![]() |
فریبا حاج دایی |
یه وقتی پشت دخل وامیایسادم و برا خودم آدمی بودم و حالا شدم یه مشت استخوان که گوشهای افتاده و فوتش کنی پخشِ زمین میشه. میخوان سَقَطَم کنن، ولی خدا وکیل حقم نیس. برین از شاطر بپرسین یا از خمیرگیر و یا اون پسرة پادو. هرشب خواب خمیرگیرو میبینم که یه چانه خمیر گرفته درِ دهنمو هی فشار میده، نفسم پس میره و نعره میزنم و از جام میپرم. حالا خوبه شانسم زده و تو سلول این زندان تنهام و کسی نیس که به پروپام بپیچه که خوابِ چی دیدی و چرا نمیذاری یه خواب راحت کنیم؟! تو این جور جاها هزاری هم یکه به زن باشی بازم عقبی. هرکی یه جور قلقلکت میده و هرچی هم بخوای کوتاه بیای و دعوا نکنی نمیشه و ممکنه زودتر سرتو به باد بدی. منی که میتونسم سالای سال زندگی کنم و زن و بچه داشته باشم دو ماه دیگه باید غزلو بخوانم و برم. راستشو بخواین خودمم نمیدانم چی شد همچو غلطی کردم و آن بلا رو سرِ دختره و خودم آوردم؟!
من از اون قماش آدمایی هسم که از سالی به دوازده ماه، سیزده ماهش دلش پیشِ زنها است. وقتی اون همه جنس لطیف یههو سرازیر شدن تو شهر، خب تکلیف مثِ منی معلومه دیگه. هرچه بخوای سنگین باشی و کله پایین بندازی و سرت تو لاک خودت باشه، مگه میشه؟! خداییش به جای من باید خِرِ اونایی رو بچسبن که یه مشت فلانکارهجات رو میریزن تو شهر که اخلاق دخترایِ مردمو خراب کنن. که چی؟! که مثلاً دانشجوان و این خرابشده هم صاحب دانشگاه شده، که میخوام نشه. با هرّه کرّه تو خیابان راه میرن و بستنی لیس میزنن و پسرای مردمو میسکن. تا قبل از ایی ما چه میدانسیم زن مانتویی چه صیغهایه. دخترایِ شهرمان با سکه و ناموس میاومدن و میرفتن و همیشه مادری، خواهری، کِس وکاری باشان بود. نه مثِ این فلان فلان شدهها که تو شهر ولواَن و از وقتی پاشان به شهر باز شده دخترای ما رو هم هوایی کردهن. هرچی به سرش آوردم حقش بود. حالا نمیخوام همه رو به یه چوب برانم. هسن چندتاییشان که نجیبن و سروچادری دارن، ولی بقیه چه که همچین تو مانتو قر میدن و کَپلهای پتوپهنشونو میجنبانن ومیرن که نگو. زن هیز باشه و هیزطور نباشه. خودم شنیدم یه بارزنی، اونم خواس دلسوزی کنه بدبخت، به یکیشان گفت: «دختر که ننه بابا رو سرش نباشه اینجوری میشه، چادر بذاری میمیری؟!»
دختره نه گذاشت و نه برداشت پرید بهش که خفه اکبیری، تو رو سَنَهنَه.
حیا رو خوردهن و آبرو رو قی کردهن. اون دختره که من بلاوارثش کردم از بقیهشان بدتر بود. میانِ نوزده بیس سال میغلتید ولی خیلی زرنگ بود. دیر میشد دستشو بخونی، اما نه برا من که کهنة این کارام و تهوتوی اورواطوارِ زنا دستمه. چپ میاومد و راست میرفت با اون یه پرده گوشتش از جلو دکان رد میشد و برای من قروغمزه میاومد که مثلاً راه دانشگاهشان از جلو نانوایی ماس. نانوایی تو کمرکش خیابانه و هزارویک راه دیگه هس که مجبور نباشی از جلوش رد شی، اما اون هرروز عدل میاومد و از همانجا رد میشد. یه دفعه، هنوز به سرچراغ مانده و سرمان خلوت بود که کاغذاشو پخش زمین کرد که لابد من براش جمع کنم. وقتی دوتایی داشتیم کاغذا رو از رو زمین برمیداشتیم باد مقنعهاش رو زد بالا و دیدن گردن سفیدش همچین بلایی سرم آورد که سرشب که دکان رو به شلوغی رفت، گیج و ویج کار میکردم و خدا میدانه پول کی رو به کی دادم و به کی چهقد پول دادم. کاغذا رو که دستش میدادم، برگشت و گفت: «مرسی.» ؛ آخه مرسی هم شد حرف؟! نه دستت درد نکنه داداشی یا خیر ببینی برادری. فقط مرسی!
