![]() |
مرتضی برزگر |
دزدگیر ماشین را که زد، گفتم: «نمیشد جلوتر پارک میکردی؟ این همه جا هست که.»
چشم هاش را گرد کرد و گفت: «روبرو پارکینگ مردم؟»
راه افتاد توی کوچه. «باشه شیما خانم، امشب رو هر غلطی دلت میخواد بکن. فردا هم میاد به هر حال.»
برنگشت. «من از خدامه زودتر فردا شه.»
صدای حرف زدنش، قاطی تق و تق کفش هاش شده بود. زیر لب گفتم: «اسب هم اینطوری یورتمه نمیره.»
یک لحظه ایستاد. برگشت و به من که تو یک قدمیاش راه میآمدم، چپ چپ نگاه کرد: «هیچ اسبی هم با یه الاغ ازدواج نمیکنه.»
گفتم: «من برمیگردم اصلن. تو هم تنهایی برو ببینم چه گهی میخوای بخوری.»
برگشتم و یکی دو قدم به سمت ماشین برداشتم. صداش را انداخت تو سرش: «هر غلطی میخوای بکن. خودت فردا میفتی به موس موس. اون وقت میفهمیکی باید گه کیو بخوره.»
به فردا که فکر میکردم دلم میریخت. پا تند کردم تا بهش برسم. «اخه کدوم زن و شوهری رو دیدی که تو این شرایط پاشن برن مهمونی؟»
اخم کرد و گفت: «زن و شوهر؟»
بعد کیف سفیدش را انداخت روی آن یکی دستش. گفتم : «منم همینو میگم. کدوم احمقی این کاری رو می کنه که ما داریم می کنیم؟»
یک لحظه ایستاد:«چند وقته اینا این خونه رو خریدن، هان؟ چند بار دعوتت کردن و طاقچه بالا گذاشتی؟ اعظم می گفت حتمن یه مشکلی دارید که نمیاین. لابد بینتون شکر آبه. آهای آقا، مهندس، شازده. من بدتر از تو یه لحظه هم نمی خوام باهات یه جا باشم. حتا یه ساعت دیگه ، یه ثانیه دیگه. اما دلمم نمی خواد راه براه به این و اون جواب بدم که چی شد. دلم نمی خواد زندگیم بشه داستان دورهمی خاله خانباجی ها. دلم نمی خواد هر چی مرده تو فامیل و آشنا چشم تیز کنن برام. تو فقط بذار من پامو از این خراب شده بذارم بیرون، بعدش بدرک. گور بابای تو و بقیه.»
چانه اش داشت می لرزید. گفتم:«چه تضمینیه فردا دبه نکنی؟ نزنی زیر همه قول و قرارهات؟»
جلوی خانه اعظم این ها رسیده بودیم. «بهت گفته بودم لعنتی. گفتم اگه میخوای این قضیه بی درد سر تموم شه، نباید کسی بویی ببره. اخلاق اعظم رو نمیشناسی؟ کافیه حس کنه یه چیزی درست نیست.»
این را که گفت، زنگ آیفون را زد. یکی گوشی را برداشت و بی اینکه چیزی بگوید در را باز کرد. داشتم در را هل میدادم که گفت: «همین یک شب فقط. بذار پای اون وقتا که همدیگه رو دوست داشتیم. لابد اینم قبول نداری، نه؟»
با چشم به دوربین آیفون اشاره کردم. دهنش را کج کرد و از جلوم رد شد. توی آسانسور، روبروی آینه ایستاد. دستی به بالای پلک هاش و زیر خط لبش کشید. پرسید: «حله دیگه؟»
توی آینه به خودم نگاه کردم. به خط ریش هام که حالا دیگر جوگندمیشده بود و چند تار موی سفیدی که لای سبیلم جوانه زده بود. گفتم: «این یه شبم روی همه این ده سال کوفتی»
گفت: «اشتباه نکن. عوض اینکه با پای خودم دارم میام. عوض اینکه از همه حق و حقوقم می گذرم. عوض اینکه باباتو نمی کنم تو...»
