تحلیل شناختی آثار ادبی و دیگر محصولات زیباییشناختی راه جدیدی را برای تلفیق دانش درحال توسعه در زمینهی علوم شناختی (از جمله عصبشناسی) را باز کرد و به سمت درک انسان از خلاقیت و لذت زیباییشناختی حرکت کرد. این رویکرد در تلاش برای فهم این موضوع بود که کلمات، ریتم، آهنگ و الگوهای دیداری چگونه با ذهن و اندام انسان میآمیزند درحالیکه میتوانند دانش معنامند و دریافتهای جدیدی را ایجاد کنند. شعرشناسی شناختی علاوه بر بررسی ساخت، ساختار و رمزگذاری به بررسی دریافت، شناخت، تخیل و احساس میپردازد.
بلاغت سنتی و بوطیقا در آغاز با ارجاع به آثار ادبی کلاسیک ایجاد شد. ارسطو و پیروانش با طبقهبندی ژانر و تعریف شگردهای گفتمانی مختلف به نظریهپردازی درباب لذت متن پرداختند. آنها ساختار پیرنگ خوب را معرفی کردند و میان تقلید و تخیل تفاوتهایی قائل شدند و در نهایت تجویزهایی برای کاربرد هریک ارائه دادند. مطالعهی صنایع ادبی برای قرنها یکی از مهمترین برنامههای علوم انسانی بود. گرچه درخلال قرن بیستم، نشانهشناسی مفهوم بوطیقا را از قلمروی شعر و ادبیات خارج کرد و مفاهیم مذکور زیرپوشش همین نام گسترش پیدا کرد و برای متون غیرادبی از جمله نقاشی، تبلیغات، موسیقی، فیلم و حتا کاربرد هر روزهی زبان بهکار رفت. اصطلاحاتی مانند بوطیقای داستان علمی تخیلی، بوطیقای نثر، بوطیقای خبر و غیره. این رویکردهای ساختاری به مطالعهی ساختها به عنوان بنیانهایی غیرتجسمیافته پرداختند و سهم خواننده در تکمیل متن چندان درونی نبوده است و برای جبران چنین کمبودی کاربرد نظریههای روانکاوانه مانند فروید و لاکان رواج پیدا کرد.
در نیمهی دوم قرن بیستم، رویکرد جدیدی در روانشناسی به نام علوم شناختی ظاهر شد که توجه اصلی آن بر فرایندها و حالات ذهنی بود و نه رفتارهای قابل مشاهده. زبانشناسان به شدت به این رویکرد تمایل نشان دادند و در تحلیلها و نگاه خود آن را بهکار بستند. زبانشناسی شناختی در اواخر دههی 1970 در واکنش به رویکردهای ساختگرا به زبان و شناخت مانند زبانشناسی زایشی چامسکی (1975)، معنیشناسی منطقی مونتاگیو (1974) و دانش شناختی محاسباتی گاردنر (1987) پدید آمد. پدران زبانشناسی شناختی عبارت اند از جرج لیکاف، رونالد لانگاکر و لئونارد تالمی. ریشهی این رویکرد زبانشناختی تجربهگرایی و واقعیتگرائی تجسمیافته است که از آن جمله میتوان به تجسمیافتگی ذهنی و برتری ماهیت ناخودآگاه تفکر اشاره کرد که به باور زلتاو (2009) ریشه در آثار هوسرل و همچنین ماهیت استعاری مفاهیم انتزاعی دارد.
در سه دههی اخیر، شاهد پیشرفت مکاتب زبانشناختی بودهایم که زبان را براساس بافت و دانش فرهنگی رمزگذاری شده در نشانهها مطالعه کردند. شمایلگونگی که نخست مورد مطالعه بایبی و هایمن بوده است، یکی از نگاههای مهمی است که میان دریافت و زبان ارتباط برقرار میکند و حاصل مطالعهی این دوره است. همچنین استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم (لکاف) و فضاهای ذهنی (فوکونیه) از جمله آثار تأثیرگذاری بودند که زمینههای پیدایش شعرشناسی شناختی را فراهم کردند. درواقع شعرشناسی شناختی مفاهیم بلاغت کلاسیک و نشانهشناسی را با رویکرد شناختی درهممیآمیزد و مورد استفاده قرار میدهد و اصطلاحاتی چون فضای ذهنی، نخستینالگو، قاب و طرحواره و جهان متن را ایجاد میکند تا به بررسی متون مختلفی بپردازد. شعرشناسی شناختی یک جنبش معرفتشناختی در حال توسعه در مطالعه ادبیات و رسانههای دیگری است که به تولید محصولات زیباییشناختی میپردازد. این رشته ملهم از زبانشناسی و روانشناسی شناختی، عصبشناسی و همچنین نشانهشناسی است و ریشههای آن به مطالعات ادبی مخاطبمحور بازمیگردد.
