جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان
گفتم: «مامان تو زنده شدی؟ کاش دیگه نمیری!»روی زانوهای مامان خوابیده بودم، انگشتهاش را کرده بود لای موهام و نوازشم میکرد. مامان جوان شده بود. موهای بلند و سیاهش را ریخته بود روی شانههاش.
خندید. وسط اتاق بزرگی روی یک قالی نشسته بودیم. خانه آنقدر بزرگ بود که انتهاش پیدا نبود. نور از پنجره به داخل میتابید. همه جا روشن بود. صورت مامان زیر نور، مثل الماس میدرخشید.
گفتم: «اینجا کجاست؟ شبیه خونه خودمون نیست.»
مامان خندید. گفتم: «چرا حرف نمیزنی؟» باز هم خندید. خندید و خندید و خندید. بلند و بلندتر.
صدای کسی پیچید در گوشم: «آهای یارو... پاشو از جای من ببینم» سرجام غلت زدم. به دنبال مامان گشتم. توی سیاهی دو تا چشم از بالا خیره شد بهم. نزدیکتر شد.
گفتم: «مامان... مامان... کجا رفتی؟»
پوزخندی زد و گفت: «خواب دیدی پسرجون یا نصفه شبی چت کردی؟»
بالا تنهاش را انداخت توی گودال و یقهی ژاکتم را کشید.
گفتم: «باشه ولم کن. الان میام بالا.»
پتو را به دورم پیچیدم و خودم را بالا کشیدم. باد خنکی زد به صورتم. سرما راه افتاد توی جانم؛ و خزید به زیر لباسهام. پژواک زوزهی سگی از سمت بیابان پیچید در قبرستان. چند نفر دور آتشی که از حلبی زبانه میکشید، جمع شده بودند و کف دستهاشان را به هم میمالیدند.
مرد نگاهم کرد و گفت: «اینجا همه میدونن نباید سرجای من بخوابن. یه جورایی اینجا خونهی من حساب میشه داداش.»
چهرهاش زیر انبوهی از ریش پنهان بود. فقط دو تا چشم گودرفته که انگار هیچ حسی درونشان نبود. مات مات. سیگاری گذاشت گوشهی لبش و به دنبال فندک در جیبهاش گشت. چند تا سکه و اسکناس مچاله شده از جیبش پیدا کرد. غرولند کرد و زیر لب گفت: «بازم فندکمو کش رفتن. به هیچی آدم رحم نمیکنن.»
با سیگار معلق روی لبش، صداش را بلند کرد و از چندنفری که کنار آتش نشسته بودند پرسید:
«آهای... کدومتون آتیش منو پیچونده؟»
هیچکدامشان لب باز نکردند. فقط گردن چرخاندند و با چشمهای نیمهباز نگاهش کردند و باز دوباره خیره ماندند به آتش. مرد کیسه روی کولش را کنار یکی از قبرها گذاشت و لنگان لنگان به طرف آتش رفت. سیگار را روشن کرد و چندتا پک از سیگارش گرفت. چمپاتمه زد کنارم. آب دماغش را بالا کشید و گفت: «تازه واردی؟» گفتم: «آره». لبهام را که باز کردم، سرما یک مرتبه رخنه کرد در دهانم. دندانهام را به هم سابیدم و پتو را انداختم روی سرم. کام دیگری گرفت و سیگار را به سمتم دراز کرد. «بیا بکش. گرمت میکنه.»
چهار زانو کنارش نشستم. پک عمیقی به سیگار زدم. دود تلخ گلوم را کمی گرم کرد، ولی تنم را. چندتا پک دیگر زدم و سیگار را بهش دادم. «حالا خواب چی میدیدی؟»
آهی کشیدم و گفتم: «خواب مامانم رو میدیدم. کاش بیدارم نمیکردی؟»
فیلتر سیگار را زیر کفشش له کرد و با لحن آرامی گفت: «دلت براش تنگ شده؟ ازش خبر نداری؟»
چقدر پیر شده بود. موهاش یکدست سفید شده بود. رد چینهای تازه روی پیشانیاش را میتوانستم ببینم. نمیدانم جای خوابم را از کجا پیدا کرده بود. اولش من را نشناخت. انگار که نمیخواست باور کند من با آن ریخت و قیافه وسط خرابه پر از کثافت بودم. من من کنان گفت: «پیمان خودتی؟»
دلم میخواست بغلش کنم. روی پاهاش ساعتها گریه کنم. دستهاش را ببوسم. دلم براش به اندازهی تمام دنیا تنگ شده بود. اما گفتم: «برو از اینجا.»
چشمهاش پر شد از اشک. با التماس گفت: «بیا بریم خونه. بابات هم راضی میشه برگردی. میبرمت کمپ. ترک میکنی. پاشو... پاشو بریم.»
بابا تحمل دیدنم را نداشت. اگر من را در آن حال و روز میدید، تف میانداخت توی صورتم، یا شاید هم مثل وقتی که برای اولین بار مچم را موقع سیگار کشیدن گرفت، کشیدهای میخواباند به صورتم.
گفتم: «من با تو جایی نمیام. از اینجا برو. چرا پیدام کردی؟»
کنارم زانو زد. خودم را کشیدم کنار. «همه چی درست میشه. بیا برگردیم خونه»
چند لحظه مکث کردم و گفتم: «پول داری بهم بدی؟»
اشکهاش را با گوشهی روسری پاک کرد. زیب کیفش را باز کرد و با دستپاچگی به دنبال کیفپولش گشت. هنوز اسکناسها را کامل بیرون نکشیده بود که کیفپول را ازش قاپیدم. بدون معطلی پا گذاشتم به فرار. دنبالم دوید. «وایستا... پیمان تو رو خدا نرو». از خیابان که رد شدم، فکر کردم که دیگر دنبالم نمیآید. با صدای ترمز و کشیده شدن لاستیک روی آسفالت سر جایم میخکوب شدم. صدای جیغش پیچید در گوشهام. به پشت افتاد روی زمین. خون از کنار سرش راه افتاد روی آسفالت. کیفش چند متر از خودش آنطرفتر پرتاب شد. انگشتهاش چندبار تکان خورد و بعد همانطور بیحرکت ماند. انگار که داشتم کابوس میدیدم. همهچیز به چشمم مثل خواب میآمد. منتظر بودم کسی بیدارم کند.
مرد صداش را بالا برد و گفت: «حواست کجاست؟ تو باغ نیستیها؟ گفتم خیلی وقته مادرتو ندیدی؟ بیخیال بابا. اصلا نمیخواد بگی.»
از کنارم بلند شد و کیسهاش را انداخت روی کولش. چند قدم که رفت. برگشت و نگاهم کرد: «پاشو تو هم بیا امشب رو مهمونم باش. یهجوری با هم کنار میایم. پتوت هم شریکی! قبوله؟»
«من خوابم پرید. میخوام همینجا بشینم.»
کیسه را پرت کرد توی قبر و گفت: «هر جور راحتی داداش.»
نگاهم را دوختم به آتشی که کمکم داشت خاموش میشد. یکی از مردها چند تا چوب شکاند و انداخت در حلبی. آتش دوباره گر گرفت. بوی دود تمام قبرستان را پر کرد. سگ هنوز داشت زوزه میکشید.