![]() |
حسین رسول زاده |
قسمتی از پیاده رو دیده میشود. آفتاب صبحگاهی بر موزاییک ها می تابد. مغازه دار به طرف مغازه اش می رود. دسته ای کلید را از جیبش درمی آورد. خم می شود قفل را باز می کند.کرکره ی مشبک آهنی را بالا می دهد. برای کسی در آن سوتر دست تکان می دهد و وارد مغازه ش می شود. دو نفر در حال گفت و گو می گذرند. یکیشان کیفی در دست دارد. آن یکی جوان تر است با شلوار و پیراهنی روشن بر تن. حالا او آنجاست. دستی به موهایش می کشد. این سو و آن سو نگاه می کند. شلوار جین پوشیده با کتی تیره. به ساعتش نگاه می کند. کمی مضطرب به نظر می رسد. و شاید کلافه. مغازه دار از مغازه بیرون می آید و قفسه ها را جلوی مغازه می چیند. سه دختر با کوله هایی بر پشت، شوخگین می گذرند. هر سه همزمان دارند حرف می زنند با خندهای که صورتشان را پوشانده است. ناگهان یکی شان برمی گردد، به پشت سرش نگاهی شتاب زده می اندازد. لحظه ای مکث می کند و سپس به دوستانش می پیوندد.
هنوز آنجاست. به طرف خیابان چند قدم برمی دارد. از پشت سر، کمی خمیده تر به نظر می رسد. این سو و آن سو نگاه می کند. دست می برد پاکت سیگاری از جیبِ چپ کتش درمی آورد. سیگاری بر لب می گذارد. فندک. و دود سیگار را می بلعد. مغازه دار جنس هایش را جلوی مغازه چیده است. سوپر مارکت کوچکی است. کمکم مشتریانش می آیند. رفت و آمدها زیاد شده است. صبح جان می گیرد.
قسمتی از خیابان دیده می شود. ماشین ها می گذرند. ماشین های بیشتری می گذرند. او سیگار بر لب به طرف پیاده رو برمی گردد. ریش دارد. لاغر و قدبلند و حالا می شودکمپشتی فرق سرش را تشخیص داد. و می رود. از جلوی مغازه می گذرد. مغازه ی بعدی هنوز بسته است. اما در منتهی الیه پیاده رو چسبیده به خندقِ کنار خیابان، دستفروش در حال پهن کردن بساطش است. مرد سیگار به دست می گذرد.
حالا مقابل یک موسسه ی مالی ایستاده است. آخرین پک را می زند و ته سیگار را زیرپایش له می کند. پیرمردی خوش پوش و آراسته نزدیک می شود، از کنار او می گذرد و وارد بانک می شود. در همین حال زن جوانی به سمت خودپرداز می رود و مشغول کارت زدن می شود. مرد تلفن همراهش را از جیبش درمی آورد. به شماره نگاه می کند. آشفته. آن را به طرف گوشش می برد. حرف می زند. بعد کمی از بانک فاصله می گیرد. به طرف خیابان می رود. حرف می زند. معلوم است که نمی تواند خوب بشنود. انگار بلند حرف می زند. دوباره به طرف پیاده رو برمی گردد. موقع حرف زدن، خودش را خم می کند. و حتا گاهی خم تر. گویی زیر بار حرف هایی که می زند خم می شود. کمکم آرام می شود و سرش را تکان می دهد و تلفن همراهش را خاموش می کند و در جیب کتش می نهد و می رود ⬛ از کادرخارج می شود. کمی، تنها اندکی بعد در زمان کم تر از سی چهل ثانیه ی بعد دیده می شود که با قامتی راست و به آرامی از طول پیاده رو می گذرد. بادی ملایم بر موهایش می وزد و او از کادری به کادر دیگر وارد می شود.