داشت این را میگفت که در آسانسور باز شد. بهمن تو چارچوب در ایستاده بود. تا ما را دید گفت: « آقا میذاشتین صبح میومدین دیگه. ده و نیم شب آخه؟»
نیش شیما تا بناگوش باز شد. با بهمن دست داد و دولا شد که سگک کفش هاش را باز کند. گفتم: «چرا خودتونو به زحمت انداختین؟»
دست انداخت دور گردنم. گفت: «زحمت چیه بابا. به اعظم گفتم این بی معرفتا که یه شام به آدم نمیدن. تو دعوتشون کن لااقل.»
بعد توی گوشم گفت: «راستش تخته خونم کم شده، دنبال یکی میگشتم سوسکش کنم.»
لبخند زدم و گفتم: «مال این حرف ها نیستی.»
شیما پرسید: «کفش هامون رو همینجا بذاریم یا بیاریم تو؟»
بهمن گفت: «همونجا بذارش شیما جون. ساختمون ما دزد نداره.»
شیما آمد و کنارم ایستاد. بدون کفش پاشنه بلند هم دو سه سانتی از من بلند تر بود. اعظم آمد جلوی در. دست شیما را گرفت و کشید تو بغلش. گفت: «چقدر دلم برات تنگ شده بود دختر. چند وقته ندیدمت؟»
گفتم: «خوبه شما دو تا صبح تا شب گوشی دستتونه، پچ پچ میکنید باهم.»
اعظم دستش را دراز کرد سمتم و با لبخند گفت: «شما مردا همین یه ذره دل خوشی ِزن ها رو هم نمیتونین ببینین».
داخل خانه که شدیم، نور لوسترها که با نور مخفی های توی آرک ها ترکیب شده بود، حسابی توی چشم می زد. گفتم : «مبارک باشه. ایشالا دومیش رو هم بخرین»
جعبه کادو را دادم دست اعظم. بهمن کتم را گرفت و برد سمت اتاق نزدیک دستشویی. یک لحظه حس کردم که روی تختِ توی اتاق، کسی خوابیده است. با چشم و سر به بهمن اشاره کردم. گفت:«خوف نکن شازده. داداشمه. تازه از فرودگاه اومده»
آهسته گفتم: «خوب چه اصراری بود تو این شرایط مهمون بازی؟ در نمی رفتیم که»
گفت:«هم دلم تنگ شده بود برات، هم میخواستم یه چیز مهمیبرات تعریف کنم»
سرش را آورد نزدیک تر. خواست چیزی بگوید که اعظم از تو آشپزخانه داد کشید: «اول شام یا میوه؟»
بهمن غرغر کرد: «مردیم از گشنگی بابا ، شامو بیار»
بعد رو کرد به من و آهسته گفت: «حالا با هم حرف میزنیم».
روی نزدیک ترین مبل نشستم. مبل ها هم مثل فرش ها، پرده ها و کاغذ دیواری ترکیبی از شیری و قهوه ای بود. گفتم: «همه چی رو نو نوار کردینا بهمن خان. شده عین خونه عروس دومادها»
همانطور که داشت رول سفره یکبار مصرف را باز می کرد، لبخند زد. پرسید:« عارت نمیاد که رو زمین بشینی؟»
گفتم «نه بابا. چه عاری؟»
گفت: «به اعظم گفتم جوجه و کباب و خورشت همه جا پیدا میشه. دیگه آدما وقت آبگوشت ندارن. بهش گفتم یه آبگوشت دبش بذاره، دور همی بزنیم به بدن. مزه آبگوشت به جماعته. قبول داری که؟»
اعظم یک سینی پر از لیوان، که توش تکه های یخ مربعی بود، گذاشت روی اُپن. گفت:«بهمن ما یاد داهاتشون افتاده آقا سامان. ببخشید اگه سختتون میشه»
بهمن گفت: «چه سختی ای؟ همچین چهار زانو بشینه که جیگرش حال بیاد. آبگوشته ها. مراسم داره خوردنش»
