را فرو دادم که شیر بز بود. شیر بزی که از باغهای بهشت علف میخورد . شیری که مزه ی شهد و شراب میداد .حالم کمی بهتر شد و فهمیدم که میشود دیگر نترسید و رم نکرد .
- بچه ی کی هستی؟
برای اولین بار بود که صدایش را میشنیدم. صدایی بم و مردانه و ایستا.حس میکردم زبانم را از ته حلقم کشیده اند بیرون .حس میکردم کلمات از دهانم فرار کرده اند و من برای گفتن برای به حرف آمدن به کلمه نیازی نداشتم. چیزی که میخواستم هوا بود که ناگهان ته میکشید و مرا خفه میکرد. با صدایی از ته چاه برآمده گفتم : اسحاق ... بچه ی اسحاقم .
- نوه میز جعفر؟
- آها...
- اینجا کار میکردی ؟
- هیچی...
- برگرد خونه ات . دیگه اینطرفها نبینمت .
پشتش به من بود که بلند شدم .ایستادم توی درگاه و نور روی شانه هاش هنوز ایستاده بود و ذرات غبار از سرشانه هایش مانند معجزه ای در هوا منتشر میشد . برگشتم به سمت درگاه و خودم را پرت کردم توی کوچه و تمام راه را یک نفس دویدم. بعد از آن ابرو برای من بیشتر شبیه به قدیسی بود که در معبدی دور نشسته است و با دنیایی بیرون از دنیای ما مردم کور و کچل و تراخمی در ارتباط است . دنیایی که هرگزما را به آن راهی نبود و ابرو مقدسترین موجود عالم بود و من کرم کوچکی که از کنار روشناییهای او رد شده بودم .خزیده بودم و او به من نور تابانده بود . بعد از آن هرگز از چیزی نترسیدم . مثل این بود که در آن شیر بز عصاره ای از شجاعت چکانده بودند . حتی وقتی اتفاقهای بدتری افتاد وقتی از پله های بالا خانه افتادم توی حیاط و دو ماه تمام نتوانستم از جا تکان بخورم، وقتی از دست پاسبانهای محله پشت بام به پشت بام میگریختم، وقتی زدم به سیم آخر و خودم را ول کردم در دامن شهری بزرگ تا خودم را دوباره پیدا کنم و چه شبها که بی جل و جا می ماندم کنار خیابانها، کنج پارکها، توی مستراحهای عمومی. هرگز از چیزی نترسیدم . ابرو به من معجزه ای داده بود معجزه ای حل شده در کاسه ای شیر و چند کلمه ی کوتاه که از گلوی من رفت پایین رفت و رسید به قسمتهای جسور وجودم که سبز شد جوانه زد و بالا امد ... هر بار که زندگی روی شانه هایم سنگینی میکرد به خودم میگفتم: من پسر اسحاقم. پسر اسحاق . این نه به آن معنا بود که اسحاق از ذات خودش اعتباری به نامم بخشیده باشد. اعتبار اسحاق در پاسخی بود که گیرنده ی آن ابرو بود . و من برای او همیشه پسر اسحاق بودم، نوه ی میز جعفر که کاملم میکرد و نشانه های بیشتری به من میداد که مرا از حقارت بیرون میکشید و شناسنامه ی مرا در دفترخانه ی ذهن ابرو مهر میکرد .هرچند که سالها بعد ابرو در من دفن و فراموش شد ولی تاثیر ناشناخته ی اتفاق آن روز همیشه در من به جا ماند.
بعد از چند سال بود که دوباره دیدمش ؟با همان شال قهوه ای مندرس با موهای بلند و یکپارچه سفید با کیسه ای که روی دوشش گذاشته بود و سری که توی سطل بزگ زباله دنبال خرده نان و پلاستیک و بطریهای شیشه ای میگشت . ایستاده بودم انتهای کوچه و ته تاریک کوچه، ته مخوف کوچه که میتوانست پر از شیشه های شکسته ،سرنگهای آلوده و مردانی مچاله باشد. مرد زیر نور چراغ که مثل یک پدیده ی آسمانی بر او تابیده بود، سرش را از سطل بیرون آورد و با چشمهایی که زیر آن توده ی مو مدفون بود و با ته مانده ای از برق سالهای سال پیش نگاهم کرد .و ناگهان تمام چیزهای که در مسیر زندگی ام گم کرده بودم و رها کرده بودم یکجا به طرفم هجوم آوردند . این من بودم که سرگردانیهای شهری غریب را تاب ٱورده بودم .من بودم که به خفتها و شاگردی کردنها و سگ دو زدنها تن داده بودم .این من بودم که نترسیده بودم و رسیده بودم امروز به جایی تا نفس تازه کنم. به کمی عاقبت به خیری. کمی آسایش. به زنی و دختری که جانم بود. خانه ی کوچکی که سرپناهم بود. .و حالا این مرد، این پدیده ی ویرانگر ته کوچه ای بن بست، به یکباره از ویرانه های تل کهنه سر برآورد . ترسیده بودم و دلم میخواست شلوارم را خیس کنم، ولی بزرگ شدن و قواعد زنگ زده ی زندگی در شهر به من اجازه نمیداد اینهمه از خودم را رها کنم زیر پاهایم . نکند معجزه تمام شده باشد . نکند او آمده تا بیافتد به جانم و انگشتهایم را یکی یکی بجود و پاهایم را از ته اره کند . نکند که این مرد ...حالا میتوانستم به یاد بیاورم که اسمش ابرو بود . بی اختیار صدایش زدم .رویش را برگرداند و در حاشیه ی تاریک کوچه تند پیچید سمت دری نامرئی. آخرین جرعه از آن شیر بز در من فروکش کرد . حالا میتوانستم مثل تکه ابری در آسمان قدم بزنم .میتوانستم دیگر شجاع و بی باک نباشم . به خودم دروغ نگویم و گاهی هم بترسم . میتوانستم به دخترم بگویم که باید مراقب خودش باشد ،چون ابرو همین دورو برهاست و هیچ آدم خطرناکی نیست. یک تزریقی مفلوک شاید یا یکی از همین آشغال جمع کنهای کنار خیابانها ...ابرو همین جا در خانه ی ما ،توی تن من خزیده و خودش را گم و گور کرده است . حس میکنم در انتهای یک کوچه تاریک گیر کرده ام . پسرکی از آن سوی کوچه به صورتم خیره مانده است . به شال بلند قهوه ایم به دستهای سیاه و موهای بلند نکبت گرفته ام. به بوی مرده و تنباکو در دهانم .به حرفی که نمیزنم .نامی که نمی گویم .کسی که من نیستم. من ابرو، پسر اسحاق، نوه ی میز جعفر . ته تاریک کوچه گیر کرده ام و فکر میکنم که دنیا برای دویدن جای خطرناکیست.