اکنون مقابل یک سوپر مارکت می ایستد. وارد مغازه می شود. حالا از بالا دیده می شود و کمی تیره تر. به طرف یخچال می رود. کمی مکث می کند. دو نفر دیگر وارد مغازه می شوند و زنی که خریدش را به پایان رسانده به تندی از مغازه خارج می شود. او در یخچال را باز می کند و یک نوشیدنی انتخاب می کند. به طرف پیشخوان می رود. پول فروشنده را می پردازد و اکنون در حالی که جرعه جرعه از بطری کوچک نوشیدنی می نوشد، در پیاده رو به راه می افتد. پیاده رو شلوغ تر شده است.آدم ها می آیند و می روند اوک⬛ جلوی یک پل عابر پیاده می ایستد. بطری نوشابه اش دستش نیست. آن را جایی انداخته است. آخرین بار همین دو، سه دقیقه ی پیش هنوز دستش بود. دو سه دقیقه ی پیش از عرض یک خیابان باریک گذشت و دیگر نبود و حالا بدون داشتن بطری، ناگهان مقابل یک پل عابر پیاده رو است. صبر می کند تا پیرمردی، چند پله جلوتر برود. و می رود. از بالا دیده می شود. فرق سرش تقریباً طاس است. زنی از پشت سر به او نزدیک می شود. موهایش از زیر شال بیرون زده و کیفی بر شانه دارد. او بناگاه تکانی می خورد و برمی گردد، نیم نگاهی میاندازد به زن. سری تکان می دهد. کنار می رود. زن بر او پیشی نمی گیرد. مرد به آرامی از پله ها بالا می آید. زن هم پشت سر او. گاهی مرد سرش را اگر _نه تماماً _ برمی گرداند. به نظر حرف هایی بین آن ها رد و بدل می شود. پله ها را پشت سر می گذارند. حالا به آن سوی خیابان سرازیر می شوند. در پیاده رو زن می ماند و بلافاصله سوار تاکسی می شود. مرد به داخل یک پاساژ می رود. به داخل مغازه ای می پیچد. مغازه دار پشت پیشخوان است. مرد با او صحبت می کند. مغازه دار به طرف قفسه ی پشت سرش باز می گردد. وارسی می کند و سپس برمی گردد، چیزی می گوید و مرد از مغازه خارج می شود. از جلوی مغازه ها به آرامی رد می شود. گاهی می ایستد و ویترین مغازه ای را نظاره می کند. ناگهان تلفن همراهش را از جیبش بیرون می آورد. نگاهش می کند و آن را روی گوشش می گذارد و در حالی که از کنار مغازه ها می گذرد با تلفن حرف می زند. چند دقیقه ی بعد به سرعت گوشی را داخل جیبش می گذارد. و شتابان به طرف پیاده رو باز می گردد و میان ازدحام آدم ها فرو می رود. سعی می کند خود را میان آدم ها بکشد. گاهی نیم نگاهی به پشت سرش می اندازد. پیاده رو پر از عابر است، ازدحام آدم ها. آدم هایی که در شتابند، آدم هایی که به آرامی راه می گشایند، آدم هایی که کلافه اند، آن هایی که در خود فرو رفته اند، فشرده و متراکم، تمام پهنای پیاده رو را اشغال کرده اند و مثل رودی فرتوت درگذر..
او هنوز میان آدم هاست، در پیاده رویی که گویی پایانی ندارد. پیاده رو خط خطی می شود و آدم ها کج و معوج می شوند 📔 حالا باز دیده می شود. پشت سر کسانی که بی خیال و یا به سرعت در حال عبورند. سعی می کند نزدیک آدم ها حرکت کند. همچنان گاهی نیم نگاهی به پشت سرش می اندازد. ناگهان کتش را درمی آورد و آن را در دست چپش می گیرد. باز می گردد شتاب زده نگاهی به پشت سرش می اندازد. در همین حین پایش به پای عابر جلویی می خورد. عابر برمی گردد و دستی برای اوتکان می دهد به تهدید. او دستش را به علامت عذرخواهی پیش می برد. حالا از عابر جلو می زند. حالا در ازدحام آن سو، دیده می شود. ناگهان به طرف خیابان می دود. حالا از پشت سر دیده می شود، با شانه هایی خمیده. به تاکسی خالیای که نزدیک به حریم پیاده رو در حال گذر است علامت می دهد. تاکسی مقابل پای او توقف می کند. با عجله سوار می شود. تاکسی حرکت می کند و حالا چیزی دیده نمی شود ⬛ اکنون اتومبیل ها همه از بالا دیده می شوند. ازدحام بی پایان. پیاده رو دیده نمی شود. از کادر خارج شده است. همه جا پر از خودروست. کیپ تا کیپ. تاکسی حامل او میان ازدحام خودروهاست. او جلو نشسته است کنار راننده. شکم و پاهایش دیده می شود و دست هایش. پشت چراغ قرمز همه توقف کرده اند. مثل یک عکس. حالا حرکت می کنند. او آرنجش را به پنجره ی تاکسی تکیه داده است. تاکسی راهنما می زند. به آرامی به کنار خیابان متمایل می شود. توقف می کند. او پیاده می شود. از خندق خیابان می گذرد ⬛ مدتی بعد جلوی یک مغازه است. کتش را می پوشد. با سری پایین از جلوی مغازه رد می شود. مقابل عابر بانک است. سرش پایین است. کارت را از جیبش در می آورد. با دستگاه ور می رود. پول را می کشد. کارت و پول را در جیبش می گذارد. برمی گردد. حالا از پشت سر دیده می شود. ⬛ می گذرد. از جلوی مغازه ها و فروشگاه ها از نیمرخ و تمام قد دیده می شود. کمی از بالا. مقابل یک ساختمان آجری است. زنگ می زند. سرش پایین است. اما از نزدیک دیده می شود. درشت و گاهی کشیده، در باز می شود. از بالا دیده می شود. وارد آسانسور می شود. دکمه در را می زند. وارد می شود. طاسی فرق سرش پیداست. مثل آدمیست که درون قوطی محبوس شده باشد. آسانسور می ایستد، پیرزنی به آرامی وارد می شود. دکمه را می زند. پیرزن با سری خمیده و او که کنارش ایستاده است. آسانسور می ایستد. در باز می شوند. خارج می شوند. او به طرف درِ روبرو میرود.کلید می اندازد و وارد می شود.پیر⬛ پیرزن به این سو و آن سو می نگرد به آرامی. بعد برمی گردد، دکمه را می زند و وارد آسانسور می شود.