اعظم جلوی اُپن ایستاده بود و چیزی را توی گوشیش می زد. خواستم سراغ شیما را بگیرم که درِ یک اتاق باز شد و آمد بیرون. همان پیراهن قرمز دکلته ای را پوشیده بود که شب تولدش براش گرفته بودم. موهاش را جمع کرده بود، پشت سرش و نگین های یاقوت و برلیان سینه ریزش، زیر نور زردی که از لای کریستال های لوستر می تابید، حسابی برق می زد. اعظم یک سینی پر از کاسه های آبگوشت خوری را گذاشت روی اپن و یک گوشت کوب را گذاشت کنار سینی. شیما سینی را برداشت و شروع کرد به چیدن سفره. حالا که نگاهش میکردم، دیگر برایم آن دختر دوست داشتنی ده سال پیش نبود. کسی نبود که بخاطرش آسمان را به زمین دوخته بودم. شده بود مثل همین دخترِ کوبلن دوزی شده توی قاب روی دیوار. با همان دست و پای دراز، ابروهای پهن و موهای وز وزی. تو همین فکر ها بودم که صدای بهمن را از پشت سرم شنیدم: «شازده اینطوری که تو رفتی برِّ این تابلوعه، کار دست خودت میدی ها» خواستم یک چیزی بارش کنم که بابک از اتاق آمد بیرون. اصلن باورم نمیشد که این آدم برادر همین بهمن باشد. هیچی شان شبیه هم نبود. بابک آمد جلو و به من دست داد. موهای فر خورده سینه اش که از لای یقه باز پیراهنش بیرون زده بود، حسابی توی چشم میزد. رفت سمت شیما و دستش را دراز کرد. شیما از پای سفره بلند شد و گفت: «به به آقای دکتر. چه عجب بالاخره ما شما رو زیارت کردیم.»
بابک که انگار حسابی هول شده بود، دستش را از دست شیما کشید بیرون و زنجیر طلای کلفتی که دور گردن باریکش انداخته بود را، نیم دوری چرخاند. شیما رو کرد به بهمن و پرسید: «چطور شما دو تا برادر اصلن شبیه هم نیستید؟»
بهمن دستی به کله کچلش کشید و با لهجه مشهدی بامزه ای گفت: «یعنی مو اِنقذِ زشت میرُم؟»
اعظم داشت نمکدان ها را توی سفره میگذاشت که گفت: «اتفاقن تو و بابک مثل سیبی هستید که از وسط نصف شده باشین.»
و همانطور که میرفت توی آشپزخانه کمیآرامتر گفت: «فقط انگار یه نصفه اشُ کرم خورده باشه»
شیما در حالیکه که سعی میکرد نخندد، پشت اعظم راه افتاد. به بهمن نگاه کردم که لپ هاش حسابی گل انداخته بود و انگار داشت چیزی را لای گل های قالی میجُست. بعد یک ترب را کرد توی ماست و شروع کرد به قرچ قرچ. از توی آشپزخانه صدای هر و کر زن ها میآمد. بهمن گفت: «شازده بیا بشین یه ته بندی ای بکن. به این زنها باشه تا صبح هم شامو نمیارن»
نزدیک بهمن که نشستم، سرش را آورد جلوتر و پرسید:« تو از این برنامه مرنامه ها سر در میاری؟»
گفتم: «چه برنامه ای؟» خواست جواب بدهد که اعظم گفت: «باز تو چشمت به یه مرد خورد، افتادی به پچ پچ؟»
رو کرد به من: «والا من نمی دونم این بهمن چه حرف یواشکی ای با همه مردای دوست و آشنا داره»
در قابلمه آبگوشت را که برداشت، دلم ضعف رفت. شیما مشمع نان سنگگ را باز کرد و چند تکه ای را توی سفره پخش کرد. بعد همانجا کنار اعظم نشست. شروع کرد به ترید کردن نان ها توی سفره. بابک هم پارچ دوغ را گذاشت کنار ظرف سیر ترشی و کنار بهمن و روبروی شیما نشست. اعظم باز رفت توی آشپزخانه و اینبار با یک پیش دستی پیاز و یک نعلبکی آبلیمو برگشت. بعد از روی اُپن گوشی اش را برداشت و همانطور که داشت به صفحهاش نگاه میکرد پرسید:«چیزی کم و کسر ندارید؟»
شیما گفت:«بشین اعظم جون. دیگه از دهن افتاد».
