![]() ![]() |
شهناز عرش اکمل |
زن چايش را مينوشد. هنوز سرش گيج ميرود و دنيا مثل يك علامت تعجب جلوي چشمانش رژه ميرود. انگار يك تكه از زندگي گير كرده توي گلويش. سنگيني دنيا و تمام آدمهايش را در تك تك سلولهايش حس ميكند. مايع داغي از نرمه گوشهايش شره ميكند روي گردنش و آن را ميسوزاند.
مرد كتاب را ميگذارد جلوي زن. «رفتم ثالث كتاب بخرم اينم براي شما خريدم.» رنج های ورتر جوان که تصویر کلاسیک زن و مردی را بر سینه دارد، مینشیند بر دل زن. قلب مرد از زير پيراهنش بالا و پايين ميپرد.مثل يك بچه شيطان كه پا ميكوبد روي زمين.
«آه لوته! ميبيني كار من ساخته است. من بيشتر ازاين تاب نميآورم.»
چشمان مرد پر از تمناست. انگار يك پرنده در آن زنداني باشد و بخواهد بال بزند و بيرون بپرد. « من تسخير شدم. تسخير. فقط اينو ميتونم بگم. حسي كه بهتون دارم رو نميتونم وصف كنم. اون كتاب حرف دل منو ميزنه.»
زن چايش را مينوشد. به مرد نگاه ميكند. به دندان هاي كج و كوله و زردش كه زير تودهاي از گوشت پنهان شدهاند و بين مخرج هاي الف و چ و دال خود را بيشتر نشان ميدهند. به حرفهاي مرد گوش ميدهد. هيجاني شديد توي قلبش موج ميزند. حس عجيبي دارد. هيچ وقت فكر نميكرد یک روز اینجا روبروی این مرد بنشیند و چای بنوشد. مرد زبان ميريزد. انگار كه ورتر از كتاب بيرون زده باشد و در خيابان انقلاب توی يك كافه با صندلي هاي لهستاني قدیمی روبرويش نشسته باشد. ساده و بيغلوغش.
پتو را ميكشد روي سرش. قلبش تند ميزند. به مرد ميانديشد. به جوان بدلباسي كه يك روز بدون اينكه در بزند توي دلش خانه کرد. گوشهايش تير ميكشند. كمي الكل سفيد به نرمه گوشهایش ميزند و با پماد تتراسايكلين چربشان ميكند.
زن ميرود كنار پنجره. پرده زرشكي زريدوزي را كه آغشته به بوي بازار عبدلآباد است كنار ميزند. پردهاي كه سه ساعت پرسه زد تا انتخابش كند. هنوز صداي خستگیاش را از ميان چین سوزنیها میشنود. به روبرو نگاه ميكند. به كتابخانه دكتر مينوي كه آرام و سرگران نشسته توي كوچهاي طولاني كه حالا جزئي از اسرارش شده. به مرد حسودیاش میشود. به اینکه هروقت دلش بخواهد میتواند سری به آنجا بزند و توی کتابها غرق شود.
«اوه چقدر ته سيگار! تو كشيدي؟»
مرد زن را از پشت در آغوش ميگيرد. صورتش را ميان موهاي مواج زن ميچرخاند و بو ميكشد. «نه! بچهها كشيدن. چند بار گفتم آشغالاشو نريزين جلوي پنجره.گوش كه نميدن. من كه ديگه سيگار نميكشم.بوش شمارو اذيت ميكنه.»
زن برميگردد رو به مرد و زل ميزند توي چشمانش. مرد محكم بغلش ميكند. «گفتم شايد واسه كفترا ريختي.كفترا كه فيلتر سيگار نميخورن.براشون دون بريز بدجنس.»