تا چند روز بعدش اگه میزد و زنی با قدوقوارة او میدیدم و یا مچدست تپلمپلی، مثِ مال او، میامد طرفم که پولی بده یا نانی بگیره قلبم به چنان تالاپ تولوپی میافتاد که میگفتم الانه که آبرو و حیثیتم بره. خداخدا میکردم کسی نفهمه. تو شهر کوچیک که زندگی میکنی خدا نکنه که بپیچه بدچشمی یا خدای نکرده هیزی و دلگی میکنی، مگه دیگه میشه تو کسبوکار بمانی؟! اگه میزد و چشمای سیاش یا اون صورت گرد و دخترانهش میاومد تو خیالم از ترسِ جفنگخیالیِ مردم پَسِش میزدم. با اینحال مگه دلِ وامانده و قروغربیلههاش میذاش خوابِ راحتی بکنم؟!
چن وقتی از ولو شدن کاغذاش نگذشته بود که یه روز بعد از ظهر اومد نان بخره. تنور دکانو تازه روشن کرده بودیم و شاطر مشغول بستن لنگ پیشبند بود که کارشو شروع کنه. تا دیدمش سرمو به کاری گرم کردم و خودم رو زدم به اون راه. ولی حتماً خودش هم میدانس چی تو دلم میگذره که دست پیش آورد و پولی پای دخل گذاشت و گفت: «دو تا نان.»
سرمو که بالا آوردم دیدم تو چشام زل زده، اگه نمیخواس راه بده پس چرا اونجور تو چشام زل میزد؟! تمام تنم خیس عرق شده بود. گفتم: «به رو چشم آبجی. فقط یه کم معطلی داره.»
صدای کوفتیم میلرزید و از خودم کفری بودم. او هم که یک دم سرِجاش بند نمیشد میخِ من شده بود. خمیرگیر چونهها رو صاف کرد و به تنور چسباند و شاطر هم این روآنرو کرد و بعد یه دسه نان تازه و داغ رو یکی یکی انداخت روی منبر. پرسیدم که خشخاشی میخوای یا ساده؟
جواب که داد، دو تا خشخاشی جدا کردم و دادم دستش. نانو گرفت، پیچوتابی خورد و، نه مثِ همیشه، هولکی دِِ برو که رفتی.
بانگش زدم: «خانم، خواهر! باقی پولت.»
باقی پولشو که گرفت بفهمی نفهمی دستی به دستم مالید که دلم مالش رفت و حالیبهحالی شدم. میدانسم که آدمِ من نیست و از بابت زندگی دو پولِ سیاه هم نمیارزه، اما میخواسَمِش. خودش هم که راه به راه نخ میداد. بعد خیلیا بهم گفتن که نخ نبوده، همة دخترای شهری اینجوریَن. اما من یکی که تو کَتَم نمیره. کم که دختر ندیده بودم. بهم میگن که به قولِ تلویزیونچیا اختلاف فرهنگی بوده و من بد فهمیدهم. اما این حرفا سیری چن؟! اینا برا فاطی تنبون نمیشه و دردی از کسی دوا نمیکنه. باید اون بالاییا فکرشو میکردن که نکردن و هرچی بود به سرِ هردوتامان اومد.
بعد از اون روز دیگه هرروز میاومد. یکی نیس بگه: دختر، اگه ریگی به کفشت نبود چرا با دوستات نوبت نذاشته بودین؟! پیشِ قاضی گفت که با هم اتاقیاش تقسیم کار کرده بودن و خرید نان سهم او شده بوده. دروغ که خناق نیست. پتیاره، با اون قیافهاش، که سگ هم دیگه عارش میاومد نگاش کنه، لو نداد که همة اون اومدنا و رفتنا برای اون بوده که دل منو ببره که برده بود، بدجوریَم برده بود.