اعظم دامنش را تا کرد زیر زانوهاش و موقع نشستن، حس کردم که به آرامیگوشی اش را زیر پاش قایم کرد. بهمن، کنترل تلویزیون را برداشت و چند باری دکمه قرمزش را فشار داد تا روشن شود. بعد با آن یکی کنترل، ماهواره را روشن کرد. تلویزیون داشت تبلیغ یک جایی را میکرد که توش خانههای رو به آب، ساحلهای مرجانی و رستورانهای چند ستاره داشت. توی رستوران ها زن ها ومردها کنار هم مینوشیدند و به هم لبخند میزدند. داشتم به این فکر میکردم که بعد از این ماجراها چند روزی بروم سفر، که صدای خُرخُرِ شیما بلند شد. اعظم چند باری با کف دست کوبید پشتش. صورت شیما داشت کبود میشد. خشکم زده بود و انگار نمی توانستم دست و پایم را تکان بدهم. بابک از وسط سفره پرید آن ور و شیما را از پشت بغل کرد. دست هاش را زیر سینه های شیما قلاب کرد توی هم و چند باری شیما را کشید بالا. جوری که یک دفعه چند تکه کوچک خمیر نان از دهن شیما پرت شد بیرون، یک نفس راحت کشید و بعد، یکی دو تا سرفه کرد. اعظم یک لیوان دوغ ریخت و گذاشت روی لب شیما. بهمن با کف دست کوبید روی ران من و گفت: «این دفعه بخت باهات یار نبود شازده»
دیگر داشتم از این شوخی های بی مزه کلافه میشدم که اعظم پیش دستی کرد:« آقا بهمن! شما سعی کن دهنتو پر نگه داری»
بهمن یک پر پیاز برداشت و کرد توی نعلبکی آبلیمو و گذاشت گوشه لپش. رنگ دوباره به صورت شیما برگشته بود، اما دست ها و چانه اش میلرزید. گفت: «یک هو داشتم خفه میشدم.»
اعظم گفت: « مگه الکیه خفه شی؟ ما اینجا دکتر داریما.»
با چشم و ابرو به بابک اشاره کرد که برود و سر جاش بنشیند. دوباره صدای قاشق و بشقاب ها بلند شده بود و سرها گاهی به سمت تلویزیون میچرخید. اعظم داشت به شیما توضیح میداد که این سریال را تو یک شبکه ترک دیده و میداند که آخرش چطور میشود. داشت سرنوشت تک تک بازیگر ها را میگفت. گفت که اولهاش نمیفهمیده که این ها چی به هم میگن. اما بعد که خوب گوش کرده، متوجه حرف هاشون شده. میگفت حالا هر کانال ترکی بزنه، زود میفهمه قضیه چیه. بهمن سرش را آورد نزدیک من و گفت: «همه زبون ها رو میفهمه، الا زبون منو»
احساس کردم صدای ویبره گوشی میآید. برگشتم و به میز عسلی ای که پشت سرم بود، نگاه کردم. صفحه گوشی ام خاموش بود. همین که سرم را برگرداندم ، نگاهم افتاد به صورت بابک که زل زده بود به شیما. بلند گفتم: «آقا بهمن نگفته بودی که برادر هم داری»
نگاه بابک که از روی شیما چرخید سمت من، انگار خیالم راحت تر شد. اعظم گفت: «مامانشون دو تاس. منِ بدبخت هم دو تا مادر شوهر دارم»
بابک سرش را بلند کرد و انگار دلخور شده باشد، گفت: «زن داداش!»
اعظم چند تا پر ریحان از توی سبد سبزی ها کشید بیرون و گفت: «والا دیگه. چی میشد همین مادر تو، مادر بهمن هم بود. ما هم یه شوهر خوشگل گیرمون میاومد»
بهمن یک قاشق ماست گذاشت توی دهانش و گفت: «مادر من هم هست»
و دوباره پیاز را کرد توی آبلیمو. گفت:«امتحانش کن شازده. تندی و بوش رو میگیره»
باز هم صدای ویبره آمد. بابک گفت: «معلومه که مادر بهمن هم هست، اصلن چشه این داداش ما، بیستِ، بیست!»