تحلیل شناختی آثار ادبی و دیگر تولیدات زیباییشناختی راه جدیدی را به سمت یکی شدن دانش در حال گسترش علوم شناختی برای درک خلاقیت انسان و لذت هنری او باز میکند. این رویکرد بر این است که بداند چیدمان واژهها، الگوهای دیداری و شنیداری چگونه میتوانند ذهن و بدن انسان را، همزمان با انتقال دانش معنایی و دگرگون کردن ادراک انسان فعال کنند. یکی از رویکردهای زبانشناسی شناختی اخیر که ریشه در آثار ترنر و فوکونیه دارد و اختصاصاً به مطالعهی ادبیات و شناخت میپردازد، «شعرشناسی شناختی» نام دارد که ریون تسر برای اول بار در سال 1980 این اصطلاح را بهکار برد و کتاب او با نام «به سوی نظریهی شعرشناسی شناختی» (1992) طرحی کلی از ریشههای اولیه این رویکرد را ارائه میدهد. رویکرد تسر نه تنها به مطالعهی شناختی ادبیات میپردازد، بلکه به رویکردهای نقد ادبی برای متمایز کردن اصطلاحات هنری از گفتمان هر روزه کمک میکند. علوم شناختی به بررسی ویژگیهایی که برای شناخت انسان رایج است، میپردازد و شعرشناسی شناختی به بررسی روشهایی که در آن پردازش شناختی انسان محدود میشود و زبان و فرم شعری و همچنین پاسخ خوانندگان به آنها شکل میگیرد. درواقع به باور تسر (2009) که پایهگذار شعرشناسی شناختی نامیده میشود، انسان، «حیوانی نشانهکاربر» است و «فرهنگ انسان شامل مجموعهای بلندبالا از دالها و مدلولهایی» است که انسان براساس برخی شواهد تجربی، قادر به «دریافت سریع آخرین حلقهی زنجیرههای دال و مدلولی» است و این برای ادامهی حیات لازم است.
شعرشناسی در انگلیسی از ریشهی یونانی poiesis است که در زبان فارسی پیشتر از صورت معرب واژهی پوئتیکا، واژهی بوطیقا ساخته شده که اصطلاح «شعرشناسی» به جای آن پیشنهاد میشود. شعرشناسی به معنای خلاقیتی است که به همهی جنبههای خلاق زبان برمیگردد. در نتیجه به تعریف پرآگه براندیت (2005)، شعرشناسی شناختی به تعمیمهای شناختی دربارهی نوشتههای خلاق ادبی میپردازد و میتواند در «مطالعات شناختی ادبیات» برای نشان دادن آفرینش ادبی از دیدگاه شناختی بهکار برود.
این رشته به عنوان یک رشتهی مطالعاتی پیشرفت تازهای در مطالعات شناخت و ادبیات بهشمار میرود و دارای تاریخی پیچیده است. ریون تسر نخستین بار این اصطلاح را در 1980 مورد استفاده قرار داد و در کتاب خود، بهسوی نظریهای درباب شعرشناسی شناختی (1992) سرفصلهای این رویکرد نظری بینارشتهای را خلاصه کرد. این رشته از تلفیق روانشناسی گشتالت، فرمالیسم روسی، نقد نو، نقد ادبی بهطور کلی، زبانشناسی و عصبشناسی شکل میگیرد. به عقیدهی تسر (2002)، شعرشناسی شناختی نظریهای را ارائه میدهد که به صورت نظاممند روابط میان ساختار متون ادبی و تأثیرهای دریافتی را شرح میدهد. درواقع، بر اساس این رویکرد، متون ادبی صرفاً برای ایجاد معنی و انتقال فکر نیستند، بلکه کیفیتهای احساسی دریافتی بهواسطهی خواننده را نشان میدهند. او دو نوع خواننده را برمیشمرد، دستهای که مفهومسازی تسریعی انجام میدهند که در جستجوی مفهومسازی سریع هستند، عدم قطعیت و ابهام را تاب نمیآورند و در هنگام خواندن کیفیتهای زیباییشناختی شعر را از دست میدهند و دستهای که مفهومسازی تأخیری انجام میدهد. مفهومسازی تأخیری گرایش به امکاناتی دارد که متن را پایان گشوده میسازد و زیباییشناسی متن ادبی را شکل میدهد. به عقیدهی تسر، مفهومسازی تسریعی مورد توجه زبانشناسی شناختی قرار میگیرد و مفهومسازی تأخیری برای شعرشناسی شناختی کاربرد دارد.