مرد مينشيند روي صندلي كنار پنجره. زن هم روي پاهايش. صداي قلب مرد ميپيچد توي گوش زن. «بگو كه ولم نميكني. اگه بري من چيكار كنم؟ فكر نميكردم بشه يه زنو اينطوري دوست داشت.» زن دستانش را حلقه ميكند دور گردن او. «فعلا كه هستم. به بقيهش فكر نكن. الان كه با هميم. به تهش فكر نميكنم اصلا. منم فكر نميكردم يه روز اينجا باشم. باورم نميشه. اولين بار كه ديدمت تو خوابم نميديدم يه روزي با هم باشيم. يادته؟»
مرد چشم ميدوزد توي صورت زن. پر از التماس نگاهش ميكند. بغض مينشيند بر گوشه لبانش كه با حركتي ممتد تكان ميخورند. « عه ناراحت نشو ديگه خنگولک. من الان اينجام. پيشتم.»
گرمش ميشود. پتو را كنار ميزند. چشمش ميافتد به عروسك كاموايي دراز و بدقيافهاي كه چنگ زده به ميخ روي ديوار. اولين هديه تولد مرد به او.
«واي اين چه بامزهس.خيلي خوشگله. پاهاشو ببين.» مرد كه صورتش سرخ شده پاهاي كاموايي دراز عروسك را جمع ميكند و با احتياط توي كيسه ميگذارد. «باعث شرمندگيه ديگه.اصلا در حد تو نيست اين هديه. ديدم خيلي شبيه خودمه، خریدمش.همين طوري بيريخت مثل من. ببين موهاشو. عين منه. دماغ كوفته شو ببين. درب و داغونه مثل خودم.لاغر و دراز. اسمش آقا عبدليه. حواست جمع باشه. جاسوس منه. هر كار كني بهم ميگهها.» زن مرد را در آغوش ميگيرد. «تو خيلي هم خوبي. تو دوست جون خوبمي. صاف و ساده. من بيشتر از اين نميخوام.»
يك قطره اشك از گوشه چشمش شره ميكند روي گونهاش. سر ميخورد و گوشه لبش پخش ميشود. به مرد فكر ميكند. به اين چند سال. به خودش كه هيچ وقت نتوانست از ته دل راضي به بودن با مرد شود. دوستش داست اما حس خوبي از اين با هم بودن نداشت. دلسوزي غريبي نسبت به مرد داشت. حس ميكرد رفتنش به او لطمه ميزند. انگار منجياش بود. منجي جوان بيكار بيپولی كه فقط كتاب ميخواند. «نميدونم چه كار خوبي كردم تو اين دنيا كه تو نصيبم شدي.اين الكي نيست ها. اينكه با من هستي واسم يه دنياست.اونم با من. من چپرچلاق.»
سوزش عميقي روي نرمه گوشش حس ميكند. گوشهايش مثل چوب خشك شدهاند. متورم و دردناك. «گوشامو سوراخ دوم كردم. واسه گوشوارهاي كه برام خريدي.» الكل پوست از هم گسيخته گوشش را ميسوزاند. به سوراخ متورم گوشش نگاه ميكند و زخميكه در نرمترين بخش تنش نشسته. ياد گوشوار چهار گلش ميافتد كه گوشه صندوقچه افتاده. گوشواري که درست يك ماه قبل در روز تولدش از مرد گرفته بود. «خيلي وقته يه هديه درست و حسابي بهت ندادم. دو گرم بيشتر نيست. شرمندهام.»
گوشی اش را برمی دارد و قسمت موزیک را میگردد. تند تند. بالاخره گیرش میآورد. دکمه پخش را میزند. «این شعرو خودم گفتم. با صدای خودمه. اسمشو گذاشتم شبهای روشن. گوش کن.واسه توست این. فقط واسه تو.»