اعظم پشت چشم نازک کرد و گفت: «اگه بهمن بیسته، من چندم؟»
داشتم میدیدم که اعظم و شیما چطور به آن صورت استخوانی و لب های کبود خیره شده اند. بابک گفت: «شما که هزاری اصلا. درجه یک. ماه. خانم. باید یه دونه عین خودت پیدا کنم، دستش رو بگیرم و باهاش برگردم آلمان»
خواست توی لیوان دوغ بریزد که شیما پرسید: «من چندم آقا بابک؟»
یک لحظه انگار زمین و زمان متوقف شد. باورم نمیشد که این حرف از دهان شیما بیرون آمده باشد. به بابک نگاه کردم که برگشته بود و اول به اعظم و بعد به من نگاه کرد. یک طور دستپاچه ای گفت: «شما رو باید همسرتون بگه»
شیما گفت: «من دلم میخواد نظر شما رو بدونم»
بابک همانطور که ساعت طلایی اش را دور مچ پر مویش می چرخاند، گفت: «خوب شما هم هزار»
اعظم دستی به پیراهنش کشید و دو زانو نشست. گوشت و نخود و سیب زمینی های توی قابلمه را خالی کرد توی یک کاسه مسی بزرگ و شروع کرد به کوبیدن. نصف صفحه گوشی که از زیر دامنش بیرون آمده بود، مرتب خاموش و روشن میشد. بهمن گفت: «بده ش من بابا. این کارا، کار زن جماعت نیست که.»
و رو به من گفت: «قبول داری که؟»
تلویزیون داشت یک پادشاه را نشان میداد که از توی یک راهروی بزرگ که پنجره هاش، با پرده های زربافتی پوشانده شده بود، عبور میکرد و زن ها، یکی پشت دیگری خم میشدند و تعظیم میکردند. بهمن محو تلویزیون شده بود که اعظم گفت: «همین زنه که سبز پوشیده، همین به شاه خیانت میکنه. با دربون قصر میریزه رو هم»
بهمن آخرین پر پیاز را گذاشت توی دهنش و کل نعلبکی آبلیمو را سر کشید. گفت:« به هر حال اون موقع این امکانات حالا نبوده لابد. با هر کی دم دستشون بوده، میریختن رو هم.»
اعظم گفت: «ولی هیجانش به اینه که یکی داره به شاه خیانت کنه نه به یه آدم معمولی. به شاه مملکت! فکر کن همه زن ها آرزوشون باشه یه شب با شاه باشن، بعد یه زن پیدا شه به شاه خیانت کنه. این خیلی بزرگه. میفهمیاینو؟»
بهمن گفت: «شاه و گدا نداره. خیانت خیانته»
اعظم داشت توی پیش دستی ها، گوشت کوبیده می ریخت که شیما گفت: «چرا خیانت خوب؟ برن از هم جدا شن. راحت. هر کی بره هر کاری دوست داره بکنه.»
اعظم، دوباره چهارزانو نشست. موهای مشکی اش را از روی صورتش زد کنار و گفت: «حرفا می زنی دختر. بفهمن طلاق گرفتی، فکر می کنی میذارن تنبون پات بمونه؟ خود خواجه حافظ شیرازی هم از تو قبر بلند میشه و راه می افته دنبالت. دو سوته می خورنت. ساده ای تو.»
یک لحظه نگاهم افتاد به شیما که زل زده بود به من. نمیدانستم چرا. ولی احساس میکردم چشم هاش توی آن خانه، دوباره همان چشم های قدیمیبود. با همان عمق و همان گیرایی. تا نگاه من را دید، بلند شد و چند تا ظرف را گذاشت روی اُپن. اعظم پرسید: «چند وقته میخوام ازت بپرسم امتحان آیلتست رو دادی یا هنوز مونده؟»
شیما گفت:«هفته دیگهست»
«ای خرخون لعنتی. تو توی خوابگاه هم تافته جدا بافته بودی. چشم ازت بر میداشتن می چپیدی تو کتابخونه. هیچ وقت یادم نمیره اون شب زیر پتو داشتی با نور چراغ قوه کتاب میخوندی.»