در این اثنا، این رشته در دههی 1990 از مسیر دیگری نیز درحال شکل گرفتن بود، درحالیکه بهطور کل از اصطلاح مورد استفادهی تسر بیخبر بود. درواقع به عنوان یک بینارشته درباب شعر براساس نظریات تاباکوسکا (1993) در کتاب زبانشناسی شناختی و شعرشناسی ترجمه مطرح شد و مارگریت فریمن نظریات زیباییشناختی، پدیدارشناسی و نشانهشناسی را (1998، 2007) به آن افزود. مطالعات نظری این رشته که ریشه در نظریاتی درباب استعارهی مفهومی در زبانشناسی شناختی دارد، باعث ترقی مطالعات لکاف و ترنر در کتاب بیش از یک برهان ساده: یک راهنمایی بهسوی استعارهی شعری (1989) شد و در کارهای کسانی چون درآمدی بر شعرشناسی شناختی (2002) پیتر استاکول و مجلد دیگری به نام شعرشناسی شناختی در عمل (2003) گوین و استین به اوج خود رسید. کتاب دیگری نیز هست که از مجموعهی زبانشناسی شناختی بهصورت کاربردی است و به دبیری گیرت برونه و جرون وانداله منتشر شده و نام این مجموعه مقالات شعرشناسی شناختی: اهداف، دستاوردها و شکافها (2009) است. رویکرد زبانشناسی شناختی در این کتاب، رویکرد غالب است اما رویکردهای ادبی آن در زمینهی علم شناخت است، از جمله مقالهی اسپالسکی 1993 و هوگان 2003 و البته رویکردهای سبکشناختی اواسط قرن بیستم نیز در آن کتاب دیده میشود که به آن «چرخش شناختی» گفتهاند و در مقالات سمینو و کالپپر 2002 دیده میشود. پرسشی که مطرح میشود این است که شعرشناسی شناختی در موقعیت فعلی خود یک جنبش عمومی و یک زمینهی مطالعاتی بهشمار میآید یا آنگونه که تسر پیشنهاد میکند، یک نظریه است. ویراست دوم کتاب تسر که از سوی کاربردشناسی و شناخت در 2009 بازنشر میشود، به این مبحث میپردازد که این نظریه چه شباهتها و تفاوتهایی با دیگر رویکردهای شناختی به ادبیات دارد و سه فصل آخر کتاب به تعریفهای تسر از شعرشناسی شناختی درمقابل زبانشناسی شناختی لکاف، استاکول و ایو سویتسر میپردازد. اثر تسر، هرچند سختخوان و پیجیده است، اما بسیار عمیق انجام شده و به این مبحث میپردازد که تحقیق در علم شناخت چگونه میتواند مختص به ادبیات باشد. او با استفاده از رویکردهای نقد ادبی به تمایز بیان هنری از گفتمان هر روزه میپردازد. تحقیقات علوم شناختی بهطور عام بر مشخصههای عمومی موجود در شناخت انسانی تأکید میکند، درحالیکه شعرشناسی شناختی بر روشهایی مؤکد میشود که در آن، پردازش شناختی انسان، زبان و صورت شعری را محدود کرده و به آن شکل میدهد و همچنین پاسخ خواننده به آنها را بررسی میکند. تسر در کتاب خود با استاکول وارد بحث میشود بر سر اینکه چه چیز شناختی است و با لکاف نیز از این منظر وارد بحث میشود که چه چیز شعرشناسی است. ایراد اساسی او به لکاف در این است که استعارهی مفهومی او فاقد نیرویی برای مشخص کردن تأثیر شعر است. تفاوت اساسی میان تسر و لکاف در این است که لکاف به کشف طرحوارههای استعاری بنیادین در شناخت انسانی علاقهمند است، درحالی که تسر به اینکه چه تفاوتی میان متن ادبی و گفتمان هر روزه وجود دارد. در شعرشناسی شناختی، ابژهی