نانو که میگرفت مثِ باقی خلق خدا زود نمیتکاند که ریگاش بریزه و بره، یه ساعت وامیایساد و سر صبر و با هزارناز و ادا دانه به دانه ریگا رو در میآورد و هربار هم انگشتاشو میمکید که یعنی ریگ داغ دستشو سوزانده. یکی نبود بگه که خوب بتکانش ورپریده و زود برو که این جور بلای جان جوان مردم نشی، تازه من نفهم بودم، شاطر چی که اونم میگفت پالانِ دختره کجه؟! بعد هم رو به من خداحافظی ریزی میکرد و میرفت. آخه کجای دنیا دیدین که دختر جوانی با عزباوغلی مثِ من سلام و خداحافظی بکنه که او میکرد؛ مگه اونکه بشنگه.
اون شب اما اومده نیامده زودی دوتا نانش را گرفت و رفت. اولش مات ماندم که چرا ایی قد عجله؟! اما بعدش که کتابا رو دیدم شسم خبردار شد که چرا. برا همین تا کسی نبینه کتابا رو هل دادم زیرِ دخل.
یکی دوساعت بعد نفسنفسزنان اومد که کتابای مرا ندیدهی؟ هوا مثِ قیر سیاه بود، نه که زمستانا هم هوا زود تاریک میشه. گفتم: «به حق حرفای نشنیده، مگه میشه؟! ناسلامتی شما اهل درس و مشقی، چهطو کتاباتو گم کردهی؟!»
نالید که امتحان دارم و پرسید که چه باید بکنم؟!
گفتم: «میخواسی حواستو جمع کنی آبجی.»
شاطر زیرلبی گفت: «پتیاره بندش شله خیال میکنه ما نمیفَهمیم.»
دختر نگاهی بهش انداخت و رفت.
- بد حرفی زدی شاطر! شنید.
- شنید که شنید. یعنی تو نَفَمیدی؟! بیخودی هیکل عابدکشاش رو که نجمبانده بود بیاد دنبال کتاب؟! یعنی یه کتاب تو خوابگاه خرابشدهش پیدا نمیشد که ایی وقتِ شب پا نشه بکوبه بیاد؟!
پاپایی کردم و تا شاطر نبینه جَلدی کتابا رو از زیر دخل برداشتم و گفتم: «مثِ اینکه بنده خدا راست میگفت؛ کتاباش تو دکانه.»
شاطر که رفته بود تو پستو نگاهی به تاپوهای آرد بندازه انگار نفهمید چه میگم و صداشو پشت سرم شنیدم که کجا؟!
به چشم به هم زدنی رسیدم به دختره. ردشو گرفته بودم و میرفتم. اعتنایی بهم نمیکرد و تندتند میرفت. شاید هم اصلاً منو ندیده بود. هی میخواسم صداش کنم و بگم که آبجی کتابات. یا بگم که راس میگفتی، کتابات تو نانوایی بود، بیا بگیرش.
اما جیکم در نمیاومد و اون قد دسدس کردم و چیزی نگفتم که رسید به خوابگاه و سلامی به نگهبان داد و تیزکش از پلّهها رفت بالا.
مانده بودم معطل که چه بکنم. دلم نمیخواس کتابا رو به دستِ نگهبانه بدم. میخواسم خودم به دستش برسانم و بگم که منظورشو فهمیدهم. هی دم در وااسادم و وااسادم و کشیک نگهبانو کشیدم و یه آن که نگهبانه حواسش نبود پریدم تو و جَنگی از پلّهها رفتم بالا. صدای آهنگ میاومد، حمیرا میخواند. طبقة اول رفتم تو سالن بزرگی که کسی توش نبود و دورتادورش اتاقایی بود با دَرای بسته. دخترا تو اتاقاشان بودن. صدای ویزویز صحبتشان میاومد. نمیدانسم طبقه را درست اومدهم و یا باید برم یه طبقه بالاتر. یه دفعه ترس برم داشت، اگه کسی میاومد و منو میدید که وا مصیبتا میشد. به خودم هی زدم که اومدهی بالا چهکار؟! بگیرنت که تکه بزرگهات گوشته! و آرام و آهسته اومدم پایین و تا نگهبان چشم گرداند پریدم بیرون. شکر خدا قِسر دررفته بودم. کتابا تو دسم بود. گیجوگوج مانده بودم. به کلهام زده بود که برم و کتابا رو بدم به نگهبانه. اما درست همان وقتی که دنده به قضا دادم که برم و کتابا رو بدم دیدمش شلنگانداز داره میزنه بیرون، لابد منو دیده بود و به خاطر من اومده بود. از خوشیم دیوانه شدم. گفتم الان میآد و باهام چاقسلامتی میکنه که دیدم نخیر. شاید میخواس رد گم کنه که نگهبان نفهمه محضِ خاطرِ من اومده بیرون. راه افتادم دنبالش که ببینم چی تو سرش میگذره و کجا میخواد بره. به دو میرفت و من سیاه به سیاهیش میرفتم. راه رفتنش یه جور خاصی بود که دیوانهم میکرد. خیالایی از سرم میگذشت و لرزشی تو قلبم میاومد. انداخت تو یه پسکوچه که طرف راستش دیوار تختهای خرابهای بود، مطمئن نیسم، اما کوچه بنبست بود انگار. پس چرا برنمیگشت نگام کنه، یعنی به خاطرِ من نیامده بود پایین؟! همانطور ردش میرفتم و میدیدم که کپلش یهجور خاصی میچرخه، صدای خودمو شنیدم که میگفت: «هی، شاباجی خانم، بیا! اینم کتابات!»
