1: دایره
![]() |
سراج الدین بناگر |
پیرمرد به زحمت چشم گرداند و آن هایی را که کنار بسترمرگش گرد آمده بودند حسرت آلوده از نظر گذراند .
دریغا دریغ !هیچ کدام قادر نبودند اورا به آن بعد از ظهر آفتابی سه روز مانده از ماه اسفند هفده سالگی اش برگردانند ,شیرین ترین زمانی که این بار تصمیم قاطع داشت همان جا کار را تمام کند تا مجبور نباشد این همه سال این همه راه تلخ را بیهوده بکوبد ...
2: در راه
انداخته بودند توی راه پر دست انداز و خل و خاکی که معلوم نبود سر از کدام جهنم درهای در خواهد آورد .آفتاب تابستانی پشت شکم و سینهی ابرهای چاق و چله قایم شده بود و همین هرم گرما را دو چندان کرده بود. آن که سر و صورتش را مدام دستمال میکشید باز غرید :-روز گوهیه.
آن یکی همراه با پک عمیقی که به سیگارش زد در جواب گفت:
- اوهوم!
-هوای کثافتیه .اصلا چه اجباریه از ین راه نکبتی بریم؟
- اوهوم
-...
-اوهوم!
- ...
- اوهوم.
- گندت بزنه با این اوهوم اوهوم کردنت خب یه چیزی بگو.
نالهای بکن. نفرینی بزن. دارم قاتی میکنم یواش یواش، بهت گفته باشم.
- روز گوهیه!
- ...
3-مانع
بعد از سالها کارکردن و خستگی انباشتن، هوس سفری دور و دراز در سر دارد. گیر اصلیاش چمدان جا داری است که همهی خرت و پرتهای اضافیاش را تویش بریزد و وقت رفتن دم در بگذارد، اما مشغلهی زیاد مانع از این میشود که برود بازار و سر فرصت چمدان پدر مادرداری را که لازم دارد، تهیه کند. سفرش لنگ همین یک کار است.
4-مهمانی که با جعبه آمد
صبح یک روز تعطیل پیدایش کرد. برف سنگینی باریده بود و هوا سوز ناجوری داشت. از نانوایی که بیرون آمد به چشمش خورد، پای دیوار مدرسهی قدیمی که سالها بود دیگر مدرسه نبود.گذاشته بودنش توی یک جعبهی کفش و رویش را با چلوار لک و پیسی پوشانده بودند. به خیالش آشغال یکی از خانه هاست اما صدایی از آن به گوش میآمد. جلو رفت و با نوک پوتین لمسش کرد. خالی نبود. خم شد. با دو انگشت گوشه چلوار را گرفت کشید. خدای بزرگ! تو این برف و سرما چطور همچین چیزی ممکن است؟ سری را که درد نمی کند، چرا دستمال ببندد؟ خواست راهش را بگیرد و برود اما صدا واضحتر شد. باز جلوتر رفت و توی جعبه را با دقت بیشتری نگاه کرد. اشتباهی در کار نبود. بچه بود، قد یه کف دست گوشت لخم با دو پای ظریف که هوا گرفته بود و با چشمان پف کرده دهانش را مثل دهان ماهی باز و بسته میکرد. نگاهش را دور گرداند. کوچهی برفپوش خالی بود. بعد از کمی دل دل کردن با دستی که آزاد بود، جعبه را بلند کرد و در حالی که مواظب بود سر نخورد، به خانه آورد. زنش خواب بود و قناری داشت پرهایش را میجورید. جعبه را روی تلویزیون گذاشت و نان را توی آشپزخانه برد. بعد رفت زنش را بیدار کرد و آوردش روی سر جعبه. زن ترسید. جیغ زد و صورت خودش را چنگ کشید. مرد دستهایش را توی دست گرفت. آرام تر که شد، دوتایی طرفش رفتند. وقتی زن جرات کرد با نوک انگشت لمسش کند، از ذهنش گذشت اسمش را برف بگذارد. بعد از ظهر که همسایه ها دسته دسته میآمدند و خواهش میکردند برف را یک نظر ببینند، مرد به زنش گفت بهتر است از این محل بروند اما زن با این استدلال که همهی این سر شلوغی به یک هفته هم نمیکشد، رأیش را زد. جعبه را آخر شب بعد از دل دل کردنهای بسیار روی عسلی کنار تخت، زیر آباژور گذاشتند که نزدیکشان باشد. صبح زود، زن که تمام شب را در حالتی بین خواب و رویا به روز آورده بود با دیدن جعبه و یادداشتی که توی آن بود، جیغ بلندی کشید و شروع به گریه زاری کرد. مرد که هراسان از تخت پایین آمده بود، ابتدا جعبه خالی را دید و بعد تکه کاغذ کوچکی را که زن توی دستهایش داشت، گرفت و در هوای نیم روشن سعی کرد خطوط ریز و درهم و برهم آن را بخواند.
((پدر و مادر مهربانم !از این که این همه وقت مزاحمتان شدم، عذر می خواهم،
فکر میکنم حالا وقتش رسیده که دنبال سرنوشت خودم بروم .اگر عمری بود شاید روزی باز به دیدنتان بیایم .))
فرزند دلبندتان برف
سالها بعد آن گاه که هردو پیر و زمین گیر شده بودند، باهم و جدا جدا به خاطر میآورند گرچه تمام زندگی را کنار یکدیگر بودهاند اما هیچ زمانی مثل شبی که برف توی جعبه کنارشان خوابیده بود، عاشقانه نزیسته و از لذت وجود هم سیراب نشده بودند. این را هر شب و هر روز به خود و به یکدیگر می گفتند و نومیدانه آرزو میکردند برف، یک بار دیگر برگردد و توی جعبهی خالی که هنوز زیر آباژورمانده بود، کنارشان شبی را به صبح برساند.