زیباییشناختی از منظر پردازش شناختی انسان و به منظور بررسی تأثیر آن مطرح میشود. به عبارتی روششناسی شعرشناسی شناختی علمی است و یک نظریه را برای توضیح دادهها گسترش میدهد، درحالی که زبانشناسی شناختی همین کار را بر بررسی فعالیتهای شناختی عام در انسان متمرکز میکند و نه بر متن ادبی. بدین معنی که زبانشناسان شناختی به ادبیات از منظر نظریهی شناختی نگاه میکنند و تلاششان برآن است که نشان دهند چگونه نظریه میتواند شفافیت بیشتری به ادبیات بدهد، اما شعرشناسی شناختی دغدغهی بررسی متن ادبی را دارد و اینکه چگونه نظریهی شناختی میتواند تأثیرهای زیباییشناختی متن را نشان دهد. به بیان تسر، نظریهی ادغام مفهومی قادر به نشان دادن ساختار کلامی ریتم یا قافیه یا تأثیر دریافتی آن نیست و توجه را از ساختار کلامی به مفاهیم جلب میکند. تسر به مفاهیم موجود در متون ادبی نمیپردازد، بلکه به کیفیت زیباییشناختی آن توجه میکند، به تفسیر مفهومی نمیپردازد بلکه به تجربهی مؤثر آن مایل است. این دو نگاه میتوانند مکمل یکدیگر باشند و نه مخالف هم، اما نظریهی تسر دارای این امتیاز است که به این موضوع نمیپردازد که شباهت شعر با دیگر فعالیتهای شناختی انسان در چیست، بلکه به این موضوع میپردازد که تفاوتش در چیست.
به عقیدهی فریمن (1998)، «یکی از ویژگیهای تعیینکنندهی ادبیات، توانایی آن برای ایجاد معناها و تفسیرهای چندگانه» است که نقد ادبی میتواند چنین خوانشهایی را تولید کند، ولی فاقد نظریهای مناسب برای ادبیات است، زیرا خوانش متون باید بهواسطهی جایگاهی نظری شکل بگیرد. درحالیکه شعرشناسی شناختی امکان خوانشهای چندگانه را بر اساس پایگاهی علمی و به دور از سلیقههای شخصی فراهم میکند. از آنجایی که «زبان محصول است، و نه متعلق به نظام ساختاری مجزایی درون مغز، بلکه متعلق به فرایندهای شناختی عامی که ذهن انسان را قادر به مفهومسازی تجربه میسازد»، در نتیجه «درک تجسمیافته» برای بررسی متون ادبی نیز کاربرد دارد، چرا که یکبار درک تجسمیافتهی مؤلف و یکبار درک تجسمیافتهی خواننده بر مبنای درک تجسمیافتهی متن مؤلف، که هردو از نگاشتهای عمومی ذهن انسان ایجاد میشوند، مورد بررسی قرار میگیرد. پس شعرشناسی شناختی با تکیه بر درکتجسم یافته و مفهومسازیهای ذهن میتواند یک دیدگاه خواننده محور با چارچوب نظری مناسب بهشمار آید و مبنای مناسبی برای نظریه ادبی تلقی شود که «متون ادبی محصول درک ذهن» هستند و تفسیرهایی که از متون ادبی صورت میگیرند، خود از دیگر «محصولهای درک ذهنی» به شمار میروند. در نتیجه، این نظریه میتواند ابزاری قدرتمند برای وضوح بخشیدن به فرایندهای استدلالی انسان و روشن کردن ساخت و مفهوم متون ادبی ارائه دهد.
دیدگاهها
روزگار به کام و وقت شما به خیر.
با سپاس از مطالب مفید شما، بنده ای از نوشته ی شما در مورد شعرشناسی شناختی استفاده کرده ام و می خواهم ارجاع بدهم، آیا این مطالب را در کتابی یا مقاله ای گفته اید که به آن ارجاع دهم چون نمی توانم در نوشته ام به سایت اینترنتی ارجاع دهم.
سپاس گزارم