مسخره بود. مسخره بود که من هیچ وقت هیچ وقت نمیدانستم شیما کلاس زبان میرود. لابد حتی قبل از اینکه من بفکر بیفتم، دنبال راه فرار بوده. از کی ؟ از من؟
تلویزیون داشت تبلیغ یک شرکت بیمه را نشان میداد از آدم هایی که هر کدامشان به سمتی میروند و برای هر یک اتفاقی میافتد. روی تصویر یکی صحبت میکرد: «تا به حال به فردای خود اندیشیده اید؟»
دوباره یاد فردا افتادم. تنم مورمور شد. این خیال به سرم افتاد که فردا ممکن است چه اتفاق هایی بیفتد. داشتم با خودم همه اتفاق های ممکن را بررسی می کردم. اینکه بیاید یا نیاید. امضا کند یا نکند. همه 1360 تا سکه مهریه اش را ببخشد یا اینکه گریه و شیون راه بیندازد، کولی بازی کند و تا قران آخرش را از حلقومم بکشد بیرون ؟ بعد با خودم فکر کردم که چی شد ما به اینجا رسیدیم؟ چه بلایی سر چشم هایمان آمد که دیگر هم را ندیدیم؟ دست بهمن که خورد روی شانه ام از جا پریدم. گفت: «شازده بیا بالا بشین. تو چته امشب؟ ها؟»
دیدم که سفره را جمع کرده اند و بهمن، روی مبل سه نفره ای که بالای پذیرایی بود، نشسته است. بابک هم نزدیک تلویزیون روی یکی از صندلی های راحتی لم داده بود. بلند شدم و کنار بهمن نشستم. گفتم: «چیزیم نیست. یکم دلهره دارم.»
گفت: «دلهره چی داری؟ بیا به دکتر بگو.»
بابک از همانجا که نشسته بود چرخید سمت ما و گفت: «داداش من متخصص زیبایی ام، دکتر دلهره نیستم که.»
شیما از پشت اُپن گفت: «چقدر خوب واقعن!»
با دلخوری گفتم: «چیش خوبه؟ من الان دلهره دارم، دوا نداره، چه فرقی میکنه پوستم چروک باشه یا نه!»
بهمن چند باری شکلات خوری را زیر و رو کرد و بعد یک شکلات داد دستم. «اینو بزن روبراه میشی. این یکی از همه این شکلاتا تلخ تره، اما خاصیتش جایی نمیره»
اعظم یک بشقاب میوه را گذاشت جلوی من و دو تا بشقاب دیگر را برد سمت شیما که نزدیک بابک ایستاده بود و داشت دست هایش را به بابک نشان می داد. ناخن های طرح دارش از آن فاصله هم حسابی توی چشم میزد. تا حالا دقت نکرده بودم که چقدر ترکیب سفید و قرمز روی ناخن هاش و آن انگشت های قلمیاش، جذاب میشود. اعظم هم کنار شیما ایستاد و با نوک انگشت، چیزی را روی دست های شیما نشان می داد، ولی خوب نمی فهمیدم که دارند در مورد چی حرف می زنند. فقط گاهی صدای پچ و پچ و خنده آهسته شان را میشنیدم و هایلایت قرمز و مشکی موهای شیما را میدیدم. یک هو یادم افتاد که شیما فقط یک بار دیگر موهایش را هایلایت قرمز کرده بود. آن هم شبی که برای اولین بار دیدمش. عاقد داشت خطبه عقد بهمن و اعظم را میخواند و شیما یک گوشه، پشت سر بقیه زن ها ایستاده بود. اعظم که بله را گفت، هایلایت قرمزی که روی چشم هایش را پوشانده بود داد پشت گوش راستش و درست همان لحظه بود که چشمش به من افتاد. اما قبل از اینکه بخواهم بهش لبخند بزنم یا حتا اشاره ای کنم، نگاهش را گرداند سمت سفره عقد. تا مدت ها از آن تصویر، یک قاب خیالی ساخته بودم و بهش فکر میکردم. «شیما! این شازده چرا امشب اینطوریه؟ چیز خورش کردی یا آبگوشته معدش رو سنگین کرده؟ یه چایی آبلیمو هم بدین به ما بد نیستا. ثواب داره بخدا»
اعظم رفت سمت آشپزخانه و شیما آمد و روی یکی از مبل های نزدیک به بهمن نشست. لپ هاش گل انداخته بود و چشم های عسلیش، انگار خوشرنگ تر از همیشه بود. نگاهم را که دید، بهم لبخند زد و بدون اینکه کوچکترین صدایی از دهانش بیرون بیاید، گفت: «خوب باش لطفن.»