نشنید انگار. دوباره گفتم که هی! این من و اینم کتابات، بیا بگیرش. مگه برا همین نیامدهی بیرون؟»
سرشو برگرداند. زیر نور چراغ دیدم که چشم تنگ کرده و نگام میکنه.
گفتم: «منم، نانوا. فهمیدم چرا کتاباتو جا گذاشتهی، بیا جلو.»
نقش بازی میکرد که مثلاً مانده تو شیشوبش، ورپریده فیلم بازی کردنش حرف نداشت. میخواس بگه مثلاً خبر نداره که کتاباش چرا دسِ منه و خودش چه دامی پهن کرده. هرچند بعداً تو دادگاه دروغکی به قاضی گفت: «میرفتم منزل همکلاسیم کتاب ازش بگیرم.»
گفتم: «ها، چیه؟ واسه چی مِسمِس میکنی؟!»
چشمم به دیوارتختهای بود که چندتا از تختههاش افتاده بود وشکاف بزرگی داشت. با صدایِ خفهای گفت: «خب بدین کتابا رو.»
میخواست گریه کنه انگار.
گفتم: «پا پیش بذار و بگیرشان. بیا، از چی میترسی؟!» چشمم به شکاف دیواره بود و یه چیزایی از تو کلهم می گذشت.
انگاری که بو برده باشه با دل نگرانی دست دراز کرد که کتابا رو بگیره. غلط نکنم شیطان تو جلدم رفته بود. به آنی کتابا رو پرت کردم روی زمین و لچکش رو گوله کردم و چپاندم تو دهنش. آدم بّرا و تروفرزی هسم ولی هیچوقتِ آزگار این قدر جنگی کاری رو نبریده بودم. مچ دو دساشو چسبیدم و کشانکشان از شکاف بردمش پشت دیوار. ولوش کردم رو زمین و خودمَم نمیدانم چه جوری لباساشو پَک و پاره کردم. گریهش درآمده بود و من صدای خودمو میشنیدم که میگفت: «تقصیر خودته پتیاره. کتاباتو برا همین جا گذاشته بودی دیگه.»
تقلا میکرد که نذاره. دساش از تو دسام ول شده بود و دساشو زیر چانهم برد و رو به بالا فشار داد. موهاشو گرفتم و جوری کشیدم که سرش از گردنش جدا بشه. دسبردار نبود و داشت دو دسی به سرومغزم میکوبید. دسَمو رو زمین کشیدم و سنگی، که بعداً فهمیدم یه تیکه بلوک سیمانی بوده، به دسم اومد و با همان چند دَفعه محکم کوبیدم تو سروصورتش. بیهوش نشد، نوزنوز ضعیفی کرد و بیحال شد. دو تا دساشو دوباره گرفتم و محکم به زمین فشارش دادم وخودمو سفتتر بهش چسباندم. اون قد به طرف خودم زورش دادم و ولش نکردم که صدای قلبم خفه و آهسته شد و بیحال افتادم.
که دیدم داره هوار میکشه و کمک میخواد، نفهمیدم چه وقت لچکشو از تو دهنش بیرون کشیده. تا به خودم بجنبم داشتن از دوروبرهمچین میکوبیدن تو سرومغزم که تلنگم در رفت و ولو شدم و بعدش یادم نمیآد.