مرد همراه با موسیقی غمگینی شعر میخواند. از دختری میگوید با گیسوان رها شده برشانه. قرار است شبی طولانی را با هم شعر بخوانند. در خانهای بزرگ، قبل از طلوع صبح، قبل از بیدار شدن آدمها. فریادهای موسیقی سوزناک است. انگار دنیا یک شب طولانی است که تقسیم شده بین زن و مردی در یک خانه بزرگ. آنجا پترزبورگ با عرض جغرافیایی زیاد نیست که شبهای تابستانش تا صبح روشن باشد. آنجا خانه ای بزرگ است در عمق زمستان. در شبی تاریک که بخار دهان آدم ها در هوا شکل های هندسی میسازند. مرد دستان سرد زن را با شعر گرم میکند.
تنش داغ میشود و نفسش چنگ میزند به سینهاش و رها نمیشود. دستش را میبرد روی گزینه حذف. صدای مرد ناگهان در پس زمینه موسیقی آرام میگیرد و خانه بزرگ محو میشود. دست میکشد به گیسوانش که حالا به خاطر مرد بر شانه هایش رها شدهاند.
«من نمیتونم. اول بهت گفتم آره اما این چند روزو فکر کردم. خیلی فکر کردم. واقعا نمیتونم. تو مرد خوبی هستی خیلی خوب اما ما نمیتونیم با هم باشیم. نمیشه. من این جوری ام. ترجیح میدم تنها باشم. دوست ندارم با کسی باشم. آخرش که چی.»
حرفهای آن روزش به مرد توی ذهنش میچرخند و ميچرخند و ناگهان با سرگیجه ای داغ در سرش سرنگون میشوند. ساعتش زنگ میزند. وقت خوردن آنتی بیوتیک است. آنتی بیوتیک بی بخاری که هیچ دردی از گوش بی گوشوارش دوا نمی کند. با خودش فکر میکند مگر آنتی بیوتیک ها میتوانند تنهایی یک پاییز وحشی را پر کنند.
به زحمت از روی تختش بلند میشود. این چند روز تمام استخوانهایش تیر کشیده و به سوی قلبش نشانه رفتهاند. قلبی که تمام حجمش را مردی گرفته بود ساده پوش و ساده دل که هیچ وقت نتوانست بفهمد چقدر دوستش دارد. حسش بین دوست داشتن و دلسوزی بلاتکلیف مانده بود.
«آه لوته... كاش خوشبختي آن را داشتم كه در راه تو بميرم. خود را فداي تو كنم.»
کشوی فریزر را میکشد بیرون و ظرف یخزده را برمیدارد. انگشتانش میسوزند. در ظرف را باز می کند. توده یخ بسته سبزی و گوشت و لوبیا دلش را به هم میزند. در ظرف را میبندد و میاندازدش توی سطل زباله. ظرف را هفته پیش مخصوص مرد خریده بود. «واست قورمه سبزی گذاشتم کنار. اولین فرصت برات میارم.»
«بهتره این رابطه خاصمون رو تموم کنیم.» این جمله مدام میکوبد توی قلبش. تکلیف یک ارتباط چندساله در یک جمله روشن شده بود. خیلی زود پیامک مرد را پاک کرده بود. پشیمان است. دوست دارد دوباره بخواندش. زن هیچ مخالفتی نکرده بود. فقط میان بهت و حیرتی که اندامهایش را یک آن فلج کرده بود توانسته بود دلیل این کار را بپرسد. «توی این دو روز به این نتیجه رسیدی؟ما که مشکلی با هم نداشتیم.» هيچ توجيهي براي رفتار مرد نداشت. به نظرش مرد ناجوانمردانه ترين راه را براي تمام كردن ارتباطشان انتخاب كرده بود.
قلبش تند ميزند و تنش گر میگیرد. عرق از رستنگاه موهای تنش بیرون میزند. یاد صبحی که پیامک را خواند دیوانهاش میکند. در دستشویی محل کارش به خودش آمده بود. زنی با چشمانی گود رفته و حیران در آینه به او زل زده بود. نمیتوانست چهره زن توی آینه را تشخیص دهد. مات و مبهوت با زن توی آینه حرف میزد.باورش نبود. رفتار مرد را نمیفهمید. غرورش شکسته بود. تکه تکه شده بود و حالا زن توی هر تکه قسمتی از صورتش را میدید که هر لحظه به شکلی درمیآمد. به محبتهایش به مرد فکر میکرد. مردی که یک روز جانش را برایش میداد و سطر سطر کتاب موردعلاقه ش را به زن هدیه میکرد. «ویلهم! قلب ما اگر از عشق خالی باشد چیست؟ چیست فانوس خیالی خالی از نور.» شاید سرنوشت غمانگیز ورتر بود که زن را میترساند و به جانب مرد میکشید. «تپانچهها پرند. ساعت دوازده است. ديگر وقتش فرا رسيده است. لوته! لوته! خدا نگهدار.» زن به ياد تن نحیف مرد افتاد که تاب تحمل وزن این زندگی را نداشت. مردی که عرض کمرش یک وجب بود. فقط یک وجب. این را زن وقتی یک شب کنار مرد خوابیده بود به چشم دید. مرد پشت به زن خوابیده بود و او از خوف جای غریب خواب نداشت. صدای باد و قژقژ در آهنی باغ نمی گذاشت خواب به چشمش بیاید. در آن فضای نیمه تاریک چشمش افتاد به کمر باریک مرد. پنجهاش را نزدیک برد و اندازه گرفت. فقط یک وجب بود. فکر کرد که آیا می شود به یک وجب تکیه کرد. اما زود پشیمان شد و دستش را گزید. روح بزرگ مرد برای زن کافی بود.
«شبهای روشن میخونی؟» لحن زن پر از کنایه است. مرد که سعی میکند توی چشمان زن نگاه نکند کتاب را به طرف او میگیرد. «این مال توست. می خوام بدونی این کتاب حرف دل منو میزنه. تو این مدت تو به زندگیم رنگ دادی. هیچ وقت مهربونیت رو فراموش نمیکنم.» كافه خيابان انقلاب و صندليهاي لهستاني كهنه اطراف سر زن چرخ ميزنند.
کتاب را باز میکند. توی این چند روز نگاهش نكرده است. در صفحه اول خط زنانه مرد به چشم میخورد. «شبهای روشن من آن روز صبح به آخر رسید.» حس می کند در یک صحنه تئاتر است. صحنهای که هیچ نقشی در آن ندارد. یکهو از جا بلند میشود و در کتابخانه دنبال اولین هدیه مرد میگردد. کتاب گوته را باز میکند و به یادداشت اول کتاب نگاه می کند. «مرا به زیادهرویام سرزنش کرده است.»
قلبش تند میزند و هیچ تصوری از حال مرد ندارد. حس غمگینی به وجودش چنگ میزند. از اینکه نه لوته بوده و نه ناستنکای شبهای روشن دلش میگیرد. بی آنکه بخواهد رفته بود توی جلد زنانی که هیچ شباهتی به او نداشتند. مرد را تصور میکند در لباس ورتر و جوان رویاپرداز شب های روشن. لباس به تنش زار میزند.
گوشهایش تیر میکشند و مایع زردی از ترکهای لاله گوشش میزند بیرون. پوست گوشش میسوزد. صندلی را میکشد سمت دیوار و رویش میایستد. آقا عبدلی را که مدتهاست چسبیده به سینه دیوار و تکانی به خودش نداده پایین میکشد. عروسک با پاهای دراز كاموايی که نای ایستادن ندارند سرنگون می شود کف اتاق. زل میزند به موهای سیاه كاموايي که ریخته روی صورتش.
از روی صندلی پایین میآید. دو کتاب هم شکل را برمیدارد. دو کتاب جمع و جور عاشقانه که به چاپ های چندم رسیدهاند. نگاهی به شان میاندازد و میرود طرف آشپزخانه. لحظه ای مکث میکند و برمیگردد به اتاقش. کتابها را میگذارد توی کتابخانه در قفسه کتابهای کلاسیک.گوشهایش همچنان تیر میکشند.