یک لحظه از لای لب هاش چشمم به نگین کوچکی افتاد که روی یکی از دندان هایش کاشته بود. با خودم فکر کردم چرا این نگین را تا حالا ندیده ام؟ هر چی به ذهنم فشار میآوردم فایده نداشت. با خودم گفتم لابد این نگین را بعد از آخرین باری گذاشته که لب هاش را بوسیده ام اما هر چی به عقب تر میرفتم، یادم نمیآمد که آخرین بوسه مان کی بوده! یک هفته پیش، یک ماه پیش، یک سال پیش؟ اعظم سینی چای را تعارف کرد و بلند گفت: «بابک بیا اینجا بشین. چرا دوری از ما؟»
بابک آمد و روی صندلی کناری شیما نشست. بهمن گفت: «دست اول رو همیشه صاب خونه شروع می کنه. قبول داری که؟»
هنوز جواب نداده بودم که صدای برخورد تاس ها به تخته بلند شد و مهرههای قهوه ای را جابجا کرد. تاس ریختم. جفت شش. «بیا از همین اول بازی، خر شانسیت شروع شد» بعد تاس ها را توی مچش تکان داد و دوباره ریخت. دو و یک. «اَ کِ هی، تو از روز اول هم شانس داشتی شازده، میدونی پریشب داشتم به چی فکر میکردم؟»
«چی؟»
استکان چاییش را آورد بالا و هورت کشید« به اینکه اگه من از اول جای تو بودم، تو جای من، چقدر دنیامون فرق میکرد. اون وقت شاید تو یه کچل چاق بودی با یه زن غر غرو و من یه شازده سانتی مانتال بودم با یه زن خوشگل و تو دل برو. غیرتی نشی یهو. به چشم خواهری میگم. حالا این اعظم هم یه وقتایی یه پرت و بلاهایی میگه اما من با خودم بعضی وقتا فکر می کنم واقعن چی می شد من هم مثل تو، نوه - نتیجه یکی از این شاه های قاجار بودم. چی از دنیا کم می اومد؟»
گفتم: «نه که حالا، دنیا دست ماست. کی اصلن یادشه که یه قاجاری هم بوده؟»
تاس ها را که انداختم، زن ها از خنده ریسه رفتند. اعظم داشت در گوشی چیزی به شیما میگفت. شیما اول چشم غره رفت، بعد خندید و گفت: «بی تربیت»
از بابک پرسید: «هزینه عملش چقدر میشه؟»
دلم میخواست میتوانستم جواب بابک را بشنوم. اما بهمن شروع کرد به حرف زدن. « راستی شازده، اینو میخواستم برات تعریف کنم.»
سرش را دوباره آورد جلوتر. بوی پیاز، حالم را خراب می کرد.«ما یه رفیقی داریم که زنش، مرتب پای این برنامه های گوشی و اینترنته. هنوز چشماشو وا نکرده میره سر گوشی تا وقتی که بخوابه. تو حموم، توالت، تخت، هر جا فکرش رو بکنی با گوشیش میره. گوشیشم رمز داره. از این درست و حسابی هاست. نمیشه فهمید توش چه خبره. یه شب اومده بود اینجا دردودل. بهش گفتم که من یه رفیق دارم مهندسه. گفت ازت بپرسم یه برنامه مرنامه ای سراغ نداری که بریزه رو گوشیِ زنه که بفهمه چی کار میکنه؟ با کیا چت میکنه و این حرفا؟ زنه هم نفهمه ها. میخواد دورادور باخبر باشه. حق ِ یه مرده که مواظب طرفش باشه دیگه؟ قبول داری اینو؟»
گفتم: «نه، نمیشناسم. من کارم چیز دیگه است. برنامه های خودمم کسی دیگه می ریزه»
اینطوری گفتم که دست از سرم بردارد. اولش انگار بهش برخورد، اما بعد، شروع کرد به گفتن داستان زندگی این دوستش. که زنش را چقدر دوست داشته. که چقدر همه چی را با بدبختی تحمل میکنه. که حالا یاد گرفته همه چی رو قاطی هم کنه که تندی و تلخی و بوی گه زندگیشو بگیره. این ها را تک و توک از لای حرف هاش میشنیدم اما توی ذهنم درگیر این بودم که شیما چه عملی میخواهد بکند؟ بینی اش را که ده سال پیش عمل کرده و چال گونه اش هم که محشر است. یاد بقیه عمل های زیبایی که میافتادم، دلم پاره میشد. مخصوصن وقتی بابک را تو لباس سفید پزشکی تصور میکردم که بالا سر شیما ایستاده و دارد مراحل عمل را برایش توضیح میدهد، خون خونم را میخورد. اما این فکرها لحظه ای از ذهنم بیرون نمیرفت. چند باری هم خواستم حواسم را پرت کنم به بازی اما نشد. اینکه لابد، بابک روی بدن شیما دایره های گرد کشیده است، دارد نشان میدهد که کجاها را باید تزریق کرد، تا کی نباید بهش دست زد و بعد ها چطور میشود، مخم را میسوزاند. «مارس شدی ها شازده. هنوزم مفت بازی که»
به تخته نگاه کردم که بهمن همه مهره های قهوه ای را چیده بود تو خانه خودش. خواست دوباره مهره ها را از اول بچیند. دستم را گرفتم روی تخته: «نه دیگه دیره. باشه یه وقت دیگه، باید بریم.»
و بلند گفتم: «شیماجان بریم؟»
اعظم از جاش بلند شد و گفت: «کجا حالا؟ سر شبه اعیوناس تازه»
بهمن داشت مهره ها را می چید: «چی چیو برین؟ تازه مونده له و پهت کنم شازده. جنگ تازه شروع شده»
شیما گفت: «نه دیگه اعظم جون. هم من باید برم سر کار، هم سامان» رفت توی اتاق که لباس هاش را عوض کند. بهمن گفت: «پس واسه بازی برگشت خودتو اماده کن. امشب که رو فرم نبودی. کُلی گشاد دادی.»
در این چند دقیقه ای که شیما رفته بود توی اتاق، ایستادم جلوی یکی از قابها و به تابلوی زن که کوزه ای دستش بود و به جایی در دوردست نگاه میکرد، خیره شدم. به موهای فر شده اش، لپ های گل انداخته اش و ناخن های حناگذاشته اش. «شیما خانوم یه دستی به سر و گوش این شازده بکش. طفلی بدجوری از سر شب رفته تو نخ این خانومه ها»
شیما همانطور که داشت دکمه های مانتوش را میبست، لبخندی زد. بهمن کت را طوری گرفت که بتوانم بپوشم. اعظم گفت: «تو اگه باغبونی، باغچه خودتو بیل بزن»
لپ های بهمن گل انداخت. آمد و من را در آغوش کشید و گفت: « مزه شکلاته رفت نه؟»
سرم را آرام تکان دادم. گفت: «تو خیلی خوش شانسی لعنتی»
بابک داشت با شیما حرف میزد. میگفت که تا یک هفته دیگر ایران است و دوباره برمیگردد آلمان. بعد تند تند روی یک تکه کاغذ شماره ای نوشت و گفت: «اگه تصمیمت واسه عمل قطعی بود، بهم زنگ بزن. شاید بتونم تو کلینیک یکی از همکارا یه کاری برات بکنم»
توی آسانسور که سوار شدیم، شیما کفش هاش را در آورد. گفت: «با اینا درست نمیتونم راه برم. اذیتم میکنه»
به پاهاش نگاه کردم که لخت بود. گفتم: «پات میره رو سنگ ریزه ای، چیزی ها» هیچی نگفت. توی کوچه، کیفش را انداخت روی همان دستی که کفش هایش را با آن گرفته بود. توی آن یکی، دستش شماره بابک را نگه داشته بود. چند قدمیکه رفتیم گفت: «امشب شبیه اون شبی شده بودی که اولین بار دیدمت.»
گفتم: «این اولین باره که داری اعتراف میکنی اون شب من رو دیدی»
پرسید: «بعد اون شب چی؟ چند بار منو دیدی؟»
قدم هاش را کج کرد سمت جویی که یک باریکه آب از توش رد میشد. کاغذ را مچاله کرد و انداخت توی آب. برگشت پیش من و هایلایت قرمز موهاش را زیر رو سری اش فرو کرد. حالا که با هم راه میرفتیم، دیگر صدای تق و تق کفش هایش نمیآمد و هر چند قدم یک بار، پشت دست هایمان به هم میخورد. جلوی ماشین که رسیدیم، پرسید: «نگفتی ساعت چند باید محضر